نقد .....بحث ....خاطره نه....تو تنها نیستی

خرداد 1388
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 3 خرداد ماه سال 1388


شنبه 8 فروردین ماه سال 1388


شنبه 12 مرداد ماه سال 1387
خلاصه وب فیلتر شده آبان و آذر ۸۶

دستام بیحسن

لخت میشم

اب گرم............توی وان دراز میکشم

اب روی پوستم غلط میزنه ..............احساس خوبی دارم

آرامش

صدای تلفن

درب حمام به اتاق خواب رو باز گذاشتم

صدا ی کسی که پیام میذاره

: خانمی.....کجائی؟ خوبی.....با کوروش به توافق رسیدی ؟ اینقدر اذیتش نکن .....پا شو برو بندر دنبالش.....این دفعه تو نازشو بکش.......نگو عذاداری......چون میدونم نیستی

سرمو میبرم زیر آب

چشمامو باز میکنم..........نمیتونم........میام بیرون......به سرفه میافتم

صدای تلفن

: سارا.......چرا جواب نمیدی.....میدونم خونه ای......خیلی خوب...مهم نیست......من دارم میرم ..........۱۰ روز.....خواستم خداحافظی کنم......همین......مواظب خودت باش......راستی به حسابت پول ریختم......گفتم یاسر خرید کنه برات بیاره دم در خونه.......در ضمن نشنوم رفتی باغ......نمیخوام دیگه باهات بحث کنم.......امیدوارم درک کنی

با سرعت از وان میام بیرون......وای.......لیز خوردم........ولی خودمو رسوندم به گوشی.....

: الو ...کوروش........الو......الو.....

شماره میگیرم.....: مشترک مورد نظر در دسترس نیست

----------------

میبینی چه کثافتی شدم برای خودم......

زانوهامو ببین

ساق پاهام..........

میگفتی من خوشگلترین باسن های دنیا رو دارم

قوس کمرم........دوست داشتی با انگشت روی ستونمو قلقلک بدی

سینه های خوش تراشم.......

لبای گوشتالودم.......

ولی .........................تو سرمایه گذاریتو کردی

منو فریفته کردی

خودم اینو خواستم

حالا این نکبت هر روز خودشو نفرین میکنه

و شوهری که هرگز بهم نزدیک نمیشه

و من کم کم دارم درکش میکنم

آره من دارم شما مردها رو میشناسم

از حرفاتون

از سرمایه گذاریهاتون بیزارم

دیگه نمیخوام گوش دراز شماها باشم

دوران سواری کردنتون به سر اومد

-------------------

-------------------------------------------------------

میخوام مثبت باشم

سخته

منفی بودن انرژی کمتری میخواد

---------------------

تمام تلاشمو کردم که با کوروش تماس بگیرم

دیگه اشکم درومده بود که جواب داد

: بله

ـ کجائی تو؟ در دسترس نیستی

: من......ببین نمیتونم صحبت کنم...خودم تماس میگیرم

صدای زنانه ولی نجوا گونه رو شنیدم: کیه؟

و کوروش : من خودم تماس میگیرم .......بای

قطع کرد

---------------

یخ زدم

میدونم تقصیر خودمه

اگر خیانت در کار باشه تقصیر منه..........

من بهش بی اعتنائی کردم

من...................

من..................

دوباره تلفن میکنم

دستگاه مورد نظر خاموش است

---------------------------------

حتی اشکی برای ریختن نمونده

---------------------------------

ساعت ۱۱ شب کوروش تلفن کرد

: جونم.......داشتم دق میکردم......کجائی.....برگرد خونه.......جون من......کوروش جبران میکنم

و زدم زیر گریه

و سکوت کوروش

و خودم....: مهم نیست که با کسی هستی...نوش جونت......ولی جون من برگرد اگر کم گذاشتم.....و نخواستی توهین بهم نکن....با توافق جدا میشیم تو برو پیش هر کسی که میخوای

ـ معلوم هست چی داری میگی؟

: کوروش غلط کردم......معنیشو میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من غلط کردم......من میخوام باهات زندگی کنم.......خسته شدم.......برگرد شیراز ....جبران میکنم

ـ تو خسته ای.....برو بخواب......حالت که جا اومد صحبت میکنیم

: برمیگردی؟

ـ معلومه که برمیگردم.......تو چه خری ......من اگر غیر ازین میخواستم باهات ازدواج نمیکردم.....معذرت میخوام نباید تنهات میذاشتم.......ولی ترسیدم میونمون شکراب بشه....خواستم دور باشم....حالا برو بخواب

: اون زنه کی بود؟ صدای زن اومد ......پیش کی بودی ؟

ـ چی میگی سارا......کدوم زن....؟؟؟؟؟؟؟ بسم......من اینجا تو جزیره.......خدا......میخوای تلفن کن از مهندس ....بپرس.......اینجا زنی نیست.......اصلا محیط مردونس.......چک کن.........حتمی خط رو خط افتاده

---------------------------------

دارم میلرزم........تمام تنم درد میکنه

چرا فلج شدم

تکراری

یکنواخت

من چقدر عقبم

چقدر خامم

باید تکونی به خودم بدم

باید.........

----------------------------

-----------------------------------------------------------

نوشتن چرندیات خیلی راحت تر از نوشتن مطالب درست وحسابیه

-----------------------------

دراز کشیده بودم

حوصله هیچ کاری رو نداشتم

یا بهتر بگم حال نداشتم

مثل دیوونه ها افتاده بودم به جون خونه

از بالا تا پائین

برق انداخته بودم

حالا مثل مرده ها ولو شده بودم

فیلم میدیدم

صدای تلفن باز

: سارا .......سارا خانوم.......اون گوشی رو بردار.....من که میدونم خونه ای .......سارا میخوام صداتو بشنوم ......ببین اگر گوشی رو برنداری میام شیراز ......حالتو اساسی میگیرم........خره.........خیلی خوب........فقط نگرانتم......میفهمی

ـ چی میگی.......نگران کی؟؟؟؟؟؟ من یا عذاب وجدان خودت

: شکر میبینم زنده ای

ـ لعنتی......مار تو استینی .........نمیگی ممکنه کوروش پیشم باشه

صدای خنده: اگر من ۲ سال باهات بودم به خوبی میدونم کی تنهائی ........کی نیستی

ـ چی میخوای حالا ....زود بگو

: باهاش تماس گرفتی ......کی میری بندر

ـ اون بندر نیست رفته.........هفتم برمیگرده شیراز

: بابا ای ول به این همه دل گندگی ....نمیگه زن جوون و خوشگلش یک وقت سر از خونه مرد همسایه در میاره ......چطور ولت کرده رفته

ـ دهنتو اب بکش.....مودب باش

: ببخشید........اخه حسم بهم میگه زده بالا سارا ........کلافه ای .......داغی........وقتی حرف میزنی صدات خماره.......

ـ خفه شو.......چرند نگو......کافر همه را به کیش خود پندارت

: اوم.......شیطونک......راستشو بگو ......

ـ تو داری نابودم میکنی......بس کن....چرا میخوای ازارم بدی

: خره میخوام تحریکت کنم بری تو بغل کوروش.....ببین ما مردها مثل بچه ها میمونیم......رفتارت با کوروش اصلا درست نیست

ـ دیگه میخوای چکار کنم......برم به پاش بیافتم بیاد بغلم کنه....نمیدونی چه حس بدیه......وقته ببینی کسی تظاهر میکنه همراهته.......

: ببین نباید قضاوت کنی.....کوروش امتحانشو پس داده .....بهش فرصت بده...خودت خوشگل کن....اماده باش برای ورودش....نگو رسمتون اینه تا چلم ارایش نکنی......اگر سرهنگ زنده بود حالتو میگرفت.....اهان.....پس خودتو وقف کوروش کن

ـ تو هیچی نمیدونی......اصلا نمیفهمی.....اگر میخوای کمکم کنی هوائیم نکن.....

: من رفیقم.........رفیق

------------------------

دستام روی تنم میلغزه

پاهام........

دستام

لپم

گوشی تلفنو برمیدارم.....

: الو سمانه خونه ای؟ گوشی رو بردار....ببین باهام تماس بگیر

ـ چی شده ؟

: سلام .....خوبی

ـ سلام.......

: میای بریم سپیدان.....میخوام برم ویلا

ـ حوصله اشو ندارم... دیشب شیفت بودم....دارم میمیرم از خواب......

: باشه.مزاحمت نمیشم ......

ـ با المیرا تماس بگیر......اون پایس.....راستی سارا  بچه ها میگن خر شدی شوخر کردی.......راست میگن ؟

: نه بابا شوخرم کجا بود...؟؟؟؟؟؟ اوم......تو چکار میکنی با آقاتون

ـ بره گم شه......الهی بره زیر زمین.....داغونم کرده.......مرتیکه عیاش.....پولای منو خرج کثافت کاریاش میکنه .......از من به تو نصیحت شوهر نکن.....به خدا اگر به خاطر سکسش نبود ما زنا شوهر نمیکردیم هیچ وقت......یک مشت موجودات بیعقل کوته فکر و اضافی....سربار ما زنا

: خیلی دلت پره....چی شده.......تو که عاشق نادر بودی

ـ خر بودم نه عاشق...مرتیکه ۳ ماهه سر کار نمیره......النی جلوم هر کثافتی میکنه...رسیدم ته خط........درس....کار......سرکوفتای خانوادم.....بدبختیای خودم......به خدا سارا اگر منو ببینی باورت نمیشه.......تو این ۱ سال ۶۰ سال پیرم کرد

: تو که میگفتی خوشبختی

ـ همش بازی بود.....ابرو داری بود.......خودم خواستمش.....مجبورم که نکرده بودن......چقدر بابام گفت ........گوش ندادم

: حالا مشکل بیکاریشه.....شاید بتونم کاری براش دست و پا کنم

ـ نه فدات شم......مشکلش تربیتشه.....فرهنگشه.....هوس بازیشه.......

: عزیزم.......عصبانی هستی داری تند میری

ـ سارا باورت میشه.....یک شب که خسته بودم با یکی از بچه ها شیفتمو عوض کردم برگشتم خونه استراحت کنم........آقا دختر اورده بود تو اتاق خوابم

یخ زدم: نادر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ـ بله نادر....

: چیکارش کردی؟

ـ هیچی وقتی اعتراض کردم یک سیلی هم زد ور گوشم که حرف زیادی نزنم........میدونی بهم چی میگه ؟

: چی میگه؟

ـ اگر زر مفت بزنم عکسای منو و مجید رو واسه خانوادم رو میکنه ابرو م میبره.........

: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی نادر ........نه حتما شوخی میکنی

ـ سارا .......سارا.......کجای کاری ....به مردا اعتماد نکن.......دروغگون......یادته نادر چطور زیر اب مجید جلوم زد تا به من برسه.........حالا رو کرد که عکسامونو با هم داره......داره باج میگیره.......میدونی ماهی چقدر باجشو میدم.....تازه میخواد زمینای .......از چنگم دربیاره

صدای هق هق سمانه

اتیش گرفتم

سمانه همسن منه........باهوش....زیبا....با کلاس......خانم دکتر.......از یک خانواده مرفه........و.............

خوب.......شاید وقتی دختر بود خیلی عیاشی میکرد......یادمه کلی رفیق داشت ولی رفیق فابریکش مجید بود....تا سر کله نادر پیدا شد.......قاپ سمانه رو دزدید .........حالا...........خدای من

------------------------------------------

دارم به مرگ فکر میکنم

شدید........

خیلی حالم خرابه

راهای مردن

.......بابا راحت شدی

روحت شاد

خوش به حالت

----------------------------------

----------------------------------------------

دارم به  خودم دروغ میگم

دارم خودمو فریب میدم

بیا

بیا منو بخور

بذار تموم شم

بذار راحت شم

دارم دق میکنم به خدا

--------------------------------

صدای داد کوروش

: سارا دفتر یادداشتم کو روی میز بود

- اینجاست عزیزم گذاشتم تو کشوی میزت گم نشه

: ببین سارا با وسایل من.........با اتاق من کاری نداشته باش......اینجا تمیزه......میفهمی دلم نمیخواد مدام دنبال چیزی بگردم........درک میکنی

ـ معذرت میخوام.......فکر کردم خوشحال میشی....باشه ازین به بعد رعایت میکنم

-----------

باز داد ........: معلوم هست اینجا چه خبره پیراهن ۴ خونم کوشش

ـ شستم.......اتو کردم.....تو کمدتونه.....نگاه کن.

------------------

کوروش چند روز زودتر برگشته

ولی مدام بهانه گیری میکنه

باید صبور باشم

-------------------------

: این چیه ؟

ـ مرغ توشکمی

: اینو که میدونم.......اینا چیه توشه ؟

ـ فرمول محرمانه خانوادگیمونه.......بخور ببین خوشت میاد

میچشه ........:بدک نیست ....به مامانم میگم بیاد بهت یکم اشپزی یاد بده...نمیدونی چطوری مرغ درست میکنه......باید بری ور دستش

یکم اشفته میگم: البته هر چی باشه ایشون کهنه سوارن ..با تجربن.....باشه خودم ازشون میخوام بهم یاد بدن چطور غذاهائی دوست داری......چطوری بپزم

------------------

: سارا همه جا رو پر کردی از گل .........مگه نمیدونی من به بوی این گلا حساسم

ـ نه عزیزم نمیدونستم ....الان همه رو بردارم.....وای اگر سرت درد میکنه انتی هیستامین بیارم برات ....

--------------------

: سارا امشب میرم پیش بچه ها دیر وقت برمیگردم.......تو بخواب

ـ ولی عزیزم فکر میکردم قرار بود باهم بریم بیرون

: اه..........یادم نبود حالا که با بچه ها قرار گذاشتم باشه واسه یک شب دیگه

---------------------

: سارا این چه لباسیه پوشیدی ....مثل مرده از تو گور فرار کرده شدی

ـ عزیزم این لباس رو مادرتون برام خریدن

: هان......اهان........خوب زیادم بدک نیست .......شاید ارایشت ...اره ارایشت خوب نیست

- ولی جونم ......من هنوز ارایش نکردم.

: پس بگو........من میگم چه بی روح شدی

-------------------------

یکم گیجم

شاید شبیه ابله ها شدم

یا شاید هستم

--------------------------------------------------

-------------------------------------------------

.احمق

احمق

احمق

بی شک از من احمق تر تو دنیا گیر نمیاد

من احمقم

خدا حکمتتو

چرا منو نمیکشی راحت شم

دیگه خسته شدم

خسته

 -----------------------

اول از همه سفر منتفی شد

کوروش احضار شد

باید میرفت

حتی فرصت نکرد عذر خواهی کنه چه توقع بیجائی دارم

برگشت و گفت : عزیزم این کار خیلی برام مهمه به سر انجام برسه درک که میکنی ؟

--------------------------

ماشین خراب بود بردم تعمیرگاه گفت مشکل از کجاشه ........کوفت .....زهر مار ........چرند .......پرند .........مردک از خدا بیخبر ۱۵۰ تا خرج گذاشت سر دستم

همینکه تحویل داد و سوارش شدم......مثلا تنظیم کامل کرده بودنش .......

دیدم ترمزش مشکل داره

خدا رحم کرد

رفتم تو درخت

اونم جلوی خود تعمیرگاه

از عصبانیت کاردم میزدن خونم در نمییومد

مردیکه با لبخند اومده میگه : خانم شانس اوردین نرفتین تو خیابون اصلی

حالا بماند سر بدنه و جلوی ماشین نازنینم چی اومد

این یعنی ته شانس

-------------------------

الهی بگم چی نشی ایران سل

ااتو خفم کرد برم یکی بخرم .........که امکاناتش منو کشته

منم خر

............خریدم

رفتم باهاش تو اینترنت

الهی جفت دستم قلم شه

گوشیم گند خورد توش

بردم تعمیرات مبایل

گفت : خانم چیزیش نیست قفل شده ......۵ تا هزینشه ......درست کنم

گفتم : بله

برگشتم خونه خواستم سیم کارت دائم بذارم دیدم حافظم پاک شد

برگشتم تعمیرات

یک نگاه عاقل  اندر ابله ( خودمو میگم ) کرده میگه : خانم مبایلتون ویروسی بوده تازه ما ۷ تومن میگیریم ویروس یابی میکنیم

پوزخندی میزنم : بله یعنی الان ۵ تومن هم دادم اطلاعاتمو پاک کردین ۲ تومن هم کمه بله

ـ نه خانم من که چیزی نگفتم

------------------------------

تازه خوش شانسی های من امروز همچنان ادامه داره

ونی نکبت

دختر ابله تلفن کرده : سارا نمیدونی چقدر دوست دارم

ـ بنال چی شده چی میخوای

: سارا ....مجید( دوست پسر کثافت تر از خودش ) تماس گرفت باهام گفت که نمیدونی چقدر بهت احتیاج دارم.......اینکه میخواد منو ببینه

ـ که چی بشه

: یادته منو مجید این اواخر چقدر دعوا میکردیم ...........

ـ که چی ؟

: مجید میگه همش به خاطر اینکه من از جلو باهاش سکس نمیکنم......میگه اگر پردمو بزنه ممکنه منو بگیره........باهم ازدواج کنیم .....سارا من بیام پیشت.......خیلی به همفکریت نیاز دارم

ـ که اینطور........اولا تهران نیستم .......ثانیا برو به مجید بگو خر خودشو و اجداد و ابادشن......ثالثا تو مگه حرف کسی رو هم گوش میدی ..رابعا اگر رفتی و بهش دادی و میخوای ترمیم کنی مثل ادم حرفتو بزن وقت منو تلف نکن ......خامسا من کسی رو نمیشناسم بهت کمک کنه ......سادسا برو پیش اون دوستان فهمیت ببین دکتری برات دست و پا میکنن یا نه

:  سارا تو که بیرحم نبودی .........پس اون دوست پسر دکترت چی شد ؟

ـ کدوم احمقی گفته من دوست پسر دکتر دارم

: اتی ....البته......

ـ ونی ببین من کار دارم ..به اون ادم فروش هم بگو ........من خیلی وقته دوره بوی فرندو کوفت و زهر مارو خط کشیدم

-------------------------------

داشتم با گوشیم ور میرفتم که شماره چند نفرو رد تماس کنه ...........کد خواست........منم.که کار درست ....زدم سیم کارتمو سوزوندم..........

عالی شد ...........گلی به چمن اراسته.......

حالا مبایلم خراب.........سیم کارت سوخته........ماشین داغون

بو میاد ..........

وای ...............غذام هم سوخت

عجب من رو شانسم.........

همش در عرض کمتر از ۲۴ ساعت

ای ول اوس کریم .......با منم شوخی

--------------------

صدای تلفن

دیگه دستام دارن میلرزن

خدا به خیر کنه

صدای دیبا مادر شوهر عزیزم : وای سارا جون کجائی مادر......از صبح دارم میگیرمت ......خاموشی چرا ؟

ـ سیم کارتم سوخت ..رفته بودم تعمیر گاه ماشینمو بگیرم......

: وای..........چه بد شد........حالا مهم نیست .......امشب همه دور هم جمعیم......تو هم بیا.......مادر اون سرویسی که برات خریدما.......اون که روش سنگ کار شده.........اون بپوش.......عمو زاده امشب میان.........میخوام معرفیت کنم ...........مادر .......باور کن من شرمنده همه فامیل شدم.............بس که میگن پس چرا مراسم نگرفتین......

دیبا همینطور ور مفت میزنه و من که دارم خورد میشم.........انگار نه انگار پدرم.......جناب سرهنگ..........هنوز چهلمش هم نشده.........اشکم در میاد

ـ مامان من دوست دارم بیام ولی کوروش که نیست ........روم نمیشه در ثانی من عذادارم......ترجیح میدم بعد از چهلم بابام رسما یک مهمونی ترتیب بدم همه رو دعوت کنم

: وا.........مادر این حرفا چیه.........خدا بیامرزه جناب سرهنگو.....خودش وصیت کرده بود که براش عذاداری نکنی

ـ خواهش میکنم

: ببین سارا جون تو دیگه عضو خانواده ما هستی .باید با فرهنگ ما جلو بیای

---------------------------------------

به به ............

فرهنگ...........

دیگه چند تا شانس دیگه بیارم.............

امروزم به سلامتی تموم میشه

شما اینطور فکر نمیکنید

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

----------------------------------------

-----------------------------------------------

دارم فکر میکنم به بلاهای دیروز

اخرین بلا دیشب نازل شد

کامپیوترم پاورش سوخت

یعنی کامپیوتر کوروش پاورش سوخت

الانشم من تو کافی نت دارم مینویسم

اونم بردم تعمیرات

----------------------------------

من ادم خرافاتی نیستم

ولی اعتقاد دارم هر اتفاقی دلیلی داره

اینم بگم از شنبه دارم میرم باشگاه بدن سازی برای تنوع در سبک زندگی بیخاصیتم

خلاصه

شنبه صبح وقتی کلید کمدمو از خانم مسوول گرفتمو و رفتم لباسامو عوض کنم

دیدم درب کمد باز و یک چاقو همراه اسکناسهای پول توشه

 (ع) که الهی بگم چیکارش نکنه خدا هیجان زده گفت : سارا روی شانسی امروز برشون دار

خندم گرفت : چرت نگو.......حتمی کسی که اینا رو جا گذاشته الان تو جیبش پول نیست .......

خواستم ببرم تحویل بدم

(ع) با التماس : سارا بذار چاقو رو بردارم.......اینکه به درد کسی نمیخوره.........میخواست جا نذاره ........ارزشی نداره............

ـ بس کن به خاطر یک چاقو دزدم بشیم

: سارا جون من

ـ بردار نکبت ولی مسوولیتش با خودت

پولو بردم دادم دست خانم که مسوول رختکن بود

ولی حسم بهم میگفت نباید میذاشتم چاقو رو برداره

اینم بگم باشگاه ۲ شیفته : صبح خانما ..........عصر تا شب اقایون

حالا دیروز من مدام بد اوردم...........مخصوصا وقتی خانم تو باشگاه ازم پرسید که چاقو ندیدم

گفتم نه چطور؟

گفت : هیچی اون آقائی که پولاشو براش پیدا کردی چاقوشو گم کرده ......میگه عتیقه بوده یاد گار پدر بزرگش...........

یخ زدم رفتم پیش (ع) : شنیدی خانمه چی میگفت

ـ که چی؟

: بهتر نیست چاقو رو پس بدی

ـ چاقو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کدوم چاقو؟؟؟؟؟؟؟؟

مثل ادم های مرده نگاهش کردم................و بد یکهو عصبانی شدم

( ع) جا خورد .......و کمی ترسید : سارا شوخی کردم بابا .........چرا جدی گرفتی .....راستش من چاقو رو دادم به دوست پسرم ..........به عنوان هدیه...........کلی کلاس گذاشتم که کلی پول بابتش دادم........حالا چطور برم بهش بگم پسش بده

: من نمیدونم.........پسش بگیر........وگرنه من حالتو میگیرم.........فهمیدی

ـ سارا

----------------------------------

دارم به دوستام فکر میکنم

دوست................

دوست

من هیچ وقت با دختری صمیمی نشدم..............تمام هم جنسام در حد سلام........

خوش و بش

و اشنائی بوده

و اینکه دور هم جمع بشیم و چرند و پرند بگیم

ولی همین ها هم براشون فاکتور داشتم

اینکه از طبقه من باشن

مثلا (ع) ۲۵ ساله ......لیسانسه .....بیکار......تک دختر یک خانواده خوب و فرهنگی.........پدر استاد دانشگاه.........مادر پزشک...........چرا باید دستش کج باشه.......در حالیکه کلی پول تو دستشه..........ماشین انچنانی سوار میشه........لباسای مارک دار میپوشه.........ولی عاشق خلافه ...........ماشین پسرا رو پنچر کنه.........ترقه بندازه جلوی مردم..........ته سیگار روشنشو بندازه تو سطل پر از کاغذ تو ادارات .............خلاصه این دختر شروره.........اصلا هم ازش خوشم نیومده هیچ وقت.......الانم بعد از ۲ سال باز همو دیدیم تو باشگاه

--------------------------------

اره..........خدا نمیذاره من غفلت کنم.......

چون به اون کفاش دست فروش........کنار خیابون کمک نکردم..........

میتونستم ولی بیتفاوت فقط به خاطر اینکه عذاب وجدان نگیرم دادم پاشته کفشمو عوض کنه

در حالیکه کار اون با پول یک پاشنه درست نمیشه

به حرفاش گوش دادم

۲۰ سال تو این خیابون کنار این درخت تو سرما و گرما کفش تعمیر میکنم خانم ..........پول کرایه یک مغازه رو ندارم............دارم ماهی ۱۸۰ هزار تومن قسط میدم........۵۰ هزار تومن کرایه خونه........۲۰ هزار تومن هزینه اب و برق و خوردو خوراک........از کجا بیارم......

نگاهش که میکنم نقص مادر زادیش بدنمو سرد میکنه

پا نداره.......حتمی ازدواج هم نکرده.........تک و تنها..........

اره دارم تاوان بی توجهیمو پس میدم..........

باید کمکش کنم

------------------------------------

صدای خودمو میشنوم

دارم با خودم حرف میزنم

همیشه فکر میکردم اگر ازدواج کنم این عادتو ترک میکنم

ولی...........

------------------------------------

حالا میفهمم چرا هرگز نتونستم مدت طولانی با کسی دوست باشم..........

چون از اینکه ترکم کنه میترسم

------------------------------

صدای تلفن

صدای (ر) : خوبی

ـ زندم

: کوروش کجاست ؟

ـ ماموریت

: میدونم.........کجا ؟

ـ نمیدونم

: این چه جور کاریه؟؟؟؟؟؟؟ تو هنوز نمیدونی شوهرت چه کارس.......؟؟؟؟؟؟؟؟

---------------------------------

من بغل میخوام

من بازو میخوام

من لب میخوام

کوروش دارم بهت اخطار میکنم

نمیتونم دیگه جلوی خودمو بگیرم

میرم تهران ..............پام برسه به اپارتمانم

بهت قول نمیدم سر به همسایه نزنم

زود بیا

دارم ذهناْ بهت خیانت میکنم

---------------------

شیطان دوباره داره به مفت منو میخره.........

لعنت به تو.............

یکم بهام بیشتره.........

یکم بشتر حالمو بگیر

-----------------------------------------

--------------------------------------------------

12

راستش این عکسو تو این وب دیدم خوشم اومد

ولی وب بیمصرفیه

به نظرم فقط دنبال پولهای الکی و بیدردسره

--------------------------------------------

و اما مطلب امروز

مارک بازار

مارک بازی

تب جوونهای امروز ایران نیست بسکه بی دردن

شده مارک بازی

من کفشم ادیداسه

نمیدونم کت تنم اسپیریت

خانم ادکلن تنم کوفت ساخت فرانسس اصل

شورتی که پوشیدم پیر گاردین

جورابم مارکش امریکائی

مسخره ها..........

فکر میکنن با این مارک ها اعتبار و شخصیت اجتماعیشون جلوه گر میشه

افتخاره براشون شلوار هزار وصله ساخت ایتالیا بپوشن که بگن من ته مد و امروزی بودنم

من بچه مایه دارم

یارو سر تا پاش میلیونیه ........

ولی تو مغزش دریغ از ارزنی شعور

بوی عطر گند و پیف پافش عالمو برداشته

سینشو میده جلو میگه اصل ......فرانسس

بعد میگیم چرا کشور ما پیشرفت نمیکنه

چرا موش فاضلاب شده سر دستمون

حقمونه

رفتم خرید ............

یارو با هیجان کلی کیف بنجول اورده گذاشته جلوم میگه خانم .......این دیزل......اصل .....اینم نمیدونم چی چیه اصل .........

میگم چند :

میگه:‌‌ قفابل شما رو نداره این ۷۵ هزارتومن......اینم ۶۳ تومن .......تخفیف هم میدیم.......تازه اگر فندی هم بخواین اصلش ۲۲۰ تومن.......ولی تقلبیش ۷۸ تومن.........مذلش جالبه خانم ...........بیارم براتون

کلافه نگاش میکنم : ببینم شما تو این مغازه به این بزرگی یک کیف درست و حسابی که بشه لااقل یک سالی روی کارکردش حساب کرد دارین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینا همشون واسه دکور خوبه......ببخشیدا ........قصدم توهین نیستا..............همشون مفت بدین نمیارزن

----------------------------

طرف داره شلوارش از روی کمر مبارکشون میاوفته بس نی قلیونه..........سینه صاف میکنه.........بلند ........طوری که تا شعاع ۵۰ متریش هر چی دختر دوربرن بشنون میگه :‌ایزیه اصله.........از دبی خریدم..........هفته پیش رفته بودم..........

----------------------------

اون یکی با اون گیسای بلندش که یک روسری کم داره به جاش دستمال بسته

یک شلوار رنگو رفته تیغ تیغی پوشیده...........با اب و تاب میگه : مامانم برام از امریکا اورده

در حالیکه سگ پاپی کوچولوشو گرفته تو دستش

----------------------------

میرم تو ......... قدم بزنم

انگار رفتم مرکز مد.........پسر و دختر یکی از یکی وا رفته تر.......... لاغر..........چاق..........

افسرده

خیره شدن تو دک و پوز هم

ببینم کذومشون ۴ تا کلام درستو وحسابی داره واسه گفتن

--------------------------

و اما..............اصل ماجرا

بابا همیشه میگفت : سارا اینقدر پولدار نشدی که ارزون بخری..........پس درست انتخاب کن

من همیشه موقع خرید اول از همه به جنس لباس و کفش بعد رنگ.........و طرحش اهمیت میدم

اخر کار اگر یادم باشه میپرسم ساخت کجاست

هیچ وقت نباید روی مد  خودتو بیچاره کنی

در سال ۴ بار مد عوض میشه بلکه هم بیشتر

ولی اگر عاقلانه بخوای تیپ بزنی میتونی لباسهای ساده و شیک با جنس عالی بخری که هر وقت بپوشی  باعث شرمندگیت نشه

هر چی ساده تر باشی..........و اتو کشیده

جذاب تر به نظر میرسی

تمیز...........با صورتی پاک.......ارایشی ملیح........

لباس باید به تن باشه

خانمها باید طوری لباس بپوشن که کشده و ظریف به نظر برسن.......نباید قوز کنن..........

آقایون نباید لباسهای زیاد تنگ.........یا زیاد گشاد بپوشن...........

تیپ اقایون خیلی در جذابیتشون موثر..........

خانمها میتونن با لباس مناسب زیبائیشونو با کمال دقت به نمایش بذارن بدون اینکه کسی جرات دست درازی داشته باشه

نیازی نیست اون موهای بیچاره رو تیغ کنی بالای سرت تا به دیگران بگی وجود داری

اگر اونا رو روی فرم صورتت شکل بدی ........و رنگ مناسبی انتخاب کنی

وقتی پسری از کنارت رد شد به جای اینکه خیلی بی ادبانه بگه عجب ۲۵۰ گرمیه خواستنیه....

با احترام خاصی ته دلش میگه: عجب خانم زیبائی

احترام چیزی نیست که بری بازار با مارک فندی ......ایزیو....... کوفت.......بخری

------------------------------------

راستش اینا رو نوشتم چون خیلی وقت بود سر دلم سنگینی میکرد

از ادمهای مارک باز خوشم نمیاد چون اعتماد به نفس ندارن

ولی به کسانی که به جنس خوب و تیپ شیک قناعت میکنن احترام میذارم..........

چرا در ایران  برای تیپ و پوشش تعریفی وجود نداره

دولت مردها که به نام اسلام میزنن تو سر زن

جوونها هم که ماهواره و اروپائی ها براشون حکم خدای امروزی بودنو پیدا کرده

ولی باور کنید اگر ادم بخواد اصالتشو حفظ کنه

میتونه

کافیه موقع خرج کردن اون پولهای زبون بسته یکم دقت کنید و خودتونو بشناسید

-----------------------------------

 

---------------------------------------------

این هفته  دیگه کلی واسه خودم کدبانوگری کردم

عدس و......لوبیا..........سیب زمینی ........پیاز .....همه رو خریدم و اماده کردم برای زمستون

عین مامان بزرگا شده بودم

مخصوصا وقتی رفتم تو یک مغازه لحاف و پشتی و تشک دوزی و سفارس ۵ دست رخت خواب دادم ..........وای که چقدر پنبه هم گرون شده

تازشم از روی چند تا ژورنال و چند تا مدل تخت که توی مبل فروشی ها دیده بودم ......

یک طرح خوشگل واسه تخت خواب دادم با سرویس کامل اتاق خواب

رفتم چوب.....ازین جدید ها مدل mdf  اگر درست گفته باشم.........

خریدم

نمیدونم جو گیر شدم احتمالا

یکبار (ر) با کمک من یک میز تلویزیون درست کرد منم یاد گرفتم

حالا خودم رفتم با کلی بدبختی خریدم.........

دادم به اندازه برش دادن

اوردم پخش کردم تو حیاط........میخوام فردا شروع کنم به ساختن

همه وسایل رو هم دارم........

واسه خودم کلی نجار شدم

ولی مطمئنم میتونم

-----------------------------------

تازه یک کار دیگه هم کردم

پریشب تا ۳ صبح داشتم وسایل ترشی اماده میکردم

بادمجون.......شلغم فرنگی........موسیر.......پیاز......سیر....خیلی چیزای دیگه........کلم....

خلاصه ترشی هم انداختم

البته اولین بارم نبود ولی اولین باری بود که اینهمه انداختم فکر کنم ۲۰ کیلویی شده واسه خواهر شوهرام و برادر شوهرامو .......و مادر شوهر عزیزم هم هست

باید این هفته ۳ مدل مربا هم اماده کنم

تازه یک سری خرید هم دارم که باید برم قشم

اگر عمری باقی باشه یک سری هم به گناوه میزنم........

خلاصه.......................................

دیگه چیکار دارم؟؟؟؟؟؟؟

--------------------------------

یک چیز جدید یاد گرفتم

اگر موقع شستن پاهاتون توی اب  اب قوره و نمک بریزید و پاهاتونو بذارید توش.........وای اینقده حال میده...........

هم اروم میشید هم پاهاتون نرم و خوشگل میشن

............

اگر ظرف غذاتون سیاه شد اصلا نگران نباشید

اب لیمو بریزید توش با اب

بذارید بجوشه

برق میافته

.............

اگر با مادر شوهرتون مشکل دارید و نمیخواین هر روز وقتتونو صرف شنیدن مزخرفاتش کنید

صبح به صبح بهش تلفن کنید و بگید که دلتون براش خیلی تنگ شده بود

البته اگر هر روز از همین جمله استفاده کنید خیلی بیمزه میشید

پس یک روز بگید مامان خیلی دوستون دارم.............

فردا بگید مامان میخواستم امروز بیام ببینمتون ولی کار پیش اومد گفتم تلفن کنم احوالپرسی

یک روز دیگه بگید مامان دیشب خوابتونو دیدم حالتون خوبه

فرداش بگید مامان امروز سرده نکنه بیاین بیرون .......هر چی میخواین بگین من به ( اسم شوهرتونو بگید اینجا ) میگم بخره بیاره براتون البته اگر شب زود بیاد .......

خلاصه مجال ندیدن به مادر شوهرتون تلفن کنه حالتونو بگیره

پیس دستی کنید

----------------

اگر خواستین شوهرتون دوستتون داشته باشه خانمش باشید

ولی همیشه مرتب و خوشگل باشید

بوی پیاز داغ ندین

ناخناتون همیشه سوهان زده و تیز باشه

هم برای زیبائی

هم برای مواقع ضروری

----------------

دیشب شب بزرگی بود برای من

خیلی بزرگ...........

اینقدر که نمیتونم جلوی وقاحتمو بگیرم و نگم

کوروش که دیروز بعد از کلی دوری و خستگی برگشته بود ..................

وای بذارید از اولش براتون بگم

راستش من دیگه کم کم داشتم بی خیال زندگی با کوروش میشدم

اخه خودتون به من حق بدین

مردی که تازه عروسشو ول کنه و بره دنبال کارش

میشه روش حساب کرد

حس میکردم اصلا جذاب نیستم

واسه همین چسبیده بودم به کف زمین

این هفته تمام هم و غم خودمو گذاشته بودم روی خانه داریم

تا فکر احمقانه نکنم

کوروش دیروز ساعت ۲ بعد از ظهر برگشت

قبلش بهم تلفنیده بود

خوب منم خواستم سوپرایزش کنم

اول به دیبا خانم تلفن کردم و ازش رسیدم کوروش چی دوست داره بخوره

و لیست غذاهای مورد علاقشونو گرفتم

۳ جور غذا .همراه سوپ ......و ۲ نوع سالاد ........ولی از هر کدوم کم......

یک میز ناهاری چیدم.........گل ازین بی بوها هم گذاشتم..........مصنوعی.....

بعد کل خونه رو اماده کردم.........رفتم حمامو شستم......وان حمامو اماده کردم........همینکه کوروش اومد

مثل فرفره جادو جلوش دروامدم با یک گیلاس شربت البالو که میدونستم خیلی دوست داره

کلی خر کیف شد

بعد بهش گفتم تا بره و دوش بگیره من میز ناهارو چیدم

اونم از خدا خواسته رفت

صداش بلند شد

: الهی من فدات بشم سارا چرا زحمت کشیدی

ـ ابش گرمه.........دراز بکش ....خستگیت دربره

وقتی اقا کوروش با لپای گل انداخته اومدن سر میز ناهار......... دیگه داشت از ذوق میمرد

با چنان اشتهایی غذا خورد که حس کردم الان میاد منو هم میخوره

تازه بعد از غذا براش تخت خوابشو اماده کردم.........۲ تا کیسه اب گرم هم گذاشته بودم....

چون دیبا خانم بهم گفته بود کوروش زانوی سمت راستش تو ورزش اسیب دیده و درد میگیره

وقتی اومد بخوابه حسابی نوازشش دادم

اصولی

من تو این کار دوره دیدم

کوروش تقریبا بیهوش شد

منم که کلی کار داشتم هنوز پریدم تو اشپزخونه

تا ساعت 8 شب پختمو و شستمو.........و برنامه ریزی کردم......و با دوستای کاریم تماس گرفتمو ......و خیلی دیگه........

رفتم حمام .......خوشگل کردم..........خوشبو و ناز اومدم که میز شام رو بچینمو کوروشو بیدار کنم

دیدم ایشون قبل از من میز رو چیدن........

تازه صندلی رو هم واسم کشید عقب

خر کیف نگاهش کردم.........

شام در کمال گرما و شادی میل شد

کلی برام حرف زد

از کارش

از همکاراش

از برنامه هاشششششششششش

منم.........کلی ور زدم

دیگه داشتیم میمردیم از داغ یک بوسه

ولی باز جلوی خودمونو گرفتیم.......

میزو جمع کردیم.........

ظرفا رو شستیم..........

وقتی داشتم اشپزخونه رو تمیز میکردم..........صدای اهنگ منصور توجهمو جلب کرد

انگار نه انگار........

با قر رفتم تو حال ..........

جاتون خالی کلی هم رقصیدیم............

دیگه کوروش نتونست جلوی خودشو بگیره و رفتیم تو اتاق خواب...........

من بعد از مدتها پرواز کردم..........

واقعا پرواز کردم.........

فکر کنم کوروش هم کلی جوون شد

دیگه داشتم به مردونگیش شک میکردم........

ولی حالا حس میکنم نیمه گم شدم کوروشه

خدا تو چه بزرگی

تو چه خوبی

چطوری شکر بگم

چطوری بگم ممنون

خیلی دوست دارم خدا

--------------------------------------------------

---------------------------------------------------------

دیگه نمیخواستم بنویسم

ولی انگاری نمیشه

من خیلی خوشبختم

اونقدر که نمیدونم با اینهمه خوشبختی چکار کنم

صدا.........

صدا.........

صدای کوروش هنوز تو گوشم

: سارا نمیخوام فریبت بدم ......من دوست دارم.....تو رفیق خوبی هستی ......شریک خوبی هم هستی ولی از من بیشتر از این نخواه........من مشکلی دارم که میخوام بهت بگم و میدونم اونقدر منطقی هستی که درکم کنی.........

صدا..........صدا..........صدا...........

خودمو میبینم که داره کوروشو بدرقه میکنه

ـ کی برمیگردی ؟

: معلوم نیست......شاید اینبار یکماهی کارم طول کشید ...........

ـ یعنی ........

ـ خوب شیراز نمون .........برو باغ عزیزم........برو سپیدان........اصلا با دوستات برو سفر.......برو تهران.......زنجان.....تبریز........استفاده کن....... به حسابت پول ریختم..........

....................

چشمام سیاهی میره.........نگاهم روی وسایلی که ساختم خشک میشه

احساسی که لای هر کدوم ازونا پیچیدم

چشمام سیاهی میره

از فکر اینکه کوروش یک...........

-----------------------

دلم نمیخواد با کسی دم خور بشم.........

از ادمها بیزارم...........با اولین پرواز میام تهران.........

خونه سوت و کور...........

ولی پای گلدونا خیسن.........این یعنی (ر) به گلها اب داده

خونه نیست...............

دلم برای تمام وجودش یک ذره شده

دلم بغلشو میخواد

صدای داد و بیدادهاش

یاد دعواهامون...........کل اندازیها.........

صدای مردونش...........: ببین سارا ..من مربامو میخوام..........به من مربوط نیست دوستات خوردن.......اون مربا مال من بود...........یعنی من به اندازه ۲ کیلو مربای هلو........خونگی برات اهمیت ندارم........

و خنده های خودم............

صدای قدمهاش.........

ـ ببین سارا ...دکتر امروز میاد .........جون هر کی دوست داری دردسر درست نکن......

: منو ماچ کن......

اوم..............ـ خوبه.......میخوای پاتم ببوسم ؟

:‌بیا ببوس بنده من...........

و پنجه پامو که میدم بالا

و صدای ( ر) : بیجنبه.........

و خودم که میدوم.........و اون که بغلم میکنه و میبره بالای سر........

ـ خیلی خری سارا........میکشمت .........

: چقدر منو میخوای؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ به سایز شلوار جین پای اون مورچه سیاهه

و صدای جیغ خودم.......: میکشمت (ر) بدجنس ......بی احساس

----------------

تو خواب و بیداری.........صدای کلید که تو قفل در میپیچه..........

و صدای سوت زدنش..........

نور از پشت سرش هیکل مردونشو بزرکتر جلوه میده..........

صدا....................

ـ کی برگشتی؟

: با پرواز صبح.....

ـ چرا تلفن نکردی بیام دنبالت

: نمیخواستم اذیت بشی.........خوبی..........

ـ من خوبم تو خوبی........؟

:اره من زندم.........

ـ تصمیمت چیه ؟ میخوای به دکتر احمدی تلفن کنم........شاید اون بتونه کاری بکنه

: عصر پیشش بودم

ـ خوب.......چی گفت ؟

: میگه باید به کوروش زمان بدم........کمکش کنم.......تا این عادتو ترک کنه

ـ براش توضیح دادی.........گفتی تو چه شرایطی هستی

: (ر........................)

تقریبا داد زدم...........

ـ اروم باش.............منظورم این بود که.........شاید دکتر راست میگه.........شاید باید صبر کنی.....شاید واقعا اون ازدواج کرده که به زندگی عادی برگرده

دارم بالا میارم.........میپرم تو حمام..........

(ر) پشت سرم..........

: اروم......اروم.........چیزی نیست........تو زندگی همه این چیزا هست........فکر میکنی دیگران خیلی خوشبختن.........عزیز دلم..........تو نباید خودتو اذیت کنی........یا به کوروش کمک کن..........یا تحمل کن.........یا ترکش کن.........

-------------------------

چشم چشم...........دو ابرو...........دماغ دهن .........

چشم چشم.........

میزنم به جاده................

با اتوبوس.................

دختری که کنارم نشسته صورت نازنین و زیبائی داره...........

پاک بدون اندکی ارایش..........

چرا دارم چرند پرند براش میگم............

بازی میکنم..........انگار اوج خوشبختام...........

(ر) میشه شوهرم..............

حتی حلقمو به انگشت نکردم.........

ابروهام شده پاچه بز...........

و خودم غرق در خنده.............

------------------------------------

زنجان.................یک مدت کوتاه اینجا زندگی کردم.........

ولی بعد دانشگاهمو عوض کردم..........

حالا........................برگشتم.........

تو این هوای سرد ...........

اپارتمان ...........سرد........کثیف.........

مرده...........

افتادم به جونش.........

همسایه طبقه پائین منو نمیشناسه..........

شاکی میاد بالا ........

به ترکی شروع میکنه به اعتراض و پرسش........

ـ خانم من.........هستم......

: وای خدا مرگم بده.........میبخشید.....نشناختم........برادرتون که گهگاهی میان اینجا گفته بودن اینجا مال شماست.........منو ببخشید........ترسیدم گفتم شاید همسایه بالائی ها باشن ........اخه ۲ تا جوون قرتی دانشجوئن........گهگاهی شیطنت میکنن..........

و خودم............:‌بفرمائید داخل ............

---------------------------

هوا سرد اینجا مثل دلم............

به خودم نمیرسم.........

لباسهای عادی...........

مانتوی چروک.........

صورت اصلاح نکرده........

بدون ارایش...........

میرم یک گشتی تو شهر بزنم.......

صدای تلفن

کوروش: خوبی جونم.....کجائی

ـ زنجان......

:‌تنهائی ؟

ـ اره.......

: چرا کسی رو با خودت نبردی........؟؟؟؟؟؟؟ به دوستات میگفتی........

ـ مگه مردم مثل من بیکارن.........من خوبم........نگران نباش.......راحت باش.........من شریک راز داریم........کاری به کارت ندارم...........تو زندگیتو بکن.........

: سارا.............

ـ کوروش..........با من تماس نگیر........بذار فکر کنم.........بذار راحت باشم........بهم قول دادی

: من غلط کردم بهت گفتم

ـ نه تو کار درستی کردی..........من احمقم.........با اینهمه تجربه نفهمیدم.......خودمو گول زدم..........تو خوبی کوروش..........من احمقم...........خرم.........بیشعورم.........نفهمم........

:‌سارا...........خواهش میکنم........

ـ دیگه تماس نگیر......

---------------------------------

صدا.................

صدای ماشینها.........

من چه خوشبختم.....................

من یک زنم..............

یک زن ایرانی............

که در اوج ناراحتی باید نجابت و ارامش خودمو نمایش بدم..........

من باید مثل تمام زنهای این دیار معایب همسرم بپوشونم .......و خم به ابروم نیارم......

باید صبر کنم........

باید خفه بشم.........

باید به جرم حقی که ازش استفاده کردم.........این شرایطو بپذیرم......

باید با زن بودنم کنار بیام..........

باید کدبانو باشم.........تحصیل کرده ........و صرفه جو..........

باید بتونم یک تنه مشکلاتو به دوش بکشم.......

نبود مرد زندگیمو نادیده بگیرم.........

بهش خیانت نکنم.......

و اگر خیانتشو دیدم........بگم : اون یک مرد ..........حق داره..........

ولی خودمو ببینم که سنگسارم میکنن..........

چشمامو میبندم........

کوروشو تصور میکنم...........تو بغل........

دوباره حالم بد میشه...........انگار ویار دارم...........

خندم میگیره.............خندم میگیره............دارم میخندم..........

صدای خانم کنار دستم توی اتوبوس واحد : خانم میخوام برم کوچه مشکی .......ایستگاهش کجاست

نگاهش میکنم.........چقدر معصوم........چقدر بچه

: دانشجوئی.....؟

ـ بله........ترم اولم.........هنوز یاد نگرفتم.....میخوام برم خونه یکی از دوستام.........

یاد خودم میافتم..........

چرا اینهمه پیر شدم............

مگه چند سالمه........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صدای تلفن

دیبا خانم

: الو........سلام مامان

ـ سلام  به روی ماهت مادر.......کجائی......؟؟؟؟؟؟‌

ـاومدم تهران........واسه پروژم.......میبخشید......نشد تماس بگیرم........شما رفته بودین ویلا

: الهی من فدات بشم مادر.......اومدم دیدم فریز رو پر کردی تا خرخره.......از کتایون پرسیدم.....گفت که کار تو بوده........من فدات بشم چرا خودتو تو زحمت انداختی

ـ زحمتی نبود ........رحمت بود......میبخشید اگر کم بوده........من هنوز تجربه کافی ندارم.....

:‌‌نه قربونت بشم......عالی بود .......ببینم مادر ......همه چیز مرتبه.....کتایون گفت خالت میزون نبوده

ـ نه من خوبم

:‌کوروش کجاست ؟

ـ رفته بندر.......سر کارشه.......

: وا..........من فکر میکردم قراردادش تموم شده..........

ـ نه هنوز کار داره.......

:مادر ......منو غریبه ندون......چیزی شده........کوروش کاری کرده........به من بگو......

ـ نه........اصلا........من یکم خستم.......همین......

: چرا با کوروش نرفتی بندر ؟

ـنمیخواستم مزاحمش بشم..........به هر حال محیط کاریشه

: این حرفا یعنی چی..........کوروش اونجا مگه میخواد تو رو بذاره رو کولش........باید باهاش میرفتی.........مردو نباید ول کرد به امون خدا.........مرد جماعت زود از راه بیراه میشه

ـ بله....ولی کوروش .......اهل این حرفا نیست......ازش مطمئنم......شما هم نگران نباشید.......اینطوری هر دو راحت تریم

: نمیدونم چی بگم مادر ...از من گفتن.........

............باقی صدا ها رو نمیشنوم............باقیش اوازه.................

باقیش خودمم............

باقیش اشکی که گونه هامو خیس میکنه

ارزوهای بر باد رفتمه..............

-----------------------

 ------------------------------------------


دوشنبه 12 فروردین ماه سال 1387
خلاصه وب فیلتر شده مهر ۸۶

گذشته....جواب

تا زمین نخوری راه رفتنو یاد نمیگیری

تا شکست نخوری راه پیروزی رو پیدا نمیکنی

.............به خودم فکر میکنم

به زمین خوردن.........به شکست

به اینکه همه این حرفها کنار هم هویت پیدا میکنن

به خانوادم...........به گذشته

به حال

---------------------------------------------

اولین سفر

۱۰ ساعت تو راه بودیم

۶ ساعت خودم پشت فرمون بودم.........و کوروش یکسره خواب بود........میدونم از اینکه روزه هاش خراب شدن زیاد راضی نیست ولی به خاطر من چیزی نمیگه

با اینحال از شدت خستگی حوصله رانندگی نداشت.........عجیبه.......چرا اینقدر کوروش میخوابه

این در حالیکه من شب قبل ۳ ساعت خوابیدم...........ولی اصلا خسته نیستم..............

بگذریم.........شنیده بودم مردها به خواب بیشتری احتیاج دارند

-------------------------------------

وای..........وقتی رسیدیم به مجتمع........دلم داشت میاومد بالا.......نکنه (ر) باشه و سوتی بده

کوروش خیلی تیزه..........خیلی هم حساس

آپارتمان کوچولو و جمع جور من............نیشخند کوروش هنگام ورود به آپارتمان از نگاهم مخفی نموند

: میدونم کوچولو.........ولی واسه من خوب بود....یک نفری......۴ سال اینجا زندگی کردم

ـ نه......خیلی عالیه.......وقتی من دانشجو بودم.......تو یک اتاق ۱۲ متری با دونفر دیگه همخونه بودم........ولی تو ...........جناب سرهنگ برات سنگ تموم گذاشته...........

خانم طلا از زیر پای کوروش میدوه سمت بالکن

کوروش: وووووووو ببینم سارا مجبوری این بلا خانمتو همه جا ببری.........نکنه میخوای با خودمون ببریمش اونور...........

ـ چرا که نه.........طلا از وقتی به دنیا اومده با من بوده......من بزرگش کردم........مادرش رو هم.......و مادربزرگش........من که نمیتونم ولش کنم........

: سارا .....میدونی چقدر دردسر داره خارج کردن این خانم خانما.......

صدای میو طلا..........

ـ کوروش........ناراحتش کردی......عزیزم.خانم طلا......ناراحت نشو.......اون شوخی کرد

بغلش میکنم.........

کوروش از شدت عصبانیت سرخ شده.......ولی خودشو کنترل کرد

به وضوح خشمشو میبینم........پوزخند میزنم........با ناز و ادا میرم سمت کوروش.........

: اوم........مرد خونه من ناراحت شده؟؟؟؟؟؟؟؟ یک گربه جاشو تنگ کرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ چرت نگو سارا.........خیلی خستم........حوصله بحث ندارم.......هر کاری دلت خواست بکن......دلت میخواد روی اعصاب من راه بری

: نه........میخواستم ببینم کی حلقه رو میکنی تو انگشت وسطیه........اگر هم خسته ای میتونی بری دوش بگیری........منم تا اون موقع شام رو اماده میکنم........بعد میایی مثل اقاها میشینید میخورید.......میرید دندون هاتونو مسواک میکنید........بوس میدین....بعد برید تو اتاق من تخت بگیرید بخوابید......منم میرم میشینم مینویسم..تنهایی تلوزیون میبینم.......با گربم صحبت میکنم.......و خدا رو شکر میکنم که دیگه تنها نیستم.........

ـ خدا........سارا ......چرا داری یک مسئله کوچیک رو بزرگ میکنی........منکه توضیح دادم.. .......من هفته پر کاری رو پشت سر گذاشتم.........بذار صادقانه بگم........فصل سنگینی پشت سر گذاشتم.......حالا که به تو رسیدم.......انگار به ارامش رسیدم.....ببین .....تو .....خیلی بچه ای که به خاطر چند ساعت خواب...واینکه باهات صحبت نکردم داری نغ میزنی

با سرعت میرم سمتش........گربمو ول میکنم......غافلگیر شد......محکم بغلش کردم......لباشو گاز میگیرم.......

: تو فکر میکنی چرا ناراحتم.........تو موقع خوابیدن منو دیوونه میکنی.......دلم میخواد بپرم روت.....خودتم نمیدونی چقدر خواستنی میشی.....خیلی بدی........چطور دلت میاد منو بچلزونی......خودتو میزنی به خواب...داری انتقام میگری.........

تا میاد حرف بزنه.......باز لباشو گاز میگیرم..........

--------------------------------------

کوروش وقتی رفت دوش بگیره..........رفتم پائین از سوپر مارکت محله خرید کنم.........

یک صدا : چطورید خانم مهندس........تبریک عرض میکنم.....ناکس عجب هیکلی داره......حسابی زدی تو تور.......

برمیگردم یخ کردم.........(ر)

ـ سلام........فکر میکردم بیمارستانی ...چراغ اتاقت خاموش بود......

: بله......خاموش بود چون خوابیده بودیم...ولی صدای دوتا کبوتر عاشق همسایه بیدارمون کرد

ـ معذرت میخوام.......وای......خوبی.....داری جائی میری؟

: میرم خرید.......مثل تو...........با هم بریم

برمیگردم بالا به پنجره اتاقم نگاه میکنم.......روشن.......کسی داخلش نیست........

با سرعت حرکت میکنم.......اونم پشت سرم

: خیلی پسره باحاله.....صدای قشنگی هم داره.....ببینم ورزشکاره.......بابا ای ول......حسابی خوشی ها

ـ خواهش میکنم .....ارومتر..........ممکنه کسی بشنوه.......

: مگه ایرادی داره.......دارم از شوهرت میگم.....از دوست پسرت که نمیگم.....بیچاره دوست پسرت......بگو چرا اینو ترجیح دادی.......مدل ماشینشم که خوبه...لباساشم مارک داره؟؟؟؟؟؟

ـ کافر همه را به کیش خود پندارد .......مگه همه مثل شما مارک بازن......

: هی هی.....حسابی رمانتیک شدی......حالا ما دیگه اخ شدیم

ـ (ر) چی میخوای؟؟؟؟؟؟ چرا پرتو پلا میگی؟؟؟؟؟؟؟

: من دارم با ویدا ازدواج میکنم....نامزد کردیم........

ـ وای.........عزیز دلم......تبریک میگم.......راست میگی؟؟؟؟؟؟ خیلی خوشحالم کردی.......میدونستم.......تو و ویدا ساخته شدین واسه هم........

: اره............میدونم..........میخواستم بهت بگم فکر نکن خودت زرنگی........میتونی....ما هم میتونیم.........

ـ خیلی خوشحالم کردی.......خیلی خری.......چرا اینطوری باهام صحبت میکنی......یک لحظه.....

: چیه ؟؟؟؟؟؟ ترسیدی برم در بزنم خودمو به کوروش خان خودمو معرفی کنم...........: سلام عرض میکنم کوروش........خان...اهان این خانش خیلی مهمه.......ببینم اینم خانزادس........

ـ خفه شو.....خیلی چرتی.........ولی شکر ویدا تو رو ادم میکنه........

: .......هنوز مونده......فکرشو بکن.......عکس العمل کوروش خان...........: آقا من دکتر ..همسایه سارا خانمم.......راستش همسایه که نه......دوست پسر سابقشون........یکم .......رفیق.....شاید هم.........

نفسم تنگ شد.........تو تاریکی کوچه هم میتونستم شرارت و شیطنت (ر) رو ببینم......

ـ تو ......جدی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟

صدای خنده (ر) : بابا چه باورش شد......تو چه ساده ای سارا........مگه خرم........حتما بعدش هم تو میخوای بری پیش ویدا تبریک بگی خودتو معرفی کنی.........

ـ خدا خفت نکنه ........خیلی خری..........

: سارا.........

ـ زهر مار.......باید زود برگردم......کوروش گرسنس.......

: خوش به حال کوروش........دیگه نگران غذاش نیست.......خانمش هم کدبانو .......هم خوشگل

یخ زده برمیگردم سمت (ر) ....تا حالا بهم نگفته بود........همیشه به من میگفت انتر.....میمون.......زشت.......حتی یکبار.........حالا چی شده.......منکه زیاد عوض نشدم....ـ

ـ چیزی شده دکتر..........حالت خوبه؟؟؟؟؟

میاد طرفم.....اروم...:خیلی بهم میایین .....قد و هیکل .....بچتون خوشگل میشه.....ازون مامانیهاش......

ـ چرت نگو بهت نمیاد ......

: سارا........اذیتش نکن.......اینطوری نپر روش......میمیره ها.......

از شدت خجالت سرخ شدم

: مبارکتون باشه........خوشبخت باشید.........

مثل برق رفت............

چرا این دیوونه شده..........

-------------------

تو سوپرمارکت........تلفن میکنم به دکتر فرزاد ........: الو سلام.......سارا هستم

ـ سلام خانم.......خوبید...خانواده خوبن

: فرزاد خان ببخشید مزاحمتون شدم.....کار ویدا و (ر) به کجا کشید ؟

ـ ویدا.........آهان.......راستش من صحبت کردم.....ولی گویا خودشون دوتائی به توافق نرسیدن..قضیه منتفی شد.....بهتون از اول گفتم.......این پسر ادم نمیشه.....شما خودتو درگیر این قضایا نکنید......صورت خوشی نداره......ممکنه سوتفاهم بشه.....شما دیگه ازدواج کردین....

داره حرف میزنه.........که خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم

----------------------------------

: الو (ر) ...میدونم خونه ای.......اون گوشی ور دار .....وگرنه میام آپارتمانتو رو سرت خراب میکنم.....میدونی که اینکارو میکنم.اصلا هم برام مهم نیست کوروش خونه بغلی منتظرمه.....

_ چی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟

: خودتی.......خودتی آقای دکتر ......چرا دختر مردمو پروندی.......دروغ نگو......نگو ویدا نخواست.ویدا برات جون میده........چرا اذیتش کردی.....

_ من دوسش ندارم.........

: خیلی .......چرا با خودت اینکار رو میکنی......تو چی میخوای ؟؟؟؟؟؟؟؟

_ تو رو ..........

گوشی تو دستم سست شد........

قطش میکنم......گوشیمو خاموش میکنم.....

چرا ترسیدم.....

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه اون آقا تر از این حرفاست.......

از اول قرار گذاشتیم.........

دوستی ما فقط دوستی بود.......

اون هیچ وقت منو دوست نداشت

داره اذیتم میکنه

نباید خودمو ببازم........

-------------------

باز کوروش خوابیده

منم دارم مینویسم........

شاید یکم اروم بشم.......

میدونم که(ر) هم بیداره......صدای اهنگ مورد علاقشو میشنوم......

وای.......نکنه زندگیمو خراب کنه......کوروش نمیتونه.....نمیتونه درک کنه.....

هیچ مردی درک نمیکنه......

شاید تا قبل از ازدواج

ولی اگر بفهمه که هنوز باهاش صحبت میکنم.......

اره حقم

من یک بیشعور .........یک احمقم

من حقمه

من لیاقت کوروش رو ندارم

کوروش چرا اینقدر میخوابی

چرا باهام صحبت نمیکنی

لعنتی چرا ................

وای .......دارم از ترس میمیرم.........کاش زودتر میرفتیم

کاش نمیومدیم اینجا

اصلا بهتر فردا بریم دماوند پیش عموجان.........اره .اینطوری بهتره

وای......نه........(ر) داره سربه سرم میذاره......چون رژین بهش جواب رد داد داره لج میکنه

بهتره دیگه باهاش تماس نگیرم.....

اصلا به من چه.......

به جهنم..........

بره به جهنم..........

خدا کمکم کن.........

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جنگ ۲

عکسای بابا که همرامه پخش میکنم کف سالن

۴ زانو میشینم ......به تماشا

میخوام فکرمو منحرف کنم که دیگه به (ر) فکر نکنم

ولی دارم میلرزم..........

یک چیزی میافته رو دوشم.......

با ترس برگشتم

کوروش .......

: سردته......داری میلرزی.......

ملحفه رو دور خودم میپیچم

اگر بفهمه

با اون سابقه ای که ازم داره

دیگه بهم اعتماد نمیکنه

اونم یک مرد ........اونم ایرانیش

تا همینجاشم خیلی اروپائی عمل کرده

خدا......من نمیخوام از دستش بدم.........باید چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دستام.....پاهام......چقدر سردم........

کوروش با یک لیوان شیر گرم برمیگرده

: اینو سر بکش گرم شی......فشارتم شاید افتاده......اینهمه دوندگی بیرون........حالا هم که برگشتی همه جا رو اب کشیدی و شستی.......معلومه سرما میخوری

لیوان.......گرماش گرمم میکنه

: اینا چیه نگاه میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟ ایییییییی...........اینا چرا سر ندارن.....ببینم اینا سربازای ایرانین یا عراقی؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ عراقی......

: پس چرا سراشون قطع شده.........وای.............اینا چیه؟؟؟؟؟؟ اه.............بگو چرا یخ کردی ......اینا

ـ مال بابا ...........من دارم ازشون ارشیو درست میکنم..........عکسای جنگیه .....تلویزیون داشت از جنگ فیلم میذاشت یاد اینا افتادم

: خدای من.....سارا .......ادم حالش بهم میخوره ......وای این چیه؟؟؟؟؟؟ سگه ......نعش سگه ؟؟؟؟؟

ـ اره ......

: این چطوری مرده؟؟؟؟؟ چرا تنش........

ـ بهش تجاوز کردن.......

: چی ؟؟؟؟؟؟

ـ یک دختره.....نتونسته فرار کنه....

: خدای من.........اصلا فکر نمیکردم جنگ اینطوری بوده باشه........یعنی واقعا اینکارا رو کردن.......ولی هیچوقت کسی اشاره نکرده

ـ چی بگن چی بگن........اینا رو هم نشون بدن ........حتمی کلی داغونتر میشن این مردم

: این سرهنگ....؟؟؟؟؟؟؟؟ اینا که باهاشونن کین ؟؟؟؟؟؟؟

ـ این بهرامه.......اینم اردلان.........اینم اردشیر

: وووووووو چه حسی......پدر همراه پسرهاش.......اینجا کجاست............

ـ  اروند رود .......ببین اونور خاک عراقه......اونا هم سربازای عراقین........

: این چه دوربینی بوده.؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عکساش یک طورین.........انگار .........از تو اب ......عکاسش تو اب نبوده؟

ـ .......اینا رو ببین.....جسدهای پف کرده شناور در اروند رود .......

: خدای من.........یک فیلم دیده بودم .عملیات ....................که با شکست روبرو شد ........جسدهای پف کرده.......عراقیها گرفته بودن.........خیلی هم کشته داده بودیم.......حتی فرصت نشده بود زخمی ها رو با خودشون ببرن.....این عکسه منو یاد اون فیلم انداخت.......

دارم میلرزم..........

: سارا بهتر اینا رو جمع کنی..........مثل گچ سفید شدی........

ـ اینو ببین.......

: خدا........این سرهنگه..........

ـ اره داره سعی میکنه جلوی خونریزی پای قطع شده سربازشو بگیره.......موقع شناسائی منطقه پاش رفته رو مین.........ولی زنده مونده.......

: کی عکس رو گرفته؟؟؟؟؟؟؟؟ ..............

ـ بهت تا حالا گفتم بابامو اول انقلاب میگیرن میندازن تو زندان

: چی .....من فکر میکردم سرهنگ هم انقلابی بوده.......ملی مذهبی.........چرا گرفتنش

ـ جرمش خدمت به ارتش ایران بوده............همراه کلی نظامی دیگه میندازن تو زندان.......وقتی جنگ میشه.......بابا رو همراه کلی از دوستاش میارن بیرون..........میگن جنگ شده......بهتون نیاز داریم........به همین راحتی........از کسانی که بهشون تهمت خیانت رو زده بودند تو جنگ کمک میگیرن...اینو ببین......سرهنگ..........یکی از بهترینها.....خلبان بود......شهید شد........این یکی سرگرد .........شهید شده...........این یکی.......دکتر...........شهید..............این یکی مفقود........این و این اسیر شدن........بیچاره ها........

: الان زندن؟

ـ نه.......ایشون......یک ماه بعد از آزادی سکته قلبی کرد و مرد ..........اونیکی هم یک سال بعد تصادف کرد و مرد

: چند سال اسارت کشیدن........؟؟؟؟؟؟؟

ـ فکر کنم ۱۳ سال ..............این یکی دوست دوران بچگی بابا........با هم وارد نظام شدن......دستشو از دست داد.........

: راستش.......باید بگم سرهنگ خیلی شانس اورده جون سالم به در برده........اینا همشون .........وای خدا.......

ـ جون سالم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر میکنی بابا  ژن سرطان داشته.........یا همینطوری مریض شده؟

کوروش خشکش میزنه..........: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منظورت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ اون شیمیایی..........

: سرهنگ.........چی/؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بلند میشم..........دارم از ترس میمیرم..........من لیاقت این خانواده رو ندارم.......من لیاقت کوروشو ندارم.............من کثافتم........گریم میگیره.............

کوروش میاد بغلم میکنه.........: عزیزم.......متاسفم....من نمیدونستم.....نازی........میریم پیشش.........چیزی نیست....من مطمئنم خوب میشه............

همیطوری اروم گریه میکنم........کوروش چه میدونه من چقدر خودخواهم........من اصلا هم برای بابا گریه نمیکنم..........واسه خودم........واسه خودم.........

---------------------------

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الکی ......بیکار

چقدر دورم............

فیلم اغما رو که نگاه میکنم

حالم بدتر میشه

نمیدونم این سیروس مقدم کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو گذشتش چیه ؟؟؟؟؟

اینهمه با احساسات ایرانیها بازی میکنه

اون از پلیس جوان.........نرگس

حالا هم این

شیطان در خانه یک پزشک

حالم از تلوزیون بهم میخوره

پس چرا نگاه میکنم

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-----------------------------------------

رفتم پیش تیمسار

مثل همیشه

گناهکی خیلی شکسته شده

اون بدتر از بابا

دلش خون بود

کلی درد دل کرد

گفت وقتی مهر میاد دلش میگیره

۲ تا از پسرهاشو تو جنگ از دست داد

هر دو خلبان بودن

حالا نوه هاش خارج از کشور زندگی میکنن

خودشم اینجا تک و تنها............

میگه همه فراموشش کردن..........انگار نه انگار به این کشور خدمت کرده

دلم میگیره ...........

چرا مسوولین ازین ادمهای بزرگ تقدیر نمیکنن

یک مشت ادم شکم گنده با درجه کیلوئی اومدن شدن نظام این مملکت

وقتی موش فاضلاب بشه سلطان جنگل بهتر ازین هم نمیشه توقع داشت

----------------------------------

حوصله نوشتن هم ندارم

کوروش رفته

حوصله من رو هم برده

چقدر دلم هواشو کرده

فردا برمیگرده

---------------------------------

چرا من اینقدر سستم

زود خر میشم

خودم نیستم

ببین چه زود یاد رفت ...........

نمیخواستم دیگه عاشق کسی بشم

نه........

نمیخوام

نباید بهش وابسته بشم.......

حتی دلبستگی موقوف

------------------------------

(ر) تلفن کرد

فقط میخواست بگه که دوباره با ویدا صحبت کرده

ویدا.............

---------------------------

زندگی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زندگی////////////

زنده............

چه کلمه باحالی

ریشش از زن نیست

چرا هست...........

بابا ای ول به جنسیت/..............

------------------------------

سیگار.....

من سیگار میخوام

کلی نوشتم

غلط کردم

دیگه دورو بر این چیزا رو خط میکشم

ولی بدجور هوس کردم.

نخ بستم به انگشت کوچیکه

سارا........

تو میتونی ..........من میدونم.........

یک وقت خدای نکرده فکر میکنم اونوقت معتاد شدی

سر تا پاش دود ........بد بو هم میشی

افرین.........

--------------------------

چقدر بیمصرف شدم

کاش بابا شرکتو واگذار نکرده بود یا لااقل میذاشت من با شرکاش ادامه بدم......

دلم واسه کار تنگ شده

من حوصلم سر رفته

-------------

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عصرانه در تهران

دلم میخواد فقط بنویسم

حالم خوب نیست

زده به سرم........همیشه همینطوره

وقتی جنون تمام میشه دوران اشوب شروع میشه

تعادل برای من یعنی ۳ روز ........همین باقیش یا افراط یا تفریط

-----------------------------------------------

امروز از صبح دلم کوروش رو خواست

یعنی اگر اون هم نبود که بهش فکر کنم

مطمئنن داشتم به یک مرد فکر میکردم

ازین ضعف درونیم حالم بهم میخوره

-----------------------------------

کارگرها میومدن و میرفتن.........باهاشون طی کردم که ۲ روزه تموم کنن

خونه فسقلی که کاری نداره لوله کشیش

مثل مردها باهاشون برخورد میکنم

بیشتر که فکر کردم دیدم عجب شبیه بابام شدم

تند .......جدی.......منظبت .....بیچاره ها راس ساعت ۷ اومدن........

ازشون پرسیدم که روزن یا نه.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از ۴ نفر.......۲ تاشون روزه نبودن.......براشون یک غذای ساده ولی مقوی اماده کردم.........سریع.......به شیوه دانشجوئی.......

امروز کارشون تموم میشه........از اقای (س) همسایه پائینی خواستم بیاد کنار دستشون باشه تا من برم بانک .........با کمال میل قبول کرد .............خیلی پیرمرد نازنینی است  ...........بازنشسته فرهنگ..........خیلی وقتا که دلم میگرفت .......میرفتم پیش اون و خانمش........کلی از مدارس......شاگرداش.......و خیلی چیزهای دیگه خاطره تعریف کرده برام......

-------------------

به خودم نگاه میکنم............من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟

من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سارا کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سارا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعضی اوقات تصویرم محو میشه........یادم میره حتی چه شکلیم.........

تو ماشینم که کوروش تلفن میکنه: سلام......

_ کجائی؟

: تو ماشین دارم میرم بانک.......

_ ساعت حرکتت کی؟؟

: هوم........اهان.....راستش من اینجا یکم گرفتارم...فردا عصر میام......

_ من که گفتم نیازی نیست بری دنبال کارا ........هفته دیگه درستش میکنم........گفتم برامون بلیط هم رزرو کنن .....

: نه........راستش لوله های ساختمون ترکیدن

_ کی؟؟؟؟؟؟؟؟

: دیروز .........

_ پس چرا نگفتی .......

: تو کار داشتی نمیخواستم راه بیافتی بیای

_ حالا چیکار کردی؟

: هیچی امروز  کارش تمومه..لوله کش اوردم.......کلشو از رو کار گذاشتن

_ پس الان کی تو خونس

: همسایه

هنوز باقیشو نگفته بودم که پرید وسطش: کناریه..........اون دکتره؟؟؟؟؟؟ مگه اونم لوله هاش ترکیده ؟

ماتم برد.........این همش چند روز اینجا بود........چطور همسایه هامو............وای...........یخ کردم....

: نه..........آقای (س) .......پائینیه.........بازنشسته فرهنگ........نمیدونم ............راستش کل ساختمون که دارن لوله هاشون چک میکنن.......2 تا دیگه از خونه ها ناکار شده

_ خیلی خوب......پروازت ساعت چنده فردا ؟؟؟؟؟؟؟ میام دنبالت....راستی لباس سیاه با خودت برداریها........مامان نذری داره هر سال...........خیلی هم سختگیره.......سعی کن برخلافش حرفی نزنی........

: حواسم هست گلم..........چرا نگرانی........تا حالا من حرفی رو حرف دیبا خانم زدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_ در ضمن........بهشون بگو خانم بزرگ......یکم ناراحت شده بودن با اسم کوچیک صداشون کردی

: دیگه از چی ناراحت شدن؟؟؟؟؟؟؟

_ ناراحت نشو.......باور کن میخوام فقط اخلاق مادرم دستت بیاد

: عزیزم......من که ناراحت نشدم......فدات.....مادر شما عین پدر من......فرقی ندارن.......میفهمم......تو این سن حساسن.......چشم.......من واقعا معذرت میخوام.......

_ نه.......خوب......من بهش گفتم تو نمیدونستی که نباید به اسم کوچیک صداشون کنی......وای ...........تا یادم نرفته ......4 شنبه تولدشونه............

: عزیزکم.........حواسم هست......براشون هدیه هم خریدم.......شما نگران نباش......دیگه چی ؟؟؟؟؟؟؟

_ خیلی نگرانم سارا.......نمیدونم .........یکهو همه چیز هوار شده سرم.....کارهام...........خیلی خستم........دلم میخواد سر بذارم به بیابون

: چی شده؟؟؟؟؟؟ نازنینم....ببین..........قول بهت میدم برسم شیراز .......چنان کاری کنم خستگیت دربره........الهی من فدات شم......به خودت فشار نیار....کارهات هم جور میشه......میدونم این مدت همش به خاطر من اذیت شدی........تازه روزه دار هم که هستی........معلوم کسل میشی........

_ وای.........اگر نبودی.......اگر الان نبودی......من با کی حرف میزدم.......

خندم میگیره

: خیلی خوب..پسر خوب.......دیگه دارم میرسم به جای حساس........اگر افسر ببینه دارم حرف میزنم.......یا پیش خودش میگه دیوونم ........یا میفهمه دارم با گوشی حرف میزنم........جریمه میشما.........

ـ قربونت برم.......راستتی.....ببخشید.....باور کن به خاطر خودت میگم....یک مانتو بلند بپوش.....مامانمو که میشناسی.....خیلی رو این چیزا حساسه.......

: تو چی؟؟؟؟؟؟؟ تو هم دوست نداری؟؟؟؟؟؟

ـ من کیم ؟تو هر چی خودت دوست داری بپوش.........من فقط میگم جلوی مامانم..........یکم.....

: چشم.....دیگه چی آقای گلم

ـ هیچی......معذرت میخوام به خدا........

: قسم میخوری چرا ؟؟؟؟؟؟ مگه من چی گفتم.........فدات بشم.......شما هم نمیگفتی من رعایت میکنم....میفهم......حساسن......

----------------------------

کجا بودم؟/////////

من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوباره رفتم تو خودم........صدای بوق............

هیچوقت نتونستم خودمو با محیط تهران سازگار کنم

جون به جونم کنن من مال شهرستان کوچیکم...........نمیتونم خیابونای بزرگ .......اتوبان........ترافیک....دود و دم.......و سر و صدا رو تحمل کنم........نمیتونم عمرمو پشت چراغ قرمز تلف کنم.........بعد خسته و کوفته بچپم تو قوطی کبریت به نام خونه.......بگم شکر........

این زندگی نیست.........مردگیه...........

والحق این تهرانیها حکایتشون شده مشتهای بسته.........باز نمیکنن........ببینن تو دستاشون هیچی نیست.........

۲ روز بیان تو شهر من.........فقط دو روز.........میبینن ....میفهمن بهشت کجاست.........جهنم چیه؟؟؟؟؟؟؟

اینجا مردم اونقدر عجله دارن واسه رسیدن که اصلا فراموش میکنن که از کدوم راه باید برن..........همش میان بر........همش فرعی........همش دوز و کلک....

تو این شهر اگر مردمش با کلمات بازی نکنن اموراتشون نمیچرخه........حرص مال دنیا.......حرص زندگی بهتر.........همش حرص..........ولی اگر یکم بایستن ..........با پول و سرمایه ای که تو این شهر دارن میتونن بهترین زندگی رو در یک شهرستان کوچیک داشته باشن.........بی دردسر......

نگاه که میکنم.........میبینم همه میگن امکانات تهران بیشتره..........والا من تنها چیزی که اینجا میبینم ترافیک.........مثلا همین دیروز تا اومدم لوله کش پیدا کنم.........و کارگر بیارم......۴ ساعت وقتم مرد.........حالا بماند که چقدر گرون پام اب خورد..........در حالیکه تو شهرستان با یک تلفن........خیلی راحت لوله کش خبر میکردم........تازه اشنا هم بود........بهش اعتماد داشتم که دستش کج نست.......گرون حساب نمیکنه.....درست کار میکنه........از کارش نمیدزده.

چون برعکس شهر تهران.........اونجا تو شهر من همه همدیگرو میشناسن

شاید اونجا فقط ۱۰۰ هزار جمعیت داشته باشه.........ولی امکاناتش زیاد..........شهر ثروتمندیه......باغ .......مزارع..........و کارخونه هاش........زمینهای پهناورش.....مرکزیتی که داره.......هیچ وقت حاضر نمیشم تو تهران یا حتی شیراز زندگی کنم........

من اونجا ارامش دارم........وقتی از خونه بیرون میام.......۴ تا اشنا که میبینم.......پشتم گرم میشه که غریب نیستم............حس میکنم هنوز ارزش دارم.........وقتی وارد اداره ای ..جائی میشم..........احترامشون واقعیه ..چون هم شهریشونم......شاید حتی منو نشناسن.........ولی این براشون بسه........من از خودشونم.........اونجا مردم سادن........هنوز زودی تعجب میکنن........از ته دل میخندن.....و وقتی از یک معامله حرف میزنن تو فکر کلاه برداری نیست.......

نمیگم اونجا بهشته......ولی هر چی هست ادمهاش با سادگی و صفاشون تو دلم جا گرفتن.......

شاید فضولیهاشون گاهی اوقات آزارم بده.......ولی میذارم به حساب فرهنگشون.......

دلم هوای شهرمو کرده..........دلم هوای خونه پدری رو کرده.....

من.......سارا......تو اون شهر..........کنار اون مردم هویت پیدا میکنم........من اونجا برای خودم خانمی هستم..........اینجا من فقط یک دختر عادی به حساب میام........من اینجا خستگی  رو تو چشم ادمهاش میبینم.......بیتفاوت بودنو.......اصلا براشون مهم نیست تو کی هستی........بمیری هم ازت رد میشن.........نهایتش تلفن میکنن بیان جسدتو جمع کن.........حالا خیلی شاهکار کنن میگن:حیوونکی........جوون بود.........یا : حقش بود.....حتمی معتاد بوده......

ولی تو شهر کوچولوی من.......ادمهاش وقتی عزیزی از دست میدن تنها نمیمونن.........کلی درو و همسایه و اشنا و دوست ......کلی اقوام........دورشونو میگیره......کم کم......تا وقتی که دیگه داغ عزیزش کمرنگ بشه

قبول دارم معایبی هم داره.......ولی لااقل من دیگه اونجا از بس کلاژ ترمز نمیگیرم.......کلافه نمیشم.......اینجا تو خیابونای تهران من تا مرز جنون از رانندگی بیزار میشم........

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفت بیچاره گفت کو چاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

http://www.gahnevesht.com/images/uploads/1171021441.jpg

خیلی دلم گرفته

اونقدر که ..........دلم میخواد زار بزنم

همه چی رو شونه هام سنگینی میکنه

اگر خدا یک عمر دیگه بهم عطا میکرد اینطوری زندگی نمیکردم

خودمو مسبب همه مشکلاتم میدونم

کسی مقصر نیست

هیچ کس...............

---------------------------------------------

خودمو دیگه درک نمیکنم

گوشم پر شده از نصیحت

همه میخوان بهم نشون بدن زندگی راهش چیه.......

همه میگن تو که همه چیز داری.........دردت چیه؟

شاید دیگران درست بگن........

شاید............

ولی......من چرا باید به خودم دروغ بگم

من که خودم میدونم کیم؟؟؟؟؟؟؟؟ چیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه کار کردم......

چرا باید خودمو گول بزنم..........چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-------------------------------------

سعی میکنم خودمو اروم کنم.........همه جا رو تمیز میکنم........

صدای تلفن: الو......

ـ میخوای گریه کنی......بکن......صدای پخشتو بده پائین......دارم درس میخونم......اگر ممکنه

هقی میزنم زیر گریه.........گوشی رو میذارم.......

دستگاهو خاموش میکنم.........میرم تو حمام.......دوشو باز میکنم

صدای در.......

میدونم اگر درو باز نکنم......ول نمیکنه

: چیه .......خاموشش کردم که......معذرت میخوام مزاحم درس خوندنتون

نفهمیدم چی شد........صدای بسته شدن در.......و خودم که بین دیوار و اون گیر افتادم.....

نفسم تنگ شد........

ـ معذرت میخوام دلم فقط تنگ شده بود.......معذرت میخوام.......

میاد بره........

لبام........ خدا ........من چیکار کردم....دوباره برمیگرده.......

اومد بغلم کرد

فقط اشک میریزم............

محکم فشارم میده ..حرف نمیزنه.........

نگاهش............

خدا..........این کیه؟؟؟؟؟؟؟ من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا اینطوری شد........ ۲ سال با هم بودیم.....ولی حتی  به کنار هم بودن فکر نمیکردیم........

اون همیشه چشمش دنبال دیگران بود.........یک دوست دختر فابریک داشت..........

حالا.............حالا که من ..........خدا.........بیچاره کوروش..........

بیچاره کوروش...........

من چقدر پستم.........

اشک امونمو بریده............

صداش ...میخواد بره : میخوام اینجا رو بفروشم.......ازینجا میرم....

....امیدوارم خوشبخت بشی.............کوروش پسر خوبیه.......من .......من.......

صدای در.........

خودم..............

دلم تنگ شده..........

خدا .......دلم تنگ بازوهاشه............

دلم تنگ نفسشه...............

خدا.........نجاتم بده...........

خدا دارم میمیرم.................چرا .............چرا حالا ..........

بیچاره کوروش...........بیچاره خودم.................

-----------------------------

این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟ بهم بگو//////

میخوای ثابت کنی چقدر کثیفم...........

اره من کثافتم.............

خدا.............

من از عهدش برنمیام........

-----------------------------

کوروش تلفن میکنه: سلام.......ببین عزیزم .........یادم رفت بهت بگم...

.داری میای برو پیش مهندس..........میشناسیش که.....

..یک امونتی دستش دارم برام بگیر.......بهش سپردم..

....برو شرکتش........فردا صبح........باشه...یادت که نمیره.....خیلی مهمه ها......

ـ باشه

: سارا..........خوبی........صدات چرا گرفته.....

ـ سرماخوردگیم عود کرده........

: وای........آخه گلم...منکه گفتم...مواظب باش.حتمی باز افتادی به جون اون خونه....نه؟؟؟؟؟؟؟

ـ چیزی نیست........تا ۳ شنبه خوب شدم.......

: اره......جون من پرهیز کن.....همه ۳ شنبه میان.......نمیخوام مریض احوال باشی......مامانم حسابی تدارک دیده.......میخواد معرفیت کنه.......راستی سارا جون......آقای ..........اینا هم هستن........گفتی دوست داری باهاشون آشنا بشیها.......به مامان گفتم.......دعوتشونو گرفت.......حواست باشه.........حسابی باید خودتو اماده کنی.........

ـ باشه........مطمئن باش.......

: خوب.........دیگه برو بخواب.........نشینی بنویسیها......جون من.......امشبو استراحت کن.

ـ باشه......

: سارا

- جونم.......

: خیلی میخوامت........دوست دارم........خیلی.......

میزنم زیر گریه

: چی شد ........من......

ـ هیچی........دلم برات تنگ شده.......

: نازنین من.....وای.....فردا شب پیشمی......دیگه تنهات نمیذارم.......میبرمت بندر......خونه رو آماده کردم ............ایندفعه میریم بندر........دیگه تنهات نمیذارم.........حالا اروم باش........برو بخواب........

ـ شب بخیر.......

------------------------

خودمو میکشم.........وای............چرا من نمردم........چرا ...........

خدا..........چه گناهی کردم اینطوری دارم تاوون میدم.......خدا........

تازه میخواستم زندگی کنم........

چرا اون لعنتی ..............

خدا..........

من دیگه هیچکسو دوست ندارم...........اگر به این میگی عشق.........من نمیخوام.........

من نمیتونم.........

بیچاره کوروش..........

-------------------------

روز هائی بود که از تنهائی به در و دیوار فحش میدادم.......

ارزو میکردم که کسی عاشقم بشه

و منو به خاطر خودم بخواد

ارزو کردم.........

ولی خدا نگفتم ۲ تا ۲ تا بده......

خدا............این رسمش نبود........با معرفت......یا نمیدی ........یا آوار میکنی سرم.......

داری امتحان میکنی......من رفوزه.........میگی چکار کنم

بچسبم به زندگیم

خوب معلومه..........من اینکارو میکنم..........من کوروشو دوست دارم.........

من عاشق شوهرمم..........

من پاش میمونم..........

بهش خیانت نمیکنم........

اون اقاست ...........

من حق ندارم کاخ زندگیشو خراب کنم..........حتی اگر به قیمت خراب شدن ....

......خودم باشه...

خدا میخواستی اینو بدونی

اره............من عاشق کوروشم.......

من ..................

خدا پس چرا دلتنگ اونم..........چرا دلم اونو میخواد

آخه حکمتتو .............خدا جونم..........این چه بلائی داری سرم نازل میکنی.......

غلط کردم........

غلط کردم

باشه

هر چی تو بگی

غلط کردم

................................

تو بگو............راهو نشونم بده........چطور از شر نگاهش خلاص بشم..........

چطور از یادش ببرم......

اون منو نجات داد

بعد تحقیرم کرد

هیچ مردی به اندازه اون بهم نزدیک نشد

هیچکس تا این اندازه کنارم نبود........

اون کوچکترین خصوصیات منو میدونه

منو میشناسه

تحقیرم کرد

خوردم کرد

جلوی چشمام..........دوست دخترش.........الهامو میاورد خونه

صدای خنده هاشون..........

صدای نفس زدنها.........ناله های الهام............

کثافتها................اون منو تحقیر کرد

خدا..........من ازش متنفرم...........من میدونم..........

..اون نمیتونست منو خوشبخت کنه......

من درست انتخاب کردم

اگر هم میومد خواستگاری جوابش منفی بود

خدا ............باهام صحبت کن.......

بهم بگو

من کار درستی کردم

من کوروشو دوست دارم

دستاشو

بازوهاشو

لبهاشو

صداشو..............................

خدا..............صدامو نمیشنوی داد بزنم.........

میخوای..............

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلال بازی

تنها موندم.........

تنهای تنها.............

تو خونه ای که ..............اینجا برام خیلی غریبه

کوروش خیلی اینجا رو دوست داره

چون این خونه رو خودش ساخته..........رو سلیقه خودش

و حالا من اینجا تنهام.........

با کلی بهانه.........تونستم برگردم خونه...........و باقی مراسم رو فاکتور بگیرم......

حتی کوروش هم باور کرد که اوضام مناسب نیست..........

------------------------------------

صدای اون دو نفر تو گوشم میپیچه.....

منو نمیشناختن........واسه همین بدون اعتنا بهم داشتن غیبت میکردن.......

تنها ایستاده بودم منتظر کوروش

شلوغ ...........کلی مهمون اومده بودن به باغ .................

ادمهایی متظاهر..........

چرا این ملت هنوز فکرشون محدوده

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صدای اون دونفر

: میگن عروس کوچیکشون دختر سرهنگ.............

ـ کی؟؟؟؟؟؟؟ اره شنیدم.......میگن ازون خر پولاست

: اره .......معلومه دیگه......ازین انقلابیهای دو آتیشه........خودشو چسبوند به این دولت.........از صدقه سر جنگ کلی به جیب زد..........

ـ حالا باور کن اصلا پاشو تو خوزستان نذاشته ها.........بابا فکر کردی چطور اینا کلفت شدن

: بله......ببین کارمون به کجا رسیده.....دیگه این مملکت درست بشو نیست.......یک مشت بی اصل و نسب شدن همه کاره..........نگاشون کن............این خانم رو میبینی.......که ادعای مذهبی بودنش میشه..........من عکسای زمان شاهشو دیدم.........دامن تنگ......کوتاه.........تازه رفیق بازم بود......دیگه تو شیراز اینا معروف بودن به عیاشی.....

ـ معلومه دیگه.......بایدم اینا الان نذری کنن..........همش ریا......دروغ......عجب.........

: تازه شنیدم که واسه این رفتن دختر کوچیکه سرهنگو گرفتن.چون دختر پر و پیمونه بوده

ـ چی؟

: اره جونوم.....میگن دخترو کلی باباش به نامش کرده......پس چی فکر کردی......مردم جائی نمیخوابن اب زیرشون بره........یارو پسرش دختر باز.......کلی برو بیا داشته حالا رفته دختر فلانی رو گرفته........چه با افتخارم میگن .........معلومه.......تا تهشو بخون.......اینا که نمیدونن عشق چیه.......علاقه کدومه........واسه اینا ازدواج یعنی معامله........تازه شنیدم بابا دختره الان رفته اروپا......خدا عالمه واسه چه کاری.......اینا اساسا مشکوک میزنن ........خدا میدونه دیگه چی رو بالا کشیدن......

....................................بغض گلومو فشار میده........دلم میخواد برم و خرخره دوتاشونو بجوم..........تحمل میکنم...............تحمل

ـ اره ....راست میگی.........تو این بلوا.....معلومه از خودشونه که راحت میره اروپا.....به خدا خیلی بی وجدانن......... جوونا تو خیابون دارن معتاد میشن از بیکاری و بی پولی.........اون وقت اینا میرن اون ور خوشگذرونی........

: تازه اینجا رو داشته باش......ادعای وطن پرستیشونم میشه.......میبینی چطور تظاهر میکنن

-----------------------------

حالم خیلی بد بود........نمیتونستم روی پاهام بایستم......از صبح یک بند رو پاهام بودم............تشنه.........گرسنه........چون مجبور بودم از سر اجبار همپای اونا روزه بگیرم....

حالا این اوباش اومده بودن از عزیزترینم بد میگفتن........در حالیکه حتی بابا رو ندیده بودن

چطور میتونستم بیتفاوت باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا اینجا رو داشته باش

: اخه اگر به حرفاتون ایمان دارید تو این مجلس چه غلطی میکنید......؟؟؟؟؟؟؟؟

---------------------------------

تو مهمونا قیافه یکی میزنه تو ذوقم

خدای من........یارو دلال........بساز بنداز...........همه کاره و هیچ کاره........

وقتی میخندید حس میکردم دارم اتیش میگیرم........انگار زیر پاهام کوره باشه

: سارا خانم......... به.......به.....مگر اینجا ما شما رو زیارت کنیم.........وگرنه شما که افتخار نمیدین .... چطوری خانم مهندس........شنیدم پدرتون به مفت شرکتو فروخت.........این رسمشه.......نه شما بگید........سرهنگ لب تر میکرد....حالا دیگه ما غریبه شدیم

ـ نه.....این چه حرفیه میزنید....یکهوئی شد.....در ضمن به غریبه هم ندادن........شریکشون بودن.....

: خوب......ایرادی نداره..........ما عادت داریم به این کم لطفی های سرهنگ........ولی خدا رو شکر..........خدا رو صد هزار مرتبه شکر.........حالا که دیگه با هم فامیل شدیم........رو من حساب کن دخترم.......دیگه غم نداری........تو بگو.........تو لب تر کن.....ما خیلی به کوروش خان ارادت داریم

لبخند تلخی زدم

خدای من.............این چه مهمونی.....افطاری.......و مراسم شب قدر...ولی اینجا مرکز تجارتی بیشتر میزنه......بابا کجائی ببینی چه افرادی اینجا دارن ................خدا.............

ـ از لطفتون ممنون.......

: تعارف نکن.......ببین خانم مهندس.........من به جناب سرهنگ هم میگفتم...ولی ایشون اعتنا نمیکردن..........بهشون حق میدم...نسل ایشون زندگی سنتی و قدیمی رو میپذیره........ولی دنیای امروز.............جوون امروز چیز دیگه ای میخواد

ـ چی میخواد ؟

: تکنولوژی .......پیشرفت......تفریح........مثلا خانم مهندس.........همون زمینای .............رو در نظر بگیر..............جون میده واسه ساختن مجتمع........پاساژ......فکرشو بکن.......من طرحشم دارما.......یک سرمایه گذاری حسابی کنی.........میتونی یکساله ۲ برابرشو در بیاری........

ـ........شاید.......

: نه دخترم........شما خبر ندارین..........ولی اون زمینا جون میدن واسه اینکار تو لب تر کن........من از مهندس و کارگر و عمله و بنا و نجار.و گچ کار..........هر چی بگی میریزم اونجا ۳ ماهه میارن بالا .........مجوز و پروانه ساخت و کارهای شهرداری هم باکت نباشه........کاره ۲ ساعته.........

هاج و واج...........این چی میگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ ممنون.........ولی من کاره ای نیستم...........شما لطف دارید

: به .....دخترم.........تو و کوروش نداره...........من به کوروش هم گفتم........گفت با خودت صحبت کنم........حالا تو هم منو به اون پاس میدی..........کوروش خان خودش موافقه ..........شما خیالت نباشه.........کاری بکنم........که بگی ای ول.........

مردیکه لات........بی سر و پا........

ـ کوروش؟؟؟؟؟؟ ولی راستش.....نمیخوام ناراحتتون کنما.........ولی اصل پدرمه......ایشون هم که با ساختن اینجور ساختمونا اصولا مخالفن

: وا.........دخترم.........وقتی سرهنگ سند زمینو به نامت زده.....معنیش چیه؟؟؟؟ اینکه شما همه کاره اون زمینید.........بابا هم که ای ول به مرامش فعلا رفته اون ور دنیا حالشو ببره........تا بیان ............شما سوپرایزش میکنی دربست

دلم میخواد داد بزنم...............

ـ کی به شما گفته اون زمینا به نام من شده؟

: به.......ما رو دست کم گرفتی ........؟ همه اون شهر دیگه میدونن زمینای .........جناب سرهنگ به نام تهتغاری زده .....خدا رو شکر............والحق میدونسته حرومش نمیکنی.........ببین دختر........تو این زمونه داشتن شریک خوب نعمت.......خودم برات ردیف میکنم...............ببین سرمایه و کار از من..........تو خانمیتو بکن....نتیجشم ببین.......باور کن..........

ـ ببخشید .......مثل اینکه کارم دارن........ببخشید

با سرعت میرم سمت کوروش

: کوروش

ـ بله ..جوونم..... رو میکنه به مهمونائی که تازه وارد شدن

ـ سلام.خوش اومدین.........بله بله...........مراسم از ساعت ۱۱ شروع میشه

: کوروش

ـ بله.....همه چیز مرتبه نازنینم........

: نه........

ـ چی شده ؟

: این اقای .........چکاره این خانوادس؟

ـ چطور؟

: هیچی میخوام بدونم کدوم ۷ نسل قبلیم به اینا پیوند میخوره.......

ـ ارومتر.....قراره خواهر زادش بشه عروس دائیم........

: چی؟؟؟؟؟؟ دختر قحطی اومده آقای ..........میخوان با اینا وصلت کنن

ـ ارومتر.....کسی بشنوه بد میشه ها....نازنینم....سیاوش ۴ سال با دختره دوسته....میگی ولش کنه چون ازین طایفست؟

: خدای من......اینا همشون دلالن....میدونی این یعنی چی؟

ـ یکم رعایت کن.........طوری حرف میزنی انگار قاتلن......بیچاره ها مردمان خوبین.......

: اره جون خودشون.......مرتیکه اومده یکاره میگه زمینای .........بکنم پاساژ.........بیشعور .......چشم بابامو دور دیده فکر میکنه من دخترم.......ببو گلابیم......

ـ سارا....دیگه داری زیاده روی میکنیها.........مگه بد میگه.......اون زمینا که سودی برات ندارن......ولی اگر بسازیشون به یک دردی هم میخوره........کلی هم جلو افتادی..........کی رو میخوای گیر بیاری سرمایه ساختشو بده

: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو ................چی گفتی ؟

ـ من........هیچی.........فقط خواستم بگم روش فکر کن........بیراه هم نمیگه........عصبی نشو .........خواهش میکنم........بهتره بری پیشه مامان ........انگاری داره صدات میکنه

برمیگردم.......دیبا خانم اشاره میکنه

--------------------------------

دارم بالا میارم..........

انگاری واقعا حالم خرابه.........چه خوب شد زدم بیرون........برگشتم خونه

تا صبح اون زنا و مردا بیدار میمونن و دعا میکنن که خدا گناهان یک سال گذشتشونو پاک کنه........دعا میکنن سال پر بار داشته باشن

خستم...........

دیبا خانم امروز حسابی تحقیرم کرد.........دارن خودشونو نشون میدن...........کم کم.........کم کم.....کم.کم......... ولی کور خوندن............من سارا

من سارا...............دختر جناب سرهنگ.............

کسی نمیتونه به من بگه چی به صلاحم .........کسی نمیتونه بهم بگه با مال و اموالم چه کنم.........کوروش باید بدونه که هیچ حقی نداره.................هیچ حقی

من مادرم نیستم که بخوام به خاطر عشقم .........حتی........به کسی وکالت کارهامو بدم

.................................

--------------------------------

خدا..............من گناهکارم

من بنده خوبی برات نبودم

خدایا

میخوام جبران کنم

کمکم کن

خدای بزرگ...........

تنهام نذار

تنهام نذار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکم گم شدم

http://no-words.com/blog/images/theend.jpg

خوبی نیست

کوروش باز هم منو تنها گذاشته

اصلا خونه نیومد

تلفن کرد که کلی کار داره خونه مادریش

خواست واسه افطار برم اونجا

بهانه جور کردم

دیبا خانم تلفن کرد شاکی شد

به دروغ گفتم: خیلی دلم میخواست بیام........ولی متاسفانه دارم از کمر درد میمیرم مامان

مامان...............مامان...............

بهش گفتم مامان.............

مسخرس

من تا حالا این کلمه رو استفاده نکردم.............راستی...........اره من تا حالا نگفته بودم مامان........

حتی واسه مامان خودم

یادمه مامان بهش نمیگفتم...........همه میگن من بهش میگفتم : بامو......

چرا بهش میگفتم بامو.........شاید منظورم بانو بوده..........نمیدونم..............ولی دیبا خانم گوشاش دراز شد

ـ الهی من فدات بشم عزیزم.......یک دونه بروفن بخور........یا نه آویشن دم کن بخور......کمرتو ببند .......خودتو گرم کن..........

---------------------------------

صدا........باز همون کابوس

با گریه از خواب پریدم

دیگه شاهکار شدم...........گریه هم شده کاره هر روزه ام........

من چی دارم..........

دارم به این فکر میکنم اگر  مادر شدم.........چی دارم واسه بچه هام بگم

اونا چی قراره تو دفتر خاطراتم بخونن........

من هیچی ندارم...........جز کثافت..........کابوس........دفتر خاطرات خط خطی

خیلی از بخشای زندگیمو که شرم داشتم پاره کردم........

چطور میتونم بنویسم و بهشون بگم من چقدر احمق بودم........

----------------------------------

نشستم فیلم مترجم نیکل کیدمنو تماشا

نمیدونم چرا از اول سی دی دوم همینطور اشک ریختم.......

---------------------------------

دارم میگندم........

بوی تعفن قلبمو حس میکنم......

دستام

پاهام

دارن میپوسن

من کثافتو میبینم

لجنو..........

-----------------------

نوشته هام هم بوی کهنگی گرفتن.......

خیلی وقته قلم دستم نگرفتم

مرده شور تکنولوژی رو ببرن

همش تایپ

---------------------------------

میدونی چی دلم میخواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم میخواد لخت بشم

لباسامو دونه دونه در بیارم...........

دونه دونه..............اروم............جلوی چشمات

میخوام ببینی منو...............میخوام وقاحتو به نهایت برسونم....................

------------------------------

من نمیخوام جلو برم........

نمیخوام

زمانو نگه دارید

از آینده وحشت دارم.....من نمیخوام برم..........

-------------------------------

میبینی...........من هوس باز

من خودمو مفت فروختم

خیلی مفت

حتی به کوروش

خیلی مفت

من همیشه ارزونم..............

بابا هم منو مفت رد کرد

چشممو بستمو و گفتم..........بله...........

حتی وقت نکردم برم گل بچینم.........

---------------------

من دیوونم...............نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهش چی میگن؟

اون دکترای احمق اسم براش میذارن..........

چی بهش میگن

باید از امروز بخندم

اره باید بخندم.........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرده یا زنده

مثل خواب

مثل یک رویا

تمام شد

دستاش هنوز گرم بودن

میتونم قسم بخورم هنوز زنده بود وقتی مرگشو اعلام کردن

من هنوز تو بهت موندم

---------------------------

مراسم خیلی ساده بود

خیلی ساده

میخواستم آبرومند باشه

و بود

ولی ساده

به خاک سپرده شد

کنار نرگس بانو

.........وصیت کرد که براش هیچ مراسمی نگیریم

به جاش هزینه اونو بدیم خیریه

کسی اشکی نریخت

همه ساکت بودن

وقتی جسدشو میذاشتن تو اون..........

ترسیده بودم

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی به تاریکی و حشرات اون گودال فکر میکنم..........

کسی کنارم نبود

کوروش بود

ولی انگار نبود

نگاهش روی آقای .......متمرکز بود

چقدر دستای کوروش این روزها چندش آور شده

------------------

چند روزه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۸ روز

۸ روز شد

صدای اردلان هنوز تو گوشم میپیچه

: نباید عذاداری کنی.......اون زندس....فقط دیگه بین ما نیست ......اشکی نریز چون میبینه و ناراحت میشه

انگار....................................................

من اشکی نریختم

حتی برای دل خودم

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

--------------------

روز ها طولانی شدن

دارم به تو فکر میکنم

آره ....به تو........

ممنون که برای مراسم اومدی

خیلی برازنده به نظر میرسیدی مثل همیشه

میدونی چقدر دلم میخواست تو کنارم بودی و دستمو گرفته بودی نه کوروش

چرا باهام بازی کردی؟؟؟؟؟؟؟

چرا گذاشتی اینطوری بشه

میشنوی چی میگم؟

نه.........معلومه که نمیشنوی

الان کدوم معشوقت تو بغلته....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کوروش الان کجاست ؟؟؟؟؟؟؟

مرده شور این ماموریت هاشو ببرن..........

مرده شور اون دوستهای مردشو ببرن..........

ببینم چرا فکر میکنی من خرم

چرا فکر میکنی من نمیفهمم

شاید راست میگفتی

من نمیتونم هیچ مردی رو دوست داشته باشم

من نمیتونم عاشق باشم

مثل سنگ شدم.......

یا بودم

یا هستم

تنها بودم

ولی حالا ..............بی پناه هم شدم

---------------------------

بابا.........

همه چیز همونطوری شد که خواستی

مو به مو اجرا کردم

راحت بخواب

راحت

منم خوبم

خیلی خوب

----------------------


یکشنبه 11 فروردین ماه سال 1387
خلاصه وب فیلتر شده ام...... شهریور ۸۶

دیر......دور

چه زود ..دیر میشه

چه زود بزرگ میشیم

چه زود همه پیر میشن......

صداها.......

خاطرات

هیچکدوم دست از سرم برنمیدارن

خستم

خیلی زیاد

انگار سالهاست خواب بودم

حالا کوفتم

-----------------------------------

گذشت

امروز هم گذشت

میرم جلوی ایئنه میایستم

چقدر عوض شدم

ابروهام شدن نخ

صورتم برق میزنه بسکه ماسک و کوفت بستم به نافش

موهام از بس کشیدم عقب و محکم بستم حالت گرفتن

دیگه باز میکنم تو پیشونیم نمیریزن

گردنم از همیشه بلندتر به نظر میرسه

شاید به خاطر سینه ریز هدیه داماد

دستم .........انگشتام هم حالت دخترونشونو از دست دادن

چقدر زود دیر میشه

من چه زود رسیدم به این نقطه

صدای تلفن باز

.........الو

------------------------------------

من یک زنم........

یک زن

فقط یک زن

.........به خودم نگاه میکنم

چقدر غریبم با خودم

چقدر.......

صدای تلفن باز.......: سلام بابا

ـ خوب کارها خوب پیش رفت ؟

: بله پول رو واریز کردم به حساب رکسانا

ـ خوبه......مشتریش اشنا بود ؟ میشناختیش؟

: خوب.بله.....میشناختمشون.......

ـ خوبه........بعدا دربارش صحبت میکنیم......امشب میری شیراز

: نه.....من نمیرم.....میمونم تا شما بیاین

ـ باشه......ولی ممکنه من نتونم فردا بیام

: مهم نیست

--------------------

بابا............

بابا.............

چقدر ازت دورم..........

چه لحظاتی...........

--------------------

میخوام از زندگیت بنویسم

از تو

از عشقت

........از خدماتت

از تبعید

از ارتش

از شاه

از ..........................۴۰ سال تلاش برای هیچ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر به گذشته

از اون برام بگو بابا ........یالا .......قول دادین شما

ـ خیلی خوب......سال ۳۲ که کودتا شد .خیلی ها درگیر شدن ....مخصوصا ارتش دست خوش خیانت های زیادی شد ..منم اونموقع یک افسر جوون و تازه نفس بودم........طرفدار حزب ملی .....

دکتر مصدق........دکتر فاطمی.....یادش به خیر.......سال خیلی بدی بود.......خیلی بد .........بعد از کودتا من محاکمه شدم....درجه هامو از دست دادم .......منو تبعید کردن به بحرین ..........اون موقع بحرین یکی از استانهای ایران بود هنوز.........و شاه قدرت اونجا رو تو دست داشت البته ظاهری .کل قدرت در دست انگلیسا بود.

جای مزخرفی بود........هوای گرم و شرجی........مردمان زبون نفهم.......و مستبد ........همه اموال منو مصادره کردن....من با ۱۰۰ تک تومنی وارد بحرین شدم.......۳ ماه تمام با همون ۱۰۰ تومن زندگی کردم.

: با ۱۰۰ تومن بابا ؟؟؟؟؟؟؟

ـ وسط حرفم نپر.......سووال هم نپرس......وگرنه دیگه تعریف نمیکنم

: اطاعت قربان ......چشم

ـ بالاخره بعد از ۳ ماه یک روز تونستم واسه خودم تو یک کارگاه رنگ زنی کار پیدا کنم........ البته من تبعیدی بودم.....و قوانین به من خیلی سخت میگرفت.....ولی ناچار بودم شکممو سیر کنم........

شروع کردم به کار ........و........

: ازون برام بگو........کی با اون اشنا شدی؟

ـ هی ..........

: غلط کردم.دیگه وسط حرفتون نمیپرم.......

ـ صاحب اون کارگاه یک زن بود به نام ام الکلثوم ........ زن بدجنسی بود....اون کارگاهو از شوهرش به ارث برده بود.صاحب ثروت زیادی بود.....ولی نه فرزندی داشت .نه دیگه شوهر کرده بود.......همه میگفتن اون شوهرشو کشته...........بگذریم.......این خانم با انگیلیسیها خیلی در ارتباط بود ...یک دوست داشت به نام جیمی.

راستش کسی فامیل طرفو نمیدونست همه به نام جیمی میشناختنش ....یک روز خانم منو خواست وبهم گفت که با جیمی برم و کارهاشو انجام بدم........گویا طرف میخواست ساختمونشو رنگ بزنه ........و به یک کارگر نیاز داشت

منم رفتم.......خونش تو منطقه نظامی بود.......منم که........بگذریم....داستان من از همین جا شروع میشه.......داستان من و وجیهه

: خوب.....................

ـ دیگه واسه امشب بسه........من خستم دختر..........

: بابا خواهش میکنم...... جیمی کی بود.؟ این چه ربطی به وجیهه داره .........

ـ سارا .........

: چشم شب به خیر ......بابا

-----------------------------------

: وجیهه دختر زیبائی نبود.........ولی در نوع خودش بینظیر بود....جدی .منظبط ........و بی رحم.......دختر یکی از شیوخ بحرین میشد .........و معشوقه جیمی

ـ خدای من.......یعنی .......ببخشید حواسم نبود.شما بفرمائید

: وجیهه خیلی به اون پایگاه نظامی رفت و امد میکرد .........من از دور میدیدمش......رفتار تحقیر امیزشو با جیمی........و اینکه جیمی چقدر سعی میکرد دل اون دخترو به دست بیاره..........برادر وجیهه

واحد یکی از افسران پایگاه بود ........و پسر خیلی نازنینی هم بود .....بعدها باهم دوستان خوبی شدیم....... این چیزها .....اتفاقات .....و خاطرات همش مربوط میشه به استقلال بحرین از ایران .........یادت باشه........دیگه کسی به این چیزها اهمیت نمیده.........

ـ خوب ..تعریف کنین .منکه اهمیت میدم.......

: ۶ ماهی میشد تو اون پایگاه کار میکردم.......همه کار.از حمالی و باربری بگیر تا رنگزنی و تعمیرات .......اونجا خانواده نظامیها هم زندگی میکردن......ولی یکم عجیب بود........چون......اسما پایگاه نظامی بود.ولی افرادش اکثرا افراد عادی بودن...... یکی دوتاشون هم دیپلمات بودن....... اوم.....

ـ فکر میکنید داشتن کاری میکردن

: ببین بابا هر جا انگیلیسی باشه یعنی بوی توطئه ....اون زمان هم ایران اوضاع متشنجی داشت ........بحرین هم یکی از مشکلاتش بود.......شاه به زور میگفت استان ۱۴ ........ولی بحرین برای خودش حکومت داشت........و انگلیسیها پشتش بودن .........

ـ خوب

: یک شب وقتی خسته و کوفته داشتم وسایلمو جمع میکردم که از پایگاه بیام بیرون .......صدای داد و فریاد از اتاق جیمی شنیدم......جیمی تو یک ساختمان سفید رنگ جدای از همه زندگی میکرد......خوب از نظر اخلاقی هم کارش درست نبود.و شنیدن جیغ و فریاد زنان از خونش زیاد غیر عادی نبود.......هر وقت با یک زن وارد خونش میشد ........این صداها میپیچید .....همه عادت کرده بودن.........ولی اونشب......با سرعت رفتم پشت پنجره اتاقش ......صدای وجیهه که سعی میکرد از دستش خودشو خلاص کنه.......بارها اونا رو باهم دیده بودم.....ولی تا حالا سابقه نداشت اون دختر باهاش بره تو خونش.........خلاصه نتونستم تحمل کنم.......رفتم تو.......و اون اتفاقی که نباید میدیدمو دیدم.

ـ چی؟؟؟؟؟؟؟؟

: جیمی افتاده بود کف اتاق .......غرق خون....وجیهه هم با یک شیشه  شکسته تو دست خشکش زده بود ........

ـ اونو کشته بود .......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.وای .........

: اره.......گویا مردتیکه خواسته بود بهش نزدیک بشه.وجیهه هم از خودش دفاع کرده بود

ـ چکار کردین اونوقت ؟

: خوب جیمی کم ادمی نبود .....یک مامور بود....بعد ها فهمیدم حتی در کودتای ایران هم حضور فعال داشته

فقط یادمه که صحنه سازی کردیم......واحد هم البته کمک کرد .....وارد جزئیات نمیشم.....همین اندازه بدون که کسی پی چگونگی مرگشو نگرفت .........

ـ هی بابا ..سانسور نکن.چطور ممکنه.یعنی اونا نفهمیدن مامورشونو وجیهه کشته......

: وجیهه از جیمی برای گرفتن اطلاعات استفاده میکرد .به نفع کشور خودش.......البته برادرش هم در جریان بود......بنابریان واسه اونا صحنه سازی کاری نداشت

جیمی ادم بوالهوسی بود.......خانم باز حرفه ایی........کاری کردن که همه فکر کردن یکی از معشوقه هاش ترتیبشو داده.........

ـ خوب بعد چی شد ؟

: واسه امشب کافیه.......

ـ بابا خواهش میکنم

: شب به خیر .میری بیرون چراغم خاموش کن........

-------------------------------------

: بعد ازون اتفاق من روابطم با اونها خیلی نزدیک شد.......واحد که میدونست من نظامی بودم بهم کمک کرد ......و من شروع کردم به اموزش دیدن در بحرین

ـ جدی میگین ........ولی شما که دیگه نظامی نبودین

: به عنوان یک سرباز وارد پادگان واحد شدم......و هویت جدیدی برای خودم ساختم.....واحد و وجیهه تنها کسانی بودن که من میشناختن ........اونجا رو انگلیسها تعلیم میدادن........چقدر هم شرایط سخت بود.......خیلی سخت ..........ولی تحمل کردم......

ـ به خاطر وجیهه ؟؟؟؟؟؟

: اون فرشته نجاتم بود.....به خودم که اومدم دیدم با هم ازدواج کردیم.........سال ۳۳ ........

ـ پدر وجیهه مخالفتی نکرد ؟؟؟؟؟

: کسی خبر نداشت......فقط واحد میدونست که خودش هم مخفیانه با یک دختر دورگه ایتالیائی امریکائی ازدواج کرده بود

ـ ای ول به شماها........چه شود .....

: یکسال بعد اردلان به دنیا اومد......وجیهه خیلی خانم بود....خیلی .....طوری بهم نگاه میکرد که نمیتونستم نه بهش بگم....یا حتی اعتراض کنم.........منی که دیگران جرات نداشتن جیک بزنن جلوم....جلوی وجیهه موم بودم تو دستاش

ـ خیلی دوسش داشتین نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

: چه دورانی بود دختر...........چه دورانی ........واحد هم صاحب یک پسر شد .......که البته همسرش اونو با خودش از بحرین خارج کرد و رفت به ایتالیا ........سال ۳۶ که دومین پسرم اردشیر به دنیا اومد .اوضاع یکم بر خلاف میلمون پیش رفت

ـ چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟

: انگلیسیها زیر اب واحد رو زدند ........خانواده واحد به دردسر افتادن........و همه چیز به هم ریخت ........وجیهه قبل از اینکه اتفاقی بیافته پسرها رو فرستاد المان.......پیش دختر خالش....

بعد خودش از بحرین فرار کرد ......واحد هم هنگام فرار از پشت سر زدنش......در جا تمام کرد ..........من موندمو وخودمو خودم........

دیگه برو بخواب...........

--------------------------------

: اونزمان اسم من محمد بن اسعد بود.......

ـ چه اسم مسخره ای  .خودت انتخاب کرده بودی

: زیاد حرف میزنی خانم.........

ـ معذرت

: چون پوست سبزه داشتم با هیکل درشت ....و عربی رو خیلی خوب صحبت میکردم.........شده بودم یکی از توابع بحرینی .......اون موقع این کار زیاد سخت نبود.......تو کارم خیلی پیشرفت کرده بودم...و این باعث شد که اونها در سال ۳۷ شمسی منو به هند بفرستند برای اموزش بیشتر

ـ خدای من......پس شما جزو ارتش ایران به هند نرفتین ؟

: نه........من یک نظامی انگلیسی محسوب میشدم.....جیره بگیر اونها ........

ـ باورم نمیشه.شما برای اونها خدمت کردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

: یک سال در هند بودم......البته جاهای مختلفش.....و باید بگم داغون شدم......دوری از وجیهه.....و اینکه نمیتونستم بزرگ شدن پسرهامو ببینم......خسته بودم........ولی ادامه دادم....و بعد از اونجا جزو افراد با صلاحیت بالا عازم انگلستان شدم..........

ـ خدای من.......پس با اسم خودتون چکار کردین

: کسی اهمیت نمیداد برای من چه اتفاقی افتاده......در ایران فامیلم منو نمیشناختن.......اصلا پیش اونها بزرگ نشده بودم که دنبالم بگردن........زنی هم نداشتم........هیچ.......دوستانم هم یا اعدام شده بودن یا تبعید ......برای کسی بازگشتم مهم نبود......پس با هویت جدید رفتم انگستان .......

ـ خوب

: دوره ....اموزش.....من یکسال هم اونجا بودم.......بنادر.شهرهاش.....خیلی جاها اموزش دیدم....

ـ وجیهه رو دیدید ؟

: نه...جرات نمیکردیم......جنگ سرد.......چیزی ازین جنگ میدونی...؟؟؟؟؟

ـ کمابیش

: ترس..ناامنی.......کسی به کسی اعتماد نداشت ........ومن هم برای سرویس...............کار میکردم

ـ ولی من همیشه فکر میکردم شما با اونها مخالف بودین ؟

: تو یکی از ماموریتها با یکی از دوستان قدیمیم در ایران برخورد کردم...

ـ خوب......

: حسن.....دوست دوران مدرسه نظام بود..در تهران......ما ۵ نفر بودیم........حسن از هممون باهوشتر بود.رفت به امریکا.....اونو در المان شرقی دیدم.....بهم قول داد که کمکم کنه....با کمک او تونستم برای یک ماموریت به ایران برم......سال ۴۰ شمسی..........

ـ وووووووووووووووووووو پسر.......چه حالی داشتین بعد از ۸ سال برگشتین ایران

: برو بخواب........در ضمن دیگه اینطوری صحبت نکن...اینجا چاله میدون نیست

----------------------

: به ایران که برگشتم......اولین کارم این بود که هویتمو پس بگیرم...با کلی رشوه و زیر میزی تمام پروندهامو که با اونها منو متهم به خیانت کرده بودند نابود کردم.....و همین طور ارتباطمو با حزب دوباره برقرار کردم........

ـ خوب........

: دوستان کمک کردن.......وکیلی گرفتم که ادعای حیثیت کنه...بعد ماموریت خودمو باید انجام میدادم.......با کمک حسن طوری صحنه سازی شد که محمد بن اسعد یعنی من کشته شده.......جسدش هم سوخته....۲ نفر از رابطین صحت این پیام رو تائید کردن........و من ازاد شدم از قید و بند سرویس

ـ خوب.........

: وکیلم خیلی تلاش کرد ......و پول زیادی هم خرج این مسئله کردم.......دادگاه جدیدی تشکیل و بیگناهی من به اثبات رسید .....درجه هامو پس گرفتم.......اموالم.......و البته ازم تقدیر هم شد

ـ بابا تو واقعا اینکار ها رو کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

: همه این چیز هائی که برات اینقدر ساده تعریف میکنم یکسال طول کشید ......و بهرام برادرت هم به دنیا اومد

ـ خدای من......چرا با مامانم ازدواج کردی........شما که زن داشتین ......تازه خودتون هم میگید که مامانمو دوست نداشتی

: نرگس بانو مادرت ....دختر عموی من بود ........وقتی  برگشتم ایران برای اینکه بتونم موقعیت خودمو تثبیت کنم.....باید ازدواج میکردم .......کی بهتر از نرگس...۱۸ سالش بود .....یکی از معدود دختران فارس بود که تا کلاس ۱۲ درس خونده بود و میخواست وارد دانشگاه بشه.......ثروت خوبی هم داشت....

ـ چطور میتونید اینقدر بی احساس باشید ؟

: هنوز جوونی ......ولی یک روز میفهمی برای رسیدن به اهداف بزرگ احساسات اولویت اخره .......

ـ چطور مامانو به شما دادن ؟؟؟؟؟؟

: خیلی راحت......خوب واسه امشب دیگه بسه

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر به گذشته۲

پدرم 20 مهرماه 1308 تو باغ اجدادی در شهرستان ...........در فارس به دنیا اومد

علت اینکه فامیل و اسم شهر رو نمیگم دلیل شخصیه.......

پدر بزرگم مردی سخاوتمند .......و کمی عیاش البته بود ......

همسرش رباب الملوک خانم مادربزرگم وقتی پدرم ۱۸ ماهه بود از حسین خان طلاق گرفت

اون یکی از معدود زنان اون دوره است که با کمال شجاعت طلاق گرفت

و رفت .........پدر منو هم گذاشت پیش شوهرش

خاتون بانو مادر بزرگ پدرم( مادر حسین خان ) بابا رو بزرگ کرد ....و به ۳ سالگی رسوند

حسین خان هم با زنی زیبا ازدواج کرد که البته سر زا از دنیا رفت

و بنابراین اون دوباره ازدواج کرد

..........همسر سوم حسین خان زن بدجنسی بود

و خاتون بانوبرای اینکه پدر من اذیت نشه اونو به خانواده ارمنی میسپره تا با خودشون ببرن تهران پیش پسردائی خاتون بانو ..........حاج الماس زاده....

ولی وقتی به تهران میرسن میفهمن که حاجی با خانوادش برای سفری عازم کربلا شده

پس پدر من رو پیش خودشون نگه میدارن......

۲ سال که میگذره سر و کله حاجی پیدا میشه.......و بابا پیش خودش میبره........

( خوب تا اینجا معلوم شد چرا پدر جان به زبان ارمنی تسلط دارن )

-------------------------

حاجی پدرمو زیر سرپرستی خودش میگیره......۲ فرزند داشته

حسین و مریم........ همسر حاجی به دلیل بیماری دیگه بچه دار نمیشده...........بنابراین بابای من میشه فرزند سومشون

بابا به مدرسه میره.....مدرسه نظام.......

وقتی که دوران متوسطه رو تمام میکنه وارد دانشگاه میشه.....

البته اینم بگم : اونا ۵ نفر بودن.......۵ تا رفیق ....که یکیشون حسین پسر حاجی بوده

در قسمتهای بعد میگم سرنوشت هر کدوم چی شد

خود بابا میگه از نظام خوشش نمیاومده ........ولی اجباران به خواست حاجی وارد نظام میشه........

خوب .........همه اینها رو داشته باشید تا سال ۳۲ که پدرمو به اتهام خیانت محاکمه میکنن ..........این در حالی بوده که قبل ازون

بابا دوبار از دست خود شاه مدال لیاقت  و یکی مدال قهرمانی مسابقات ورزشی ارتش رو گرفته بوده....

ولی بابا سیاسی بوده.......و همین باعث میشه که بعد از کودتا دستگیر و خلع درجه بشه.......

خوب باقیشو هم که در پست قبلی گفتم........

------------------------------

یکم دلخورم........

شاید درک درستی از سرنوشت بابا ندارم

خاطراتش.......

خشنن مثل خودش

......دست نوشته هاشو که میخونم میبینم چقدر عاقلانه تصمیم گرفته .تنها بخش کوتاهی به خانوادش اختصاص داده ........مابقی همه از کارهای نظامیش گفته......کم کم.مینویسم

۱۰ مهر ماه ۴۶

صدای گریه های نرگس بانو هنوز قطع نشده

رفتند در ۵ دری بست نشستند به گریه زاری که چرا بنده به برادر گرامیشون رحم نکردم......و فرستادمشون دوقوز اباد برای خدمت

مرتیکه عیاش .اسم خودش رو گذاشته ورزشکار....... بدتر از اینها کمترین براشون .......

به گمانم نرگس بانو اینجا را با خانه پدریشان اشتباه گرفته اند

---------------------------

۱۶ مهرماه ۱۳۴۶

صدای گریه و زاری شیرین اسایش شبانه رو از من ربوده

گویی پتکی بر سرم میکوبند

به نرگس بانو اشاره میکنیم ........گریه میکنند .......گویی اشکهای ایشان هرگز پایانی ندارد

نباید از فرزند گله ای داشته باشم.....مادرش ازو بدتر است

فکر کردیم در مرخصی هستیم.......ولی گوئی اینجا اسایشمان در خطر است ....بعد از ۶ ماه خدمت.....برگشتیم منزل .......ای کاش

--------------------

۲۰ مهرماه ۱۳۴۶

او  برایم مقداری پارچه فاستونی فرستاده......

دلم برایشان تنگ شده.....شاید این تقدیر باشد که دور از همیم........ولی تحملم تاب شده.....دیگر با این دودوزه بازی چه کنم

نرگس بانو  بهانه جوئی میکند .....دیگر خسته ام کرده.دلش هوای ان ژاندارم پاپتی را کرده......

چنان بلائی سرش بیاورم یاد عشق عاشقی از سرش بپرد .....ژاندارم را چه رسد به عاشقی دختر عباس خان

فردا ترتیب انتقالش را به بندر جاسک میدهم

-----------------------

۲۳ مهرماه ۱۳۴۶

شیرین زیبا و دوست داشتنیم........دختر قشنگم ......در اغوش خودم جان داد

دکتر های احمق .دستی دستی گذاشتند پر پر شود .........

نرگس بانو به دست و پایم افتاده ......چه کنم با دلم........او عذا دار دخترش که شده...... با ابرویم چه کنم.......

باید او را با خود ببرم ......این شرط من برای اوست ...با هم برمیگردیم خرمشهر.....در این صورت ان اسمان جل را میگذارم در اصفهان بماند و خدمت کند

-----------------------

۱۴ فروردین ۱۳۴۷

نگران بهرام هستم........بیگمان شاه بی بی خانم نمیگذارد او مرد شود

اگر او را به دست نرگس و مادرش بسپارم ......از پسرم مردی عیاش و کوته عقل میسازند چون برادر ناقص العقلشان ( منظور بابام دائی عزیزم..ولی بد نگفته ها )

-----------------------------

بیچاره مامانم........

وقتی رفتار بابام با اون میخونم.حس میکنم........چقدر تنها بوده

دختر یکی یکدانه عباس خان .......با ثروتی قابل توجه........

بیچاره مامان.......خودش که نمیدونسته چرا بابا دوسش نداشته.......اصلا از وجود وجیهه بیخبر بوده

چه سالهای بدی.........

میتونم تصور کنم چقدر براش سخت بوده زندگی در خوزستان

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر به گذشته ۳


 خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد........... زرتشت

 ------------------------------------------

خیلی دلم میخواد تو زمان سفر میکردم و خودم از نزدیک شاهد این صحنه ها بودم.........

۳۱/۱/۴۷

ساعت ۱۱ صبح رکسانا به دنیا امد  

باز هم یک دختر......البته این خیلی خوبه.....بعد از مرگ شیرین

امدن این دختر زیبای بهشتی روح تازه در خانه میدمه........

نرگس با همون لبخند تلخ نگاهم کرد

------------------------

حالا این قسمت از خاطرات مامانمو درج میکنم چند روز بعد از اون تاریخ

۱۲/۲/۴۷

خدای من........خدای بزرگ من......

شکر......شکر که فرزند زیبا و سالمی به من بخشیدی

شکر که خانواده ای دارم

شکر که فرزندان سالمی دارم

شکر که مادر مهربانی دارم

من خیلی خوشبختم........خیلی

ولی .....یک خواهش ازت دارم.....

کاری کن که مهرداد ( اسم بابای من ) منو با خودش نبره بندر عباس

کاری کن که تنها بره.....

-------------------------

۲۶/۲/۴۷ ( دفتر پدرم )

روز خوب........خیلی خوش گذشت

اردلان چقدر مردانه برخورد میکنه...... احسن ...پسر خودمه.خونه خودم در رگهاش جریان داره

اردشیر هم متین و عاقل .........اینده خوبی در انتظارشه

سعی کردم قانعش کنم. ولی به او حق میدم.. چقدر میتونه تحمل کنه

دیدار کوتاهی بود

چه خوب شد در این سفر نرگس بانو را نیاوردم

----------------------------

۲۶/۲/۴۷ ( دفتر مادرم)

امروز دایه آغا بهرام و رکسانا را بردند به باغ

خدا رو شکر .نفسی تازه کردم........ چه به موقع

باز ان مردک اسمان جل امده بود پابوسی

بی بی خانم دست به سرشان کرد

با محمد مهدی صحبت کردم...... همه برادر دارند .....من هم

: نرگس جان حرف جدائی نزن ......با وجود دو بچه......

تازه بر فرض هم مشکل انها نباشد .مهرداد خان بفهمد که فکر جدائی کردی کار همه ما با کرم الکاتبین است

خدای بزرگ........تا کی میتوانم سردی وجودم را به او تحمیل کنم......به من رحم کن.

-------------------------

دارم فکر میکنم

که ...........

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عصبانی

صدا ها...........

صدای ایرج........که بابا یکی از صفحه های قدیمیش را گذاشته

سعی میکنم نشنوم.......ولی مگه میشه

کار من و بابا کشیده به لج بازی

صدای تلفن

میپرم تو سالن که جواب بدم

بابا پیش دستی میکنه........: بله بفرمائید ....به به .....حال شما اقای........به لطفتون.......

برمیگردم تو اتاقم........دیشب گوشی اتاقمو بابا شکست

بحث احمقانه ای بود

ولی.......من تسلیم نمیشم........هدفون به گوش مینویسم ...

یکی میزنه رو شونم......از جام میپرم.....

باباست

: دفترم.......

ـ ببخشید

: همون دفتری که از اتاقم برداشتی ......جلدشم مشکی بود .....چرم مشکی

ـ متاسفم بابا ولی من دفتر شما رو ندیدم

: جداً حتمی مال مادرت هم پیش تو نیست

ـ نه........

شونه هامو میدم بالا

داد بابا بلند میشه : بیا تو اتاق من

ـ من کار دارم بابا دارم مینویسم

: چیزی گفتید ؟

ـ الان میام

صدای بابا تو سرسرا میپیچه : نقطه ضعف این طایفه خاطراتشونه .......نمیدونم چرا باید شبها بنویسم .......مادرت هم مینوشت ..........زن بی عرضه و دست پا چلفتی بود ولی خوب مینوشت .......هر شب........مو به مو....... مادرت .......زن مهربانی بود........ولی سواد انجام هیچ کاری رو نداشت .....حتی یک اشپزی ساده......کارش فقط این بود بشینه و کتاب بخونه.......

اون اراجیف فلسفی .......نه بچه داری نه.......

ـ ولی گویا بلد بودن وکالت بدن به شما ......

بابا میایسته .......تنم لرزید......نباید با بابا کل بندازم.....

: خوب اون گوشاتو باز کن.......برام مهم نیست نوشته های نرگس رو خوندی......حتی خاطرات منو.....من خودمم .......من اگر نبودم.....از این ثروت یک پاپاسیش هم باقی نمیموند ....مادرت شعور استفاده ازین هم مال رو نداشت .......دائیت هم که یک خانم باز حرفه ای بود......من جمعش کردم......من براش زن گرفتم......من گذاشتمش سر کار.........من اونا رو ادم کردم.....من مادرتو تربیت کردم........وقتی اومد تو خونه من یک دختر بچه بود

ـ یک دختر بچه تحصیل کرده و پول دار...........

: فکر میکردم عاقلی.......همیشه بهت میدون دادم........من تو رو هم ادم کردم....من بهت موقعیت دادم خودی نشون بدی..هر چی یاد گرفتی به خاطر منه........من برات چیزی کم نذاشتم.........حالا تو شدی خار چشم من....

ـ من غلط بکنم........

:سارا ....بابا .داری شخم میزنی به گذشته من و نرگس که چی بشه....... هیچی توش نیست........یک مشت افکار پوسیده....بابا

من کم برات گذاشتم..سهمت کمه.......بیشتر بهت میدم.....چقدر میخوای ........بس کن.......خودتو بکش کنار ...تو الان عروسی....برو یک نگاه به اون ائینه بکن.......شدی مثل مرده ها.....بابا ......من این موها رو تو......

ـ بابا من کار دارم.......

 صدای خوردن عصای بابا به زمین ...ترق......

: عین مادرتی........از حقیقت فرار میکنی...

میره تو اتاقش

دنبالش میرم........

: خوب........دفتر من تو گنجه بود .......بذارش سر جاش........

میرم سمت گنجه ـ بابا منظورتون این دفتره ؟ این که سر جاشه

بابا میاد پشت سرم: خوب......خوب..... مثل دزدهای خونگی شبیخون میزنی بعد هم میذاری سر جاش.......

ـ شما دارین بهم تهمت میزنید ........

: برو بیرون......از جلوی چشمام دور شو ......

ـ چرا طلاقش ندادین ؟

: چی ؟؟؟؟؟؟؟؟ متوجه منظورت نمیشم ؟

ـ چرا مامانمو طلاق ندادی ......تو که به همه چیزی که میخواستی رسیده بودی .......اون همه چیز رو به نامت کرده بود........چرا ازادش نکردی ........

: سارا برو بیرون.........

ـ چرا ولش نکردی....؟؟؟؟؟؟ حتی وقتی فهمیدی اون با یکی دیگه رابطه داره

: سارا برو بیرون........

ـ چرا ؟؟؟؟؟؟؟ من باید بدونم........این حقمه

: برای من از حق نگو........گمشو بروبیرون ..نمیخوام ریختتو ببینم

ـ ازت متنفر بود........حالش از تو بهم میخورد .......تو اذیتش میکردی.......تو کتکش میزدی........ولی طلاقش ندادی....تو اونو کشتی

: خفه شو

گلدون اومد سمتم.........به هدفی که داشتم رسیدم........بابا عصبانی شد

-----------------------

صدای خسته بابا

: نرگس خیلی زن جذابی بود........چشمان براق و زیبائی داشت .....درست مثل چشمای تو........قد بلند ........و ظرافتی که هر مردی رو میکشید طرف خودش..........در کل زن زیبا و خوش برخوردی بود ........و با مهر و محبتی که داشت خیلی از مردها ارزوشون بود در کنارش باشن........ اگر ثروت پدریش هم نبود.......باز هیچ مردی نمیتونست از نرگس بگذره ......وقتی به ایران برگشتم.......خواستم یک سری به زادگاهم بزنم........ فقط میخواستم ببینم چیزی از زمینهای پدری نسیبم میشه یا نه.....به پول احتیاج داشتم تا بتونم خودمو تبرئه کنم...... راستش با اینکه زنها از نظر پوشش ازاد بودن ولی در زادگاه من که یک شهرستان کوچک بود دیدن یک دختر  مدیست و زیبا سوار بر اسب خیلی تازگی داشت ......لباس کرمی سوار کاری...همراه اون کلاه لبه پهن سفید .....با عینک دودی .......ازمن پرسید : با کسی کار دارید

ـ من مهرداد .......هستم پسر حسین خان .......تازه از فرنگ برگشتم......اومدم دیدن پدرم.......راستش دنبال خونشون بودم

: وای............

از اسب پرید پائین : من نرگس هستم .........و دستشو اورد طرفم

: هی چیه پسر از چی میترسی.؟؟؟؟؟ من دختر عباس خان هستم دختر عموتون

ـ اوه........ خوشبختم ........وای .راستش من شما رو وقتی خیلی کوچولو بودین دیدم....چقدر بزرگ شدین

و من دختری رو دیدم که جلوم چرخی زد و گفت : من یک خانم شدم.....۱۸ سالم شده امسال دیپلم گرفتم.......تو دبیرستان شهناز.....

دختری شاد .......اون سرشار بود از زندگی.........

به خودم که اومدم.....دیدم شنونده شدم

: من مهر ماه میرم تهران.....راستش پسر عمو جان قراره برم دانشگاه........

ـ چه خوب ....چه رشته ای؟؟؟؟؟؟؟

: فلسفه ...البته نظر عمو جان حقوق بود.........ولی من عاشق فلسفم........

ـ منظورتون پدر منه؟؟؟؟؟؟؟

: هی پسرعمو اینقدر رسمی نباش.......تو الان رو زمینای خودت راه میری..........اینجا تا روستای......... همش مال عمو جانه........اینجا تو یک پا ارباب زاده ای ...خوب از خودت بگو.......کجا بودی .....چکارا کردی.......اینجا همه میگن تو زن گرفتی ........تو زن داری؟

بابا لم داد روی کاناپش ـ نمیدونم چرا زبونم نچرخید راستشو بگم.....با دیدن نرگس کلی نقشه جدید طرح کرده بودم......

ـ نه من زن نگرفتم.........راستش نمیخواستم زنی غیر از دخترای زادگاهم بگیرم

صدای کش دار خندش

: وای پسر عمو چه بازوهائی دارید ..........چطور دختران پاتخت گذاشتن راحت باشید.......ببینم دختر فرنگی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟زن فرنگی ندارید ؟؟؟؟؟؟؟

و خودم متحیر........نرگس خیلی زن گستاخ و بیحیائی بود در سخن.......براحتی از بازوهام گفت .چیزی که وجیهه هم ابراز نکرده بود

نرگس............

--------------------------------

از من استقبال گرمی شد.انگار سالها در بینشون بودم..........حتی صاحب الزمان خانم ........نامادریم منو حسابی تحویل گرفت........اخ........سارا بابا .نمیدونی بودن در خانواد بعد از اون همه سال چقدر مستم کرد .......اون شب به افتخار ورود من پدرم داد ۵ تا گوسفند سر بریدن.کلی اومده بودن تا منو ببینن .مردم ساده میخواستن ببینن من سر دارم یا دم.....شاید هم شاخ.اخه من از فرنگ برگشته بودم.....خودم نمیدونستم چرا ......ولی اون ادمها .با دلهای پاکشون منو از خودشون میدونستن.........

پدرم.خیلی پیر شده بود .......از همسر اخرش ...صاحب ۴ پسر شده بود که کوچکترینش ۲ ساله بود......

عباس خان پدر مادرت ۵ سال بود فوت کرده بود و سرپرستی مادرت و تنها پسرش به عهده پدر من بود

چه روزگاری..........چه زود گذشت

------------------------

: چی شد نرگس رو خواستگاری کردین ؟

ـ پدر بزرگت بیمار بود ......از من خواست که عهده دار همه چیز باشم........و کارهاشو ردیف کنم.......بزرگترین برادرم ۱۵ ساله بود......و حسین خان میترسید که اموالش تاراج بشه.......اومدن منو خوش یمن میدونست

: خوب.........

ـ از نرگس که پرسیدم........بهم گفتن نرگس کلی خواستگار داره......ولی همشونو جواب کرده...زن عموم شاه بی بی خانم مادر نرگس زن زیبا و مهربانی بود .......خیلی جوان بود .....۱۴ سال از دخترش بزرگتر بود ...تقریبا هم سن خودم.......حسین خان نرگسو ازش خواستگاری کرد........اونم نه نگفت .....

: چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ تمام کارهای اموال نرگس رو حسین خان انجام میداد ........شاه بی بی بهش مدیون بود.......نمیتونست نه بگه.........در ضمن اونزمان رسم نبود دختر ها رو به غریبه ها بدن........... داماد خودی بود ......و من پسر عموش بودم......

: نرگس چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟نظر اون چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ کسی از دختر نظر نمیپرسید اونوقتها ..........ولی پدرم نرگس رو نشوند و گفت: مهرداد نظامیه......آینده داره ........تو رو خوشبخت میکنه

: مامان هم نه نگفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ نه..نگفت ......... ولی اره هم نگفت

بابا اهی میکشه .........

: قضیه ناصر خان چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ اون مردک اسمان جل پسر دائی مادرت بود ........خان زاده ای ندار و بدبخت ........پدرش وقتی طفلی بود مرده بود .........مادرش هم زن صیغه حسین خان پدر من شده بود ......بعد از مدتی هم زن یک تاجر اصفهانی شد و رفت ........ناصر هم گذاشت به امان خدا .....مدتی این خانه ان خانه بود .........تا شاه بی بی خانم عمه اش او را اورد پیش خودش

:پس ناصر خان با مامانم بزرگ شد ..........چرا نرگس رو به اون ندادن

ـ اموال پدر ناصر خان همه به تاراج رفته بود.......ناصر اه نداشت با ناله سودا کند ......وقتی نرگس را خواسته بود جواب رد شنیده بود  ....من اون موقع هنوز برنگشته بودم.......گویا ناصر هم با قهر رفته بود اصفهان .......گفته بود وقتی صاحب مال منال شد برمیگردد

: برگشت ؟

ـ بله......۳ ماه بعد از ازدواج من با نرگس......

: شما چکار کردین ؟

ـ ناصر خان رفته بود توی ارتش.....درجه دار شده بود به خیال خودش کسی شده بود .....امده بود خواستگاری........وقتی دید نرگس عروس شده.....دست برنداشت ......

: شما هم فرستادینش به اونجائی که عرب نی انداخت بله؟؟؟؟؟؟

ـ نه هنوز قدرتی نداشتم.........هنوز درجه ایی نداشتم........ترسیدم ناصر خان ته توی قضیه مرا بفهمد رو کند ...نرگس را برداشتم با هم رفتیم بصره

: بصره عراق

ـ بله.....اون موقع ها خیلی رفت امد بین ایران و عراق زیاد بود......من هم اونجا دوستان زیادی داشتم.......

: خوب.......

ـ ۶ ماه بعد تقریبا کارهام ردیف شده بود ........نرگس حامله بود .....با هم برگشتیم شیراز ....۲ ماه بعد که بهرام به دنیا امد مصادف بود با پس گرفتن درجه هام........

: خوب ناصر چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ با زنی اصفهانی ازدواج کرد ........پدرم در همان سال مرد و من ماندم با کلی بدهی پدرم .........با ۴ پسر صغیرش........و کلی کار.

------------------------------

صدای عصا...........

چند وقته بابا بدون عصا جائی نمیره........زانوهاشون دچار مشکل شده.........جناب سرهنگ پیر شدن.......

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

انتظار

از ارایشگاه یکراست برگشتم خونه........

نمیدونم عجلم واسه چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جریمه هم شدم.......به خاطر کمربند ایمنی

این افسر کارش درسته....... خیلی جدی .......براش همه یکسانن

حتی من ......................

صدا.........

صدای بابا : سارا  من دارم میرم مزرعه......شاید تا عصر برنگردم

ـ ولی شما پاتون درد میکنه......نمیخواد برین .......تازه امروز کوروش هم میاد

: شما دو تا تنها باشید بهتر........ من و چند تا از رفقا یک مهمونی کوچیک ترتیب دادیم......خوش بگذره

آژانس جلوی در منتظر باباست

حتی از من نخواست برسونمش.........

چرا نگفت چی بپوشم.......

گیج میرم سر کمد لباسام....خدا حالا چی بپوشم.........؟؟؟؟؟؟

باور نمیشه........تا حالا نشده که مردد باشم........همیشه میدونم چی باید بپوشم

ولی امروز .......امروز صبح ساعت ۱۰ تا ۱۱ من ۱۸ لباس مختلف رو پرو کردم..........خدا..........هنوز موهامو نبستم......ارایش نکردم.....بلاخره تصمیم گرفتم......یک لباس بلند صورتی .......صورتی کمرنگ.......یک لباس کاملا پوشیده و شیک.......

کفش........کفش..........خدا این ها چطوره؟؟؟؟؟؟؟

ساعت 30/11 دقیقه من جلوی آئینه خودمو دید میزدم.....

حلقه نامزدی ......گوشواره یادگار مامانم .....و زنجیر و فروهر همیشگیم بر گردنم.........

موهامو بستم پشت سرم

چند تا تار موی دلبری تو پیشونیم......

حالا احساس فریبندگی بهم دست داده

من زیادم زشت نیستم........هی .........نه.......میشه امیدوار بود

صدای زنگ در باغ..........

حتما باغبونه.......ولی چرا الان .......اه ......درشو باز نمیکنم...ول کنه بره......... باز هم زنگ......... چقدر سمجه.......

با عصبانیت میرم سمت ایفون: ببین مش قاسم.....امروز نیازی به تمیز کردن باغ نیست .........برو فردا بیا .......اینقدر هم زنگو فشار نده......

پس چرا کسی پشت در نیست .........با دقت نگاه میکنم ...نیست

حتمی رفته........

باز زنگ....... ولی کسی نیست......تصویری نمیبینم.......

مسخره........باز این ایفون قاط زد ....... حالا دیگه ول نمیکنه

روپوش میپوشم میرم دم در

همسایه دسته گل به اب داده .......داشته در و دیوار خونشو میشسته .اب ریخته رو ایفون...........وای.........

ساعت ۱۲ ......تازه از شر ایفون خلاص شدم..و از شر اشرف خانم

: وای سارا جون.......چقدر ماه شدی........ببینم نامزدت امروز میاد ؟؟؟؟؟؟

فضول خانم.............

----------------------------

نهار امادس.........دسر امادس....... خدا چرا اینقدر اسراف کردم........فقط منم با اون......چرا ۳ نوع غذا درست کردم

سالاد..........وای ........نمیدونم چای دوست داره یا قهوه.....

شراب چی بذارم.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا بذارم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه دارم دیوونه میشم

چرا نیومد

صدای ایفون

ساعت ۱۵/۱۲ ..........وای اومد

-----------------------------------

هنوز منگم.........منگ اون بوسه.........منگ اون احساس

ولی از یک چیز مطمئنم ........(ا) چیزی بهش نگفته اصلا باهاش حرف نزده.......... همشو از خودش ساخته...........ولی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟رو دست زد

منم وا دادم.........مهم نیست

ولی چرا خواست اونو تبرئه کنه.........چرا اونو بالا برد

------------------------

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس

نمیدونم چرا ........ولی این حس کنجکاوی داره بیچارم میکنه.....

ساعت ۴ بعد ازظهر بابا خواست یک فیلم براش بذارم.......

حوصله اش سر رفته بود .......

فیلم........یک یک فیلمها را نام بردم.......یا دیده بود یا خوشش نمیامد .رسیدم به وسوسه مسیح.......

: این فیلمها چیه داری......یک فیلم جون دار..بذار.....

ـ بابا این فیلم عالیه

: تبلیغ مذهب.......بسه......یکی دیگه

ـ داوینچی کد چطوره ؟؟؟؟؟؟؟

: ندیدمش.....خوب ........کاچی بهتر از هیچی ........همینو بذار

کوروش هم تازه بیدار شده .......چرت بعد از ناهار : سلام

من و بابا که جوابشو میدیم و بابا : چه خوش موقع بیدار شدی .....داوینچی کد را دیدی ؟؟؟؟؟؟

و صدای او : بله ......خیلی وقت پیش چطور؟

بابا : حوصلشو داری یکبار دیگه ببینی ؟

ـ بله .......بله ..خیلی فیلم جالبیه .........ذهنو درگیر میکنه

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این فیلم یکی از موضوعات محبوب منه

مسیح ..........و راز زندگیش........

اینکه با مری ازدواج کرد ..زنی که فاحشه بود .........ولی ایمان اورد ....یک شاهزاده خانم......

خدا........وسوسه مسیح میاد جلوی صورتم..........صحنه زنده شدن مردگان

یخ میکنم

.................فیلم که تمام شد

بابا .......با حالتی کلافه : سر کاریم.........هممون ....... چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند .......میبینید چطور به نام مذهب تاریخ میسازند .........و صدای عصا

بابا ناراحت شده........و میره تو اتاقش

و او : من که این فیلم رو خیلی دوست دارم

و من..........سکوت........حوصله بحث ندارم.......

----------------------------

: بابا مگی کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ مادر سیامک ......زن واحد .....چرا میپرسی؟

: چه کاره بود ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ درست نمیدونم.......فکر کنم پدرش یک دیپلمات بود در بحرین

ولی خودش........یادم نمیاد

: سیامک که خونه ایرانی در رگهاش نیست پس چرا هویتش ایرانیه ....اسمش........

ـ چه سوالات مسخره ای میپرسی.....من از کجا بدونم.......مادرش بعد از مرگ واحد با یک تاجر ایرانی ازدواج کرد .......سیامک هم از فامیل اون استفاده کرد.......

: پس اسم واقعیش چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ چرا میپرسی.........اینا هیچ ارتباطی به ما نداره

: اون همسر شبنم

ـ سارا .....سیامک فقط سیامک....... همین .....حالا برو.......من خستم......اصلا تو چرا کوروش رو تنها گذاشتی اومدی اینجا پیش من

: اون سرش گرمه.....نگرانش نباشید

ـ سارا برو .........

----------------------

برمیگردم تو سالن........کوروش لم داده روی کاناپه .داره البوم عکسها رو نگاه میکنه

: سارا اینها کین ؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیخوای معرفیشون کنی

ـ این دائی بزرگه مامانمه ......اینم زنشه ........اینم دخترشون پرشیا

: من فکر کردم این خانم دخترشونه..خیلی جوونن ........و این کوچولو هم .......بیشتر به نوشون میخوره تا ..........

ـ دائی مامانم.......جزو اولین کارمندان ایرانی  عالی رتبه شرکت نفت بوده.و البته در دانشگاه تهران هم تدریس میکردند .......تحصیلات عالیه داشته .......و خیلی دیر ازدواج میکنند....... این خانم دختر سفیر ایران در انگلیس .... که عاشق دائی مامانم میشه ......با تفاوت ۲۷ سال زنش میشه

: خدای من.......الان زندن ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ دائی علی خان ۱۵ سال پیش فوت کردند .....و همسرشون سال گذشته در اثر سکته مغزی از دنیا رفتن

: به هم وفادار موندن

ـ دائی جان استاد دانشگاه وجاهت خانم بودند .......بله اون دوتا همدیگرو میپرستیدند تا اخرین لحظه

------------------------

: این یکی قدیمی ترین عکس خانواده ماست عکس خاتون بانو مادر بزرگ پدرم ....چیز زیادی معلوم نیست .......کیفیتش پائینه  .......ولی برای ما خیلی ارزش داره .....

ـ باید خانم زیبائی بوده باشند .......

: خاتون ۱۸۰ قدش بوده...........یک زن قد بلند .....با چشمان خاکستری.......یک شیر زن .....میگن اینقدر شوهرش فتحعلی خان رو چلزوند که بیچاره به کربلا فرار کرد و همه چیز رو برای خاتون گذاشت .........یادت باشه ........بابا به شدت مادر بزرگش رو دوست داره ........

ـ وا.........این خانم چقدر زیباست ؟؟؟؟؟؟؟

: تنها عمه تنی پدرو مادرم.....تاج الملوک بانو همسر جناب تیمسار جهانگیر ............ یکی از مقامات گارد .........

ـ گارد شاهنشاهی .......وای خدا چه باحال .........حالا ....چکار میکنن

: احتمالا تو قبرهاشون دارن یک قول دوقول بازی میکنند ..... شوخی کردم......عمه جان پدرم با بابا فقط ۸ سال فاصله سنی داشتند ........زمان انقلاب همراه همسرشون توسط انقلابیون به طرز فجیعی کشته شدند

ـ خدای من........کسی هم.....پسری .دختری......؟؟؟؟؟؟؟

: دخترشون الان فرانسه زندگی میکنه.......هی ...کوروش چطور نمیشناسیشون......میشن دختر خاله ناتنی دیبا خانم مادرتون

ـ راستش نه .......میفهمی که ......اینا ناتنی بودن .با هم بزرگ نشدن

----------------------

: خوب این جوانان رعنا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ ایشون مهندس عبدالکریم.......

: خیلی خوب .....شناختم....نمیخواد بگی

ـ هی بدجنس ..نترس....سلیقه مادرتون بد هم نبودها

: سارا ......

ـ معذرت میخوام

---------------------

ـ و این جماعت

: سران حزب ملی در تهران ....البته قبل از کودتا ۳۲ ......

ـ و این یکی کیه ؟؟؟؟؟؟؟ کنار دکتر ................

: بابا .......

ـ وای .....چه افتخاری........خدا.........این عکس میدونی چقدر ارزش داره

صدای بابا تو سرسرا : نمیشه ارزششو تخمین زد ........این میراث این خانوادس.......پسر جون مواظب باش.........این عکس ها به هر کسی نشون داده نمیشه......

کوروش : این .....این یکی ...........جناب سرهنگ شما با ........ هم عکس دارید ؟؟؟؟؟؟؟

و بابا با افتخار  ایستاده : این عکس رو زیاد دوست ندارم.........افتخار اصلی ..........

و خودم..........پوزخند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قولنامه

همه چیز تمام شد....... رفتیم محضر...عقد کردیم.......

کوروش یک دفتر داد دستم.....تمام علایق و خصوصیاتشو توش نوشته

راستش خندم گرفت وقتی بازش کردم

لیست غذاهائی که دوست دارم.......

 میوه

 شیرنی

 نوشیدنیها

 بازیهای مورد علاقه

 کتاب......

موسیقی

رنگها

 فیلم

 شبکه های ماهواره که تماشا میکنم

دوستانم

همکارانم

این خیلی برام جالب بود نشونی طرف ......شماره تماس و حتی اسم همسر و فرزندشونو هم درج کرده

شرکتهای که باهاشون همکاری میکنم....

بانک.

نوع لباس .......مارک....... و فروشگاهای آن

ارایشگاه

باشگاه ورزشی و استخر

---------------- از شدت تعجب بود نمیدونم.......یا .......ولی کلی خندیدم

به هر حال ابتکار جالبیه......دیگه لازم نیست خودمو بکشم تا بشناسمش

اون خیلی بهم کمک کرده ....در ضمن قراره منم عین اینو بنویسم تحویلشون بدم

--------------------------------------------

قراره یک تقلید کوچولو از چرچیل بکنیم

گویا چرچیل و همسرش برای اینکه هرگز باهم بحث و دعوا نکنن قراردادی داشتن

اگر چرچیل ناراحت باشه کراواتی ..شالی .....یک چیز کوچولو قرمز بپوشه تا خانمش بفهمه و سر به سرش نذاره .......یا جویا بشه .واز دلش دربیاره

و اگر خانم ناراحت بوده روسری قرمز

من و کوروش هم قراره وقت ناراحتی حلقه ازدواجمونو بندازیم تو انگشت وسطیه

اینم خیلی خوبه.......شما هم امتحان کنید

---------------

و اما از ابتکارات دیگه......

برنامه زندگیمون تا  پایان سال ۸۶ مشخص کردیم....

الان من میدونم تا پایات اسفند نمیتونم با کوروش زیر یک سقف باشم.....و نباید از همدیگه گله کنم

ولی قرار شد هر ماه یک مقدار پول بذاریم کنار تا پس انداز کنیم واسه روز مبادا .....

قرار شد خرجی منو تا زمانیکه کار پیدا نکردم کوروش تقبل کنه.......ولی خیلی جدی گفت : ولخرجی موقوف .....چون درامدش محدوده

تازه بعد از اینکه شاغل شدم.........خرج خونه..........و کارهای خونه.......همش نصف نصف ........

--------------------

یک ابتکار جالب هم بابا بهمون پیشنهاد داد

همه قول و قرار هامونو تو قولنامه ازدواجمون قید کنیم تا بعدا از هم شاکی نشیم

و البته ما اینکارو کردیم......

البته کوروش اول سر حق طلاق رام نمیشد......ولی با یکم مکر و نرمش و عشوه زنانه رضایت داد.........منتهی ۴ تا شرط هم گذاشت که در این صورت من میتونم تقاضای طلاق کنم.

-------------------------------

من و کوروش از همین الان توافق کردیم که تا ۳ سال دیگه بچه دار نشیم....

ولی قرار شد یک حساب هم باز کنیم برای کوچولوی نیومده و ماهی ۱۰۰۰۰ تومن بریزیم توش......نفری.......اینطوری وقتی کوچولو به دنیا اومد یک حساب داره برای خودش...... و البته اون موقع روی درامد مالیمون بیشتر میریزیم.......تا وقتی بزرگ  شد و زندگی مستقل تشکیل داد

--------------------------

از کارهای دیگه.......

از سال ۱۳۸۷ تا ۱۴۰۰ برنامه گذاشتیم ..........که هر سال به کجا سفر کنیم.......

از این یکی خیلی خوشم اومده.........

---------------------

کوروش خیلی برنامه داره برای زندگیش........ اون دقیقا میدونه چی میخواد ...... کی هست .......کجا ایستاده.......

خیلی جدیه........لیست هدفهاشو گذاشت جلوم.....و گفت

: سارا میدونم ممکنه ناراحت بشی........ولی همه زندگیم تو نیستی ........بخشی ازون کارمه........که من خیلی بهش علاقه دارم......و اینو بدون من هرگز بخشی از زندگیمو فدای بخشهای دیگه نمیکنم.......هر کدوم سر جاش........این کارهای منه.......برای بهترین شدن.و تو این راه میخوام حمایتم کنی......تو هم به هر کاری علاقه داری....میتونی روی پشتیبانی من حساب کنی

----------------------------

خوب ........فکر کنم حسابی باهم قراداد هامونو بستیم..........حالا من و کوروش شریکیم.....

اگر پیشنهاد جالبی دارید بدین......

من کاملا استقبال میکنم

-------------------------

حس خوبیه

اینکه بدنی کی هستی

کجا هستی

برای چی هستی

و میخوای به کجا بری

من ........دارم تازه هدفمند میشم

و اینو مدیون خیلی چیز ها هستم

دوستانم

خانوادم

و البته همسرم..........

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک دوست.........فقط یک دوست

 

صدای عصای بابا .........

امروز دو بار زمین خورده.......

نرفتم کمک......

به زور از جاشون بلند شدن

نمیتونم بپذیرم که داره یکی یکی قدرت انداماشو از دست میده

در ضمن نمیخوام بفهمه که من دیدم ........

فقط از درز در ........سعی کردم خونسرد باشم.......

و به خودم بگم.... هی .بابا هنوز هم یک دیکتاتور

یک تک آور قوی .......یک نظامی

-----------------------------

وای .........هوس سیگار کردم

هوس سیگار کردم

..........وای.................

هوس..........

بلند میشم میرم تو باغ........

صدای همرام.......

برمیگردم.....الو ..........سلام.....

ـ تبریک میگم.......تمام شد نه؟؟؟؟؟؟؟؟

: مال تو چی ؟؟؟؟؟؟؟؟ رژین جواب بعله رو داد

ـ راستش نه.........

: اصلا رفتی خواستگاریش

ـ آره.......دیروز  دعوتش کردم رستوران .......گفت یکی رو داره

: متاسفم.....ولی ........حتما تقدیر بوده........حالا برو سراغ ویدا .......شایدم لیدا.......... اونا دخترای خوبی هستند

ـ سارا ....تو چقدر امیدواری......کی میاد زنه من بشه ؟؟؟؟؟

: هی .......خودتو جمع کن......این حرفا چیه؟؟؟؟؟؟ تحصیل کرده نیستی که هستی ........ خونه و زندگیت هم که سر جاشه.....یک شغل ابرومند .........هر دختری ارزوشه زن تو بشه.....

ـ ای....... جداً ....... پس چرا تو نخواستی ؟؟؟؟؟؟؟آرزو نکردی

: بس کن.....میفهمی چی داری میگی؟؟؟؟؟؟ من و تو دوستای خوبی بودیم.....بین من و تو پرده ای نبود....چرا داری همه چیز رو خراب میکنی.... بذار دوست باشیم .....ببین.....تو هم منو نخواستی........جلوی چشمام دختر بازی میکردی.....توقع داشتی ارزو کنم تو همسرم باشی........ولی حالا قضیه فرق میکنه.....تو میخوای خانواده داشته باشی.......پس همه گذشته رو بریز دور.....برو خواستگاری یکی ازین دو خواهر ......جواب رد نمیشنوی....هر دوشون خوبن.......ولی ویدا بهتره......خواهش میکنم......تو و ویدا زوج های مناسبی هستید .....واقع بین باش اقای دکتر

ـ حس میکنم.....پیر شدم......خیلی تنها شدم سارا ......خیلی

: عزیزم.....دوست خوب من....کاش میتونستم کاری برات بکنم...

ـ مهم نیست.......کوروشو ببوس.......محکم ....سارا تو خیلی قشنگ میبوسی.......من مطمئنم لذت میبره......خوش باشید

: الو...الو .........

----------------

شماره فرزاد رو میگیرم.....: الو سلام آقای دکتر ......منم سارا

_ به به ...سارا خانم.....بابا تبریک میگم.......چه بیخبر......حالا دیگه شیرینی به ما نمیدی ......

: باور کنید اقای دکتر ......همه چیز یکهویی شد ......چشم بیام تهران شیرینی شما محفوظ

_ خوب ......خوشحال میشیم......هم من.....هم نغمه ارزوی خوشبختی داریم براتون

: آقای دکتر مزاحمتون شدم......درخواستی داشتم ازتون

_ بفرمائید .......

: در مورد(ر)

_ کاری کرده.....اذیتتون کرده؟؟؟؟؟؟؟

: نه...........نه......راستش ........میخواستم شما و خانمتون. ......لطفی در حقش بکنید .....با ویدا تماس بگیرید و ........

_ سارا ......تو که غریبه نیستی .......خودت خوب میشناسیش ...اون اهل زن و زندگی نیست .....ویداهم کم دختری نیست ......من این وسط زبون بذارم........اگر فردا مشکلی پیش اومد.....من خراب میشم جلوی خانواده ویدا .....پدر ویدا استاد من بوده.......رئیس بیمارستانیه که دارم اونجا.........خدای من.....

: خواهش میکنم........اون عوض شده....باید بهش فرصت داد .......در ضمن شما که قرار نیست ویدا رو مجبور کنید ......باهاش صحبت کنید....ویدا اونو دوست داره......من اینو میدونم......من مطمئنم اونا زوجهای خوبی برای هم میشن......خواهش میکنم....

ـ من شرمندم..........من و (ر)  ۱۵ ساله باهم دوستیم......از دبیرستان......با هم دانشگاه رفتیم........من شاهد همه کارهاش بودم.........نه از من نخواین ویدا رو بدبخت کنم

: چطور میتونید در مورد دوستتون اینو بگید .....شما بهتر ازون نبودید....غریبه که نیستیم.....نغمه به شما جهت داد .....اینطور نیست آقای دکتر........ببینم نغمه الان بدبخت شده؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ خدای من....بیخود نبود .......(ر) همیشه میگفت شما زبون مار رو دارید......خیلی خوب شمارشو بدین

: ممنون..

-----------------------

دعای شبانه.........مثل همیشه........تعداد شمعها هر شب بیشتر میشه

به تعداد کسانی که برام مهم هستند

امیدوارم همشون خوشبخت و شاد باشن

----------------------

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جنگ ۱

۱۲/۵/۶۱ (خاطرات پدر)

ساعت ۱۰ باهام تماس گرفتند .بهرام مجروح شده.......سپردم به شیراز خبر ندن.......نرگس بانو در شرایط بدی به سر میبره.....تقاضای ۲ روز مرخصی کردم.........هر چند در این شرایط بعید میدونم بتونم به شیراز برگردم.........

۱۳/۵/۶۱

فردا باید برای شناسائی منطقه برم..... خیلی نگران بهرام هستم......هر چند میدونم زندس......با اینحال امیدوارم به شیراز اعزامش نکنن ........تا حالا اینقدر عاجز نشده بودم.......احساس میکنم این نوشته های آخره...... شاید من هم نتونم برگردم...شاید گرمای هوا باعث شده فکرم درست کار نکنه.....ولی..........

۲۸/۵/۶۱

هنوز  میتونم بنویسم

این یعنی زنده هستم........خبر به دنیا اومدن دختر کوچولوم همراه نجات بهرام از مرگ با هم بدستم رسید .......نرگس پیغام گذاشته و ..........اسمش رو گذاشتند سارا ......سارا .........یعنی زبده...خالص..بیریا.... حس خوبی دارم..........خیلی خوب......

۳۱/۵/۶۱

اردلان امروز به گروهم پیوست......اینکه پسرم در کنارم .....غرور رو درونم زنده نگه میداره.........ولی نگرانم.......هر چند این پسر همیشه لبخند زیبائی بر لبانش داره.......درست مثل مادرش......

مثل اینکه باید کمی اسوده خاطر باشم......اردشیر هم جاش امنه.... .........این روز ها رو باید بشمرم......شاید دیگه.......فرصت نباشه........اردشیر خیلی خام..........هنوز اموزش کافی ندیده...نمیدونم چرا به حرف اردلان اونو فرستادم........

-------------------------------

امروز دفترهای خاطرات خودم رو هم دور زدم......

برای اینکه ببینم کی هستم

به چه چیز هائی علاقه دارم

برای اینکه جواب سووالات کوروش رو بدم

خیلی چیز ها برام روشن شد

قدرت فراموشی چقدر زیاد........فراموش کرده بودم که من سارا هستم

........دلم گرفته

من میخواستم بابا رو محاکمه کنم....

میخواستم موضوع مادرمو روشن کنم

ولی حالا......زجری که اون داره میکشه .......

امروز بدتر از دیروز ......

صداشو میشنوم که داره با دوست قدیمیش تلفنی صحبت میکنه

: بعید میدونم بتونم به این سفر برم....همه چیز خیلی سریع داره پیش میره....مثل همیشه......فقط سارا میدونه....نه ...نمیخوام بدونن......نه....دیگه جای من اینجا نیست..باید برم پیش پسرام....

............

چرا ما رو غریبه میدونه....شماره اردلان رو گیر اوردم......از تو گوشی بابا .........نمیدونم کارم درسته یا نه.....ولی باید باهاشون تماس بگیرم......

----------------------

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محاکمه

یالا بشمار

بشمار

با صدای بلند

۱.........۲............۳..........۴........

نفس ........هی ......تو که نمیخوای کوچیک بمونی......

واسه بزرگ شدن باید ورزش کنی..بعد دوش میگیری......بعد یک صبحانه مقوی ...........حالا بشمار...۱........۲.......

....................

این جملاتی بود که بابا وقتی ۸ سالم بود صبح به صبح

وقتی دور باغ میدویدیم  بهم میگفت........

گاهی اوقات بد اخلاق میشد

ولی وقتی بغلم میکرد .........من میبرد روی شونه هاش......

من از ذوق میخواستم بمیرم..........

بازوهای بابا قشنگترین بودند

و دستاش گرم.....

بعضی اوقات که خیلی لوس میشدم میگفتم: بابا اسب میشی؟؟؟؟؟

اون وقت موقع سواری کردن بود...........

۱۰ سالم بود که سوار یک اسب واقعی شدم......

بابا اصولشو بهم یاد داد

چطور اسب رو زین کنم.......باهاش صحبت کنم......نازش کنم.....

و اینکه چطور ازش نترسم ..............و سوارش بشم......

اسم اون اسب رو به یاد دارم........: پرنیان.....

یک مادیون سفید......ولی پیر شده بود........

خیلی دوسش داشتم......یادش بخیر

.............

بابا هر کاری که برای خواهر برادرام نکرده بود برای من کرد.......

باهام بازی کرد

منو کنارش بزرگ کرد

کم میخندید

ولی وقتی لبخند میزد من دلم میخواست پرواز کنم

هر کاری میکردم تا منو ببینه.........و از من راضی باشه

شبها یواشکی میرفتم تو اتاقش

تو تختش کنارش میخوابیدم تا برام داستان بگه

رستم و سهراب

رستم و دیو سپید

شاهزاده جمشید

بد بخت و خوشبخت

دیو و چراغ جادو

حسنک وزیر

شاه عباس

محمد غزنوی

داستانهای گلستان

وای..........سفرنامه ناصر خسرو.......

از خیام....... از غزالی ........از عطار نیشابوری

از شکسپیر.......ویکتور هوگو........

شبهائی بود که برام کتاب میخوند

تاریخ تمدن ویل دورانت

و .............خیلی چیز های دیگه...........

بعد که خسته میشدم........مجبورم میکرد برگردم تو اتاقم بخوابم....

وقتی عصبانی میشد...........همه قائم میشدیم.....

کسی صداش در نمییومد

حتی اون پیرزن بیچاره که تو خونمون کار میکرد

اونم میرفت تو اشپزخانه

صدای داد وبیداد های بابا .......وای حس میکردم الان شیشه ها میشکنن

چقدر همه ازش میترسیدیم.........

دستور که میداد بیچون و چرا اجرا میشد

هر لباسی اون میگفت ........هر کتابی اون میگفت میخوندیم.....هر چی اون میگفت پخته میشد

به یاد ندارم بهرام یا خواهرهام بهش گفته باشند بابا

برای همه بابا ........آقا بود .........آقا

و برای غریبه ها جناب سرهنگ........

خیلی با درایت ........و مغرور.......

ولی من این حرفا حالیم نبود.......واسه من اون بابا بود

شاید واسه همین تا ۱۶ سالگی میرفتم روی پاهاش مینشستم......اونم چیزی نمیگفت

: بابا .......خسته نشدین........اینهمه جلسه......وای دهنتون کف نکرد ..........به نظر من همشون بیکارن

و صدای غرغر بابا : سارا اگر شما بتونید با احترام از دیگران صحبت کنید .......شاید من هم امیدوار بشم و اجازه بدم تو جلسات شرکت کنی...........

ـ نه.........من دلم نمیخواد .........فکرشو بکن......وای.....دلم

: سارا .......این همه رو از کجا اوردی دختر

....................

یادش بخیر........وقتی از بابا بریدم..........وقتی بهش پشت کردم........وقتی ازش دور شدم.......وقتی ایمانمو از دست دادم.......انگار بازوهاشو به مفت فروخته باشم...........انگار اون دستای گرم رو بخشیده باشم.......

الانم.....دارم محاکمش میکنم......

به خاطر اینکه اینقدر جسارت داشته که تو جوونیش زندگی کنه......روزهاش باهم برابر نباشه........

ولی...........چرا راضی نیستم........

چرا هنوز نمیتونم باورش کنم

صدام میزنه: سارا ........بیا اینجا.....

ـ بله ......کاری دارین؟

: امروز مگه نمیخواستی بری شیراز

ـ کوروش خودش اخر هفته میاد ......

: بیچاره کوروش........از همین حالا زر خریدش کردی

ـ این حرفا چیه میزنید ........نمیتونستم تو این شرایط تنهاتون بذارم......شما مسافرید .......لیلا هم که تو یزد موندگار شده.......رکسانا هم که نمیتونه بیاد ........منم برم چطور میخواین وسایلتونو بپیچید

: حدس میزدم اینطوری بشه.......همشون سهمشونو گرفتن و رفتن......حتی زورشون میاد تلفن کنن

ـ بابا ..........اون بیچاره ها که هر روز تماس میگیرن.......چرا اینقدر بدبینید.......اونا شما رو دوست دارن....سرشون شلوغه.....اصلا میخواستین دختراتونو شوهر ندین.........

: مثلا تو که شوهر دادم خیلی ور دل اون بیچاره ای؟

ـ معلوم هست چه سازی میزنید ......اگه برم.....که بدم........اگر بمونم که بدم.......وای .......

: چرا تلفن کردی به اردلان ؟

ـ چی ؟

: خودتو به اون راه نزن ......

ـ کی به شما گفته ؟

: نترس ......دیشب خودم پچ پچتو شنیدم.....صدات نخود تو شله زرد

ـ دستتون درد نکنه دیگه گوشم وای میسین

: اونا میان .........میان ایران ......؟؟؟؟؟؟؟

ـ اردلان میگفت شما قراره اونجا مداوا شید.......گفت تجهیزاتشون کامله.....و اینکه اونا مشتاقانه منتظرن........ولی اگر شما لب تر کنید همشون میان......با بچه ها.......و حتی وجیهه خانم

: جداً .........میدونستم......ولی بهتر اونا نیان........نمیخوام رودر روی بهرام و دخترا بشن......

ـ بابا .........بذار من باهات بیام

: کوروش چه گناهی کرده تو رو گرفته........ببین منو که نداخته پشت قواله ازدواجتون....... تو هم که تا همین حالش کلی از درسات عقبی .....بخون این ترم اخری ........یک کاری کرده باشی

ـ کوروش مخالفتی نمیکنه.....خودشم راضیه اصلا شاید خودش هم بیاد

: سارا ...عاقل باش دختر.......بچسب به زندگیت....ازین پیرمرد دیگه چیزی نمونده.........همه خاطراتمو که داری.........عکسا........مدارک....همه چیز مال تو شد.......پس بذار من برم.......اونا هم حق دارن......دلم میخواد پیش زنم بمیرم....

..........میدونم که اجازه ندارم گریه کنم.....به زور جلوی اشکامو میگیرم

ـ خیلی بدی بابا .......خودخواهی.......هیچوقت ما رو نخواستی......اگر این خواستتونه ...من جلوتونو نمیگیرم........ولی همیشه فکر میکردم خاک اینجا براتون .......

: نترس.........منو اینجا دفن میکنن

ـ بس میکنید یا نه............

چرا داد زدم

: تو که نباید ناراحت بشی..........همش میگی من مادرتو کشتم......پس این تاوان خوبیه........دارم با زجر میمیرم.....

ـ بس کن......من مطمئنم اگر زنده بود راضی نمیشد خار به پاتون بره......

: مادرت خیلی خانم بود........دل بزرگی داشت.......حیف که ........من شوهر خوبی براش نبودم.......

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ارزش

امروز فیلم راز رو تماشا کردم

سکرت

واقعا عالی بود

قوانین جذب

---------------------------

خوب.......همیشه به داشتن همسری خوب فکر میکردم

نسیبم شد

نمیخوام زیاد رمانتیک باشم

ولی..........

اون یک مرد.........

مرد...........

قوی........با ظاهری دلپسند

و بوی خوب و بازوهای دوست داشتنی

و از همه مهمتر صبور

---------------------------

بابا خیلی زودتر از اونچه فکر میکردم داره زمین گیر میشه

دیروز خورد زمین و مجبور شد منو صدا کنه

نمیتونست بلند بشه

من با خنده تصنعی گفتم

: بابا ....تقصیر این عصاتونه......جنس چوبش گردو......خوب نیست جونی نداره......تزئینیه......دیدین شکست کار دستتون داد .........

ـ اره.....اره......ولی ناجور خوردم زمین........کمک کن ببینم

...................

نتونستم بلندش کنم.........نمیتونست از درد تکون بخوره

نفسم تنگ شده بود........انگار دنیا تمام شده باشه

یک لحظه مردی رو دیدم جلوم که داشت از هم فرو میپاشید

اونم در عرض کمتر از یک ماه

.......خدا..............خدا...............حکمت .............حکمتت چیه؟

---------------------------------------

کوروش ارومم میکنه......دلداریاش بیشتر عصابمو خورد میکنه

: کوروش بابای من حالش خوبه........چرا فکر میکنی من نگرانم........اون چیزیش نیست.......واسه هر کسی پیش میاد

حوصله نوشتن رو هم ندارم........هنوز وسایلمو جمع نکردم

اصلا نمیرم دانشگاه

میمونم پیشش

کوروش: سارا جان شنبه کلاس داری؟

ـ منظور؟؟؟؟؟؟؟؟؟

: هیچی فقط میخواستم ببنم اگر بشه به دوستم بسپرم بره با استادات صحبت کنه........هفته دیگه بری دانشگاه

چقدر این پسر خوبه........شایدم خر..........یا احمق

هر مرد دیگه ای بود میزد ور گوشم تا درست صحبت کنم.......

میپرم تو بغلش

: معذرت میخوام .......کوروش باور کن دست خودم نیست ........مثل سگ شدم........نمیتونم درد ...........نمیتونم عجزشو ببینم.........

موهامو نوازش میکنه: مگه من چیزی گفتم عزیزم..........تو خانممی.........تو عزیزمی.......برای منم سخته.........ولی باید صبر کنیم.......اروم باش عزیزم..........اروم باش..........

------------------------

خدایا ممنونم....................خیلی بزرگی.////////////

خیلی خوبی.........

این نعمت.......این دیگه اخرشه............فکر نمیکنم هیچ ثروتی به این اندازه ارزش داشته باشه

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر

چقدر دورم از خودم

میرم جلوی ائینه

نگاهم روی سینه ریزم خیره میشه

نماد ..................

چقدر دورم از خودم

------------------------------

حال پدر خیلی بهتر شده.........انگار با دیدن اردلان دردشو فراموش کرده

صبح ساعت 5 اردلان رسید

باورم نمیشه

اینقدر شباهت

انگار نیمه دوم بابا باشه

چی میگم؟؟؟؟؟؟؟؟ ناسلامتی پسر اول

خیلی محترمانه ............خیلی خوب و روان فارسی صحبت میکنه

هر چند غلظت بعضی حروف نشون از تسلطش بر عربی میده

با پدر گرامی عربی صحبت میکنند

یخ زدم انگار اونجا غریبه بودم

راستش حسودیم شد

هرگز عربی رو دوست نداشتم

واسه همین یاد نگرفتم

چه بد شد................

------------------------------

اردلان مرد قد بلند .........پخته ........و بسیار شیک پوشیه.........

طوری که کوروش جلوش دست و پاشو گم کرد و اروم دم گوشم گفت : سارا جان اگر گفته بودی رسمی میپوشیدم .......نه تیپ اسپرت

..............

عجب پس اقایون هم حس حسادت به همجنس رو دارند ..........البته راستش این قضیش فرق میکنه

اردلان با اون کراوات و تیپ.........

منم قلقلک داد

جوونتر از سنش به نظر میرسه......

و صداش.........وای چه جذبه ای نسخه دوم بابا

: سارا خانم

با سرعت رفتم سمت اتاق بابا .......

تو سالن ایستاده بود داشت به گلدون مامانم نگاه میکرد .......اروم برگشت

_ بله کاری داشتین

:جناب سرهنگ عرض کردند شما وسایل سفرشونو اماده کردین ....اگر لطف کنید جاشونو نشون بدین من بذارم تو ماشین

_ ها.........هان..........یعنی چی فرمودین .........ولی ........بابا .........کی میخواین برید؟

: همین امروز اگر اجازه بدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه خوب شد رکسانا اینا نیستن ...........وگرنه تابلو بود که اردلان پسر تنی بابا ...نه پسر خوندش.......چقدر هم لفظ قلم...........وای...........

ـ خوب......من چی بگم.....راستش قرار نبود اینقدر سریع.........تازه بلیط بابا هم برای ۱۴ برج ..........خوب........بهرام خان.رکسانا .......لیلا ....هنوز نیومدن واسه خداحافظی

: مهم نیست ........بلیط رو خودم کنسل کردم........واسه یکشنبه صبح بلیط گرفتم...جناب سرهنگ خودشون تلفنی دارن باهاشون خداحافظی

باقی کلمات رو نشنیدم........دویدم سمت اتاق بابا ........

بابا گوشی رو میذاره

ـ بابا .قضیه چیه؟؟؟؟؟؟؟ قرارا نبود به این زودی ..........بی مقدمه.....

: اروم باش........من با بچه ها صحبت کردم.........اونا اعتراضی ندارن........من همه کارها رو کردم........حسابم با همتون پاکه........اردلان هم که بیکار نیست اینجا بمونه.........باهاش میرم........حالا چند هفته زودتر...........تو هم برو دانشگاه......

از شدت عصبانیت از اتاق میام بیرون.........نمیخوام با کسی درگیر بشم.......با تلخی از جلوی اردلان رد میشم........کوروش داره ازش پذیرائی میکنه.........

اردلان : سارا خانم..........

ـ منو ببخشید باید برای ظهر ناهار بپزم.......

: بیا اینجا .....کارتون دارم..........

نمیخوام جلوی کوروش.........من یکمی براش توضیح دادم که.اردلان پسره باباست .....

تسلیم میشم.......میرم سمتشون.

: من قول میدم که ازشون خوب پذیرائی میکنیم........به کوروش خان هم گفتم.......اگر شما هم بیاین پیشمون خوشحال میشیم........

ـ میدونم........مطمئنم.......ولی..................نمیدونم.چی بگم......گز میکنید ..میبرید .....میدوزید......من چه کارم........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

: میدونم که کارم کمی خودخواهانس......ولی شما همیشه در دلسوزی و محبت تو خانواده زبانزد بودین.........راستش .......الان هم توقعی  جز محبت ندارم.و کمی......گذشت........که بذارید من سرهنگ رو ببرم

نرم میشم

ـ  من این روزها فشار زیادی رو تحمل میکنم.......اگر تندی کردم به خوبی خودتون ببخشید

: وقتی ۳ ساله بودین ....میومدین روی پاهام مینشستین......با سبیلام بازی میکردین....تکه کلام با نمکی هم داشتین چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ من پسرم.......من یک پسرم.........قند و عسلم

وای ..........ولی من شما رو یادم نمیاد .....سبیل........شما سبیل داشتین ؟

صدای خنده هر ۳ تامون بلند میشه

: خیلی بزرگ شدین.......ولی هنوز همون دختر کوچولو لجبازید که اصرار داشت پسره نه دختر

میخندم

- بی انصاف نباشید ...........چرا چند روز اینجا نمیمونید ........؟؟؟؟؟؟؟ منم قول میدم بهتون بد نگذره

: لطف داری........ولی فصل بدیه......کار........باید برگردم .........ولی حتما برای تفریح با خانوادم میام

چقدر غریبانه.......... پس اون تو این خونه اومده.........وقتی ۳ ساله بودم......احتمالش زیاده ........سالهای جنگ............اونم ارتشی بوده

---------------------------

بابا با اشتها غذاشونو خوردن.........صدای خوشحالش: اردلان بابا ........سپردم براتون کشک و قرا و نخودچی و کشمش مخصوص ..........کلی خشکبار اماده کنن.......سر راه باید بریم بگیریم.......ببین خانمت چیزی نمیخواد دیگه........اگر خواست بگیریم.......

: نه .ممنون.......همه چیز عالیه

ـ سارا جون بابا ........زرشک و زعفرون که یادت نرفته.........

: نه.....در ضمن .......یک سر هم برید پیش کاظم خان..........عسل هم بگیرد..........پسته هم که سفارش دادم.......

_ دستت درد نکنه.......وای خیالم راحته........ببینم بابا کار دیگه که نمونده

بغض گلومو گرفته...... به زور قورتش میدم.....: نه همه کارها رو کردین

کوروش رفته تو باغ

گناهکی روزه داره........نباید اذیتش کنم......... باید خانمی کنم

-------------------------------------------

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازگشت

دستام دارن میلرزن

حتی نتونستم گریه کنم

فقط بوسیدمش

بوش کردم

بوی همیشگی..........همون عطر همیشگی

کراواتشو مرتب کردم

: بابا میبینمت..........من و کوروش هم ۳ هفته دیگه میاییم پیشت

ـ سارا تنبلی نکن......این ترم اخره

صدای کوروش: آقاجان .....فکر اونجا رو هم کردیم.........غیر حضوری واحداشو میگیره.......همین فردا اقدام میکنیم.........خیالتون راحت

صدای بابا : کار خودت چی پسر........؟؟؟؟؟؟؟؟

کوروش: من کلی مرخصی طلب دارم ازشون......تازه جشن که نگرفتیم........لااقل این سفر رو به سارا بدهکارم.........

صدای اردلان: قدم هر دوتون روی چشمای من.......بیصبرانه منتظریم........اگر هم به مشکلی برخوردین من اشنا دارم که خیلی زود براتون ویزا جور کنه..........

من دستای بابا رو فشار میدم: ما میخوایم بیاییم ماه عسل........نکنه حسودیتون میشه بابایی

بابا : باز خودتو لوس کردی........اصلا هر کار دلت میخواد بکن.....من چه کارم......نمیخوام به خاطرم از زندگیتون بیافتین

محکم بغلش میکنم: بابا...... جون سارا.....مواظب خودت باشی.......ناپرهیزی نکنیها.......

ـ تو هم کمتر این مرد رو بچلزون.......شوهرت فرشتس.......

بابا اینو نجوا کنان تو گوشم گفت .........بعد صداشو بلند کرد : کوروش خان نبینم بعد از ۳ هفته دخترم پوست و استخون بیاریش.......تنهاش نذاریها ................هواشو داشته باش.......درسته الان زن تو.......ولی هنوز دختر منه......عزیز منه......

به زور جلوی گریمو میگیرم.........

وقتی پشت ماشین آب پاشیدم........برای اولین بار به برگشتنش امیدی نداشتم........

نمیخواستم جلوی کوروش خورد بشم.......

: من میرم دوش بگیرم کوروش........چیزی نمیخوای ؟

ـ نه جونم.........

میپرم تو حمام........دوش را باز کردم.........زدم زیر گریه.........هق هق.........اینقدر زار زدم که خالی شدم.........نوشته های بابا .......مامان..........همشون جلوم رژه میرفتن

صدای درب.......: سارا جان.تلفن ........گویا کار مهمی باهات دارن

میپرم پشت در.......اروم درزشو باز میکنم.....که گوشی رو بگیرم......ولی ........کسی نیست......

درو باز میکنم.پشتشو میبینم........کوروش لبه تخت نشسته

: خیالم راحت شد .........داشتم نگران میشدم نکنه خوابت برده.......

ـ بدجنس..........اره خوب........من عاشق اب بازیم

: با لباس..چه جالب........

یخ زدم ..........ووووووووووووو چه سوتی........

ـ بیمزه...........حالا کاری داشتی

: جناب سرهنگ تلفن کرد میخواست ببینه داری چکار میکنی..........

میرم سمت تلفن........۰........۹......۱.............۷.........

مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد........

مرده شور مخابراتو ببرن..........

: حالشون خوب بود........درد نداشتن......ماشینه راحت بود..........عسل  رو گرفته بودن.....؟؟؟؟؟؟

ـ بله........همه چیز مرتب بود ......

کوروش میاد سمتم.بغلم میکنه........: حالشون عالی بود.........تو نگران چی هستی......همش ۳ هفته ازشون دوری...........من سر قولم هستم........الانم با یکی از دوستام تماس گرفتم.....فردا ما رو معرفی میکنه........تا شب رسیدیم تهران

ـ مرخصی گرفتی

: نه تا ۲ شنبه بیکاریمه.......

ـ اینطوری بهت فشار میاد ........

: نه.......اصلا......تو فقط بخند....من خستگیم در میره

---------------------------------------

بزک دوزک میکنم

دیگه خودمو کشتم...........

ریمل....خط چشم.........سایه........وووووووووووووووووووو

حالا بماند این کرم پودر که بتونه کردم رو صورتم

یکهو خودمو دیدم تو ائینه........نشناختم.........

ووووووووووووو چقدر ناجور شدم......شاید کوروش بدش بیاد

درسته مردا از ارایش خوششون میاد ولی جذابیت تو سادگیه.........

میرم که پاک کنم..........کوروش جلوم سبز میشه

: سارا شماره مهندس..........داری........یادم افتاد اون تو سفارتخونه........ووووووو دختر چیکار کردی.......عزیزم میخوای منو بکشی

ـ من .....من.........چیزه....داشتم لوازم ارایش جدیدمو امتحان میکردم....زیاده روی کردم.........الان پاکش میکنم

: نه ..نه......خوبه........هی .......الان دیگه اذان میگن.......بیا بریم یک سفره مشتی واسه خودمون بندازیم...........افطار اینطوری حال میده ها.........

پشت سرش میرم..........چرا خجالت میکشم

من که اینقدر وقیحمممم

حالا موش مرده شدم

حالا دیگه...........من و اون ...................

صدای اذان......

کوروش عادت داره با یک لیوان آب روزشو باز میکنه........چشمامو میدوزم بهش

صورت نازش........لبای گوشتالودش......

لوپای داغش

بازوهای لختش......... این لباس استین کوتاه........دیوونم میکنه.......

نگاهم میکنه: سارا .........روزه تو یکم برام عجیبه

ـ چطور

: هیچی.........راستش برام عجیبه کسی از گوشت روزه بگیره......

ـ هی....قرار بود کاری به عقاید هم نداشته باشیم

: نه.فقط میخوام بشناسم..........بفهمم

ـ یک کتاب دارم به دردت میخوره میدم بخونی

: میخوام خودت بگی..........چرا ........چرا نیمخوای این راهت باشه......

ـ من ایرانیم.......این برای من کافیه.....دلم نیمخواد توضیح بدم

: باشه.......تسلیم..........تسلیم...........میخوام یک اعتراف کنم

ـ چی؟؟؟؟؟؟؟؟

: تو خیلی خوشگلتر از اونی هستی که به نظر میرسی.........ملوسی.........مثل .........

ـ وووووووو....مواظب حرفات باش.....من به گربم میگم ملوس..........

: معذرت میخوام.......فقط خواستم.........بگم

ـ من میدونم خوشگلم........و ممنون که اینو میبینی..........

یکم خودمو بهش نزدیک میکنم......:همه این زیبائی .........به خاطر تو.........مال تو.......

-----------------------------------

همسر من...........کوچولو.........مثل بچه ها خوابیده

نمیتونه روزهای عادی شب زنده داری کنه........بچم سحر خیزه........ساعت ۱۲ چشماش اتوماتیک میره روی همممممم.........حالا من خودمو بکشم......خوابه خوابه........

برعکس من که شب زندگی میکنم..........چقدر دلم میخواست الان مینشست کنارم.......نوشته هامو میخوند

حالا اگر دلش میخواست موهامو هم نوازش میکرد

اصلا این مردها ما زنها رو درک نمیکنن........................

من گناهکی.........ولی خودمونیما........یکم دیگه زیادی لوسم........

گناهکی .........چقدر معصوم خوابیده.........دوست داشتنی تره.......

شیطون میگه شیرجه بزنم روش

ولی فردا مسافریم........باید استراحت کنه.......


شنبه 17 آذر ماه سال 1386

دوستان عزیزم این نشونی منزل جدیده

تشریف بیارید خوشحال میشم

تا جائی که بتونم نشونی دوستان قدیمی رو لینک میدم و از اول شروع میکنم

http://biriaaa2.blogsky.com/

منتظرم

تا بعد


دوشنبه 5 آذر ماه سال 1386
خوشبختی............بدبختی

دیگه نمیخواستم بنویسم

ولی انگاری نمیشه

من خیلی خوشبختم

اونقدر که نمیدونم با اینهمه خوشبختی چکار کنم

صدا.........

صدا.........

صدای کوروش هنوز تو گوشم

: سارا نمیخوام فریبت بدم ......من دوست دارم.....تو رفیق خوبی هستی ......شریک خوبی هم هستی ولی از من بیشتر از این نخواه........من مشکلی دارم که میخوام بهت بگم و میدونم اونقدر منطقی هستی که درکم کنی.........

صدا..........صدا..........صدا...........

خودمو میبینم که داره کوروشو بدرقه میکنه

ـ کی برمیگردی ؟

: معلوم نیست......شاید اینبار یکماهی کارم طول کشید ...........

ـ یعنی ........

ـ خوب شیراز نمون .........برو باغ عزیزم........برو سپیدان........اصلا با دوستات برو سفر.......برو تهران.......زنجان.....تبریز........استفاده کن....... به حسابت پول ریختم..........

....................

چشمام سیاهی میره.........نگاهم روی وسایلی که ساختم خشک میشه

احساسی که لای هر کدوم ازونا پیچیدم

چشمام سیاهی میره

از فکر اینکه کوروش یک...........

-----------------------

دلم نمیخواد با کسی دم خور بشم.........

از ادمها بیزارم...........با اولین پرواز میام تهران.........

خونه سوت و کور...........

ولی پای گلدونا خیسن.........این یعنی (ر) به گلها اب داده

خونه نیست...............

دلم برای تمام وجودش یک ذره شده

دلم بغلشو میخواد

صدای داد و بیدادهاش

یاد دعواهامون...........کل اندازیها.........

صدای مردونش...........: ببین سارا ..من مربامو میخوام..........به من مربوط نیست دوستات خوردن.......اون مربا مال من بود...........یعنی من به اندازه ۲ کیلو مربای هلو........خونگی برات اهمیت ندارم........

و خنده های خودم............

صدای قدمهاش.........

ـ ببین سارا ...دکتر امروز میاد .........جون هر کی دوست داری دردسر درست نکن......

: منو ماچ کن......

اوم..............ـ خوبه.......میخوای پاتم ببوسم ؟

:‌بیا ببوس بنده من...........

و پنجه پامو که میدم بالا

و صدای ( ر) : بیجنبه.........

و خودم که میدوم.........و اون که بغلم میکنه و میبره بالای سر........

ـ خیلی خری سارا........میکشمت .........

: چقدر منو میخوای؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ به سایز شلوار جین پای اون مورچه سیاهه

و صدای جیغ خودم.......: میکشمت (ر) بدجنس ......بی احساس

----------------

تو خواب و بیداری.........صدای کلید که تو قفل در میپیچه..........

و صدای سوت زدنش..........

نور از پشت سرش هیکل مردونشو بزرکتر جلوه میده..........

صدا....................

ـ کی برگشتی؟

: با پرواز صبح.....

ـ چرا تلفن نکردی بیام دنبالت

: نمیخواستم اذیت بشی.........خوبی..........

ـ من خوبم تو خوبی........؟

:اره من زندم.........

ـ تصمیمت چیه ؟ میخوای به دکتر احمدی تلفن کنم........شاید اون بتونه کاری بکنه

: عصر پیشش بودم

ـ خوب.......چی گفت ؟

: میگه باید به کوروش زمان بدم........کمکش کنم.......تا این عادتو ترک کنه

ـ براش توضیح دادی.........گفتی تو چه شرایطی هستی

: (ر........................)

تقریبا داد زدم...........

ـ اروم باش.............منظورم این بود که.........شاید دکتر راست میگه.........شاید باید صبر کنی.....شاید واقعا اون ازدواج کرده که به زندگی عادی برگرده

دارم بالا میارم.........میپرم تو حمام..........

(ر) پشت سرم..........

: اروم......اروم.........چیزی نیست........تو زندگی همه این چیزا هست........فکر میکنی دیگران خیلی خوشبختن.........عزیز دلم..........تو نباید خودتو اذیت کنی........یا به کوروش کمک کن..........یا تحمل کن.........یا ترکش کن.........

-------------------------

چشم چشم...........دو ابرو...........دماغ دهن .........

چشم چشم.........

میزنم به جاده................

با اتوبوس.................

دختری که کنارم نشسته صورت نازنین و زیبائی داره...........

پاک بدون اندکی ارایش..........

چرا دارم چرند پرند براش میگم............

بازی میکنم..........انگار اوج خوشبختام...........

(ر) میشه شوهرم..............

حتی حلقمو به انگشت نکردم.........

ابروهام شده پاچه بز...........

و خودم غرق در خنده.............

------------------------------------

زنجان.................یک مدت کوتاه اینجا زندگی کردم.........

ولی بعد دانشگاهمو عوض کردم..........

حالا........................برگشتم.........

تو این هوای سرد ...........

اپارتمان ...........سرد........کثیف.........

مرده...........

افتادم به جونش.........

همسایه طبقه پائین منو نمیشناسه..........

شاکی میاد بالا ........

به ترکی شروع میکنه به اعتراض و پرسش........

ـ خانم من.........هستم......صاحبخونه این واحد

: وای خدا مرگم بده.........میبخشید.....نشناختم........برادرتون که گهگاهی میان اینجا گفته بودن اینجا مال شماست.........منو ببخشید........ترسیدم گفتم شاید همسایه بالائی ها باشن ........اخه ۲ تا جوون قرتی دانشجوئن........گهگاهی شیطنت میکنن..........

و خودم............:‌بفرمائید داخل ............

---------------------------

هوا سرد اینجا مثل دلم............

به خودم نمیرسم.........

لباسهای عادی...........

مانتوی چروک.........

صورت اصلاح نکرده........

بدون ارایش...........

میرم یک گشتی تو شهر بزنم.......

صدای تلفن

کوروش: خوبی جونم.....کجائی

ـ زنجان......

:‌تنهائی ؟

ـ اره.......

: چرا کسی رو با خودت نبردی........؟؟؟؟؟؟؟ به دوستات میگفتی........

ـ مگه مردم مثل من بیکارن.........من خوبم........نگران نباش.......راحت باش.........من شریک راز داریم........کاری به کارت ندارم...........تو زندگیتو بکن.........

: سارا.............

ـ کوروش..........با من تماس نگیر........بذار فکر کنم.........بذار راحت باشم........بهم قول دادی

: من غلط کردم بهت گفتم

ـ نه تو کار درستی کردی..........من احمقم.........با اینهمه تجربه نفهمیدم.......خودمو گول زدم..........تو خوبی کوروش..........من احمقم...........خرم.........بیشعورم.........نفهمم........

:‌سارا...........خواهش میکنم........

ـ دیگه تماس نگیر......چون رد تماست میکنم........

---------------------------------

صدا.................

صدای ماشینها.........

من چه خوشبختم.....................

من یک زنم..............

یک زن ایرانی............

که در اوج ناراحتی باید نجابت و ارامش خودمو نمایش بدم..........

من باید مثل تمام زنهای این دیار معایب همسرم بپوشونم .......و خم به ابروم نیارم......

باید صبر کنم........

باید خفه بشم.........

باید به جرم حقی که ازش استفاده کردم.........این شرایطو بپذیرم......

باید با زن بودنم کنار بیام..........

باید کدبانو باشم.........تحصیل کرده ........و صرفه جو..........

باید بتونم یک تنه مشکلاتو به دوش بکشم.......

نبود مرد زندگیمو نادیده بگیرم.........

بهش خیانت نکنم.......

و اگر خیانتشو دیدم........بگم : اون یک مرد ..........حق داره..........

ولی خودمو ببینم که سنگسارم میکنن..........

چشمامو میبندم........

کوروشو تصور میکنم...........تو بغل........

دوباره حالم بد میشه...........انگار ویار دارم...........

خندم میگیره.............خندم میگیره............دارم میخندم..........

صدای خانم کنار دستم توی اتوبوس واحد : خانم میخوام برم کوچه مشکی .......ایستگاهش کجاست

نگاهش میکنم.........چقدر معصوم........چقدر بچه

: دانشجوئی.....؟

ـ بله........ترم اولم.........هنوز یاد نگرفتم.....میخوام برم خونه یکی از دوستام.........

یاد خودم میافتم..........

چرا اینهمه پیر شدم............

مگه چند سالمه........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صدای تلفن

دیبا خانم

: الو........سلام مامان

ـ سلام  به روی ماهت مادر.......کجائی......؟؟؟؟؟؟‌

ـاومدم تهران........واسه پروژم.......میبخشید......نشد تماس بگیرم........شما رفته بودین ویلا

: الهی من فدات بشم مادر.......اومدم دیدم فریز رو پر کردی تا خرخره.......از کتایون پرسیدم.....گفت که کار تو بوده........من فدات بشم چرا خودتو تو زحمت انداختی

ـ زحمتی نبود ........رحمت بود......میبخشید اگر کم بوده........من هنوز تجربه کافی ندارم.....

:‌‌نه قربونت بشم......عالی بود .......ببینم مادر ......همه چیز مرتبه.....کتایون گفت خالت میزون نبوده

ـ نه من خوبم

:‌کوروش کجاست ؟

ـ رفته بندر.......سر کارشه.......

: وا..........من فکر میکردم قراردادش تموم شده..........

ـ نه هنوز کار داره.......

:مادر ......منو غریبه ندون......چیزی شده........کوروش کاری کرده........به من بگو......

ـ نه........اصلا........من یکم خستم.......همین......

: چرا با کوروش نرفتی بندر ؟

ـنمیخواستم مزاحمش بشم..........به هر حال محیط کاریشه

: این حرفا یعنی چی..........کوروش اونجا مگه میخواد تو رو بذاره رو کولش........باید باهاش میرفتی.........مردو نباید ول کرد به امون خدا.........مرد جماعت زود از راه بیراه میشه

ـ بله....ولی کوروش .......اهل این حرفا نیست......ازش مطمئنم......شما هم نگران نباشید.......اینطوری هر دو راحت تریم

: نمیدونم چی بگم مادر ...از من گفتن.........

............باقی صدا ها رو نمیشنوم............باقیش اوازه.................

باقیش خودمم............

باقیش اشکی که گونه هامو خیس میکنه

ارزوهای بر باد رفتمه..............

-----------------------

 


جمعه 18 آبان ماه سال 1386
کدبانو گری...........شادابی

این هفته  دیگه کلی واسه خودم کدبانوگری کردم

عدس و......لوبیا..........سیب زمینی ........پیاز .....همه رو خریدم و اماده کردم برای زمستون

عین مامان بزرگا شده بودم

مخصوصا وقتی رفتم تو یک مغازه لحاف و پشتی و تشک دوزی و سفارس ۵ دست رخت خواب دادم ..........وای که چقدر پنبه هم گرون شده

تازشم از روی چند تا ژورنال و چند تا مدل تخت که توی مبل فروشی ها دیده بودم ......

یک طرح خوشگل واسه تخت خواب دادم با سرویس کامل اتاق خواب

رفتم چوب.....ازین جدید ها مدل mdf  اگر درست گفته باشم.........

خریدم

نمیدونم جو گیر شدم احتمالا

یکبار (ر) با کمک من یک میز تلویزیون درست کرد منم یاد گرفتم

حالا خودم رفتم با کلی بدبختی خریدم.........

دادم به اندازه برش دادن

اوردم پخش کردم تو حیاط........میخوام فردا شروع کنم به ساختن

همه وسایل رو هم دارم........

واسه خودم کلی نجار شدم

ولی مطمئنم میتونم

-----------------------------------

تازه یک کار دیگه هم کردم

پریشب تا ۳ صبح داشتم وسایل ترشی اماده میکردم

بادمجون.......شلغم فرنگی........موسیر.......پیاز......سیر....خیلی چیزای دیگه........کلم....

خلاصه ترشی هم انداختم

البته اولین بارم نبود ولی اولین باری بود که اینهمه انداختم فکر کنم ۲۰ کیلویی شده واسه خواهر شوهرام و برادر شوهرامو .......و مادر شوهر عزیزم هم هست

باید این هفته ۳ مدل مربا هم اماده کنم

تازه یک سری خرید هم دارم که باید برم قشم

اگر عمری باقی باشه یک سری هم به گناوه میزنم........

خلاصه.......................................

دیگه چیکار دارم؟؟؟؟؟؟؟

--------------------------------

یک چیز جدید یاد گرفتم

اگر موقع شستن پاهاتون توی اب  اب قوره و نمک بریزید و پاهاتونو بذارید توش.........وای اینقده حال میده...........

هم اروم میشید هم پاهاتون نرم و خوشگل میشن

............

اگر ظرف غذاتون سیاه شد اصلا نگران نباشید

اب لیمو بریزید توش با اب

بذارید بجوشه

برق میافته

.............

اگر با مادر شوهرتون مشکل دارید و نمیخواین هر روز وقتتونو صرف شنیدن مزخرفاتش کنید

صبح به صبح بهش تلفن کنید و بگید که دلتون براش خیلی تنگ شده بود

البته اگر هر روز از همین جمله استفاده کنید خیلی بیمزه میشید

پس یک روز بگید مامان خیلی دوستون دارم.............

فردا بگید مامان میخواستم امروز بیام ببینمتون ولی کار پیش اومد گفتم تلفن کنم احوالپرسی

یک روز دیگه بگید مامان دیشب خوابتونو دیدم حالتون خوبه

فرداش بگید مامان امروز سرده نکنه بیاین بیرون .......هر چی میخواین بگین من به ( اسم شوهرتونو بگید اینجا ) میگم بخره بیاره براتون البته اگر شب زود بیاد .......

خلاصه مجال ندیدن به مادر شوهرتون تلفن کنه حالتونو بگیره

پیس دستی کنید

----------------

اگر خواستین شوهرتون دوستتون داشته باشه خانمش باشید

ولی همیشه مرتب و خوشگل باشید

بوی پیاز داغ ندین

ناخناتون همیشه سوهان زده و تیز باشه

هم برای زیبائی

هم برای مواقع ضروری

----------------

دیشب شب بزرگی بود برای من

خیلی بزرگ...........

اینقدر که نمیتونم جلوی وقاحتمو بگیرم و نگم

کوروش که دیروز بعد از کلی دوری و خستگی برگشته بود ..................

وای بذارید از اولش براتون بگم

راستش من دیگه کم کم داشتم بی خیال زندگی با کوروش میشدم

اخه خودتون به من حق بدین

مردی که تازه عروسشو ول کنه و بره دنبال کارش

میشه روش حساب کرد

حس میکردم اصلا جذاب نیستم

واسه همین چسبیده بودم به کف زمین

این هفته تمام هم و غم خودمو گذاشته بودم روی خانه داریم

تا فکر احمقانه نکنم

کوروش دیروز ساعت ۲ بعد از ظهر برگشت

قبلش بهم تلفنیده بود

خوب منم خواستم سوپرایزش کنم

اول به دیبا خانم تلفن کردم و ازش رسیدم کوروش چی دوست داره بخوره

و لیست غذاهای مورد علاقشونو گرفتم

۳ جور غذا .همراه سوپ ......و ۲ نوع سالاد ........ولی از هر کدوم کم......

یک میز ناهاری چیدم.........گل ازین بی بوها هم گذاشتم..........مصنوعی.....

بعد کل خونه رو اماده کردم.........رفتم حمامو شستم......وان حمامو اماده کردم........همینکه کوروش اومد

مثل فرفره جادو جلوش دروامدم با یک گیلاس شربت البالو که میدونستم خیلی دوست داره

کلی خر کیف شد

بعد بهش گفتم تا بره و دوش بگیره من میز ناهارو چیدم

اونم از خدا خواسته رفت

صداش بلند شد

: الهی من فدات بشم سارا چرا زحمت کشیدی

ـ ابش گرمه.........دراز بکش ....خستگیت دربره

وقتی اقا کوروش با لپای گل انداخته اومدن سر میز ناهار......... دیگه داشت از ذوق میمرد

با چنان اشتهایی غذا خورد که حس کردم الان میاد منو هم میخوره

تازه بعد از غذا براش تخت خوابشو اماده کردم.........۲ تا کیسه اب گرم هم گذاشته بودم....

چون دیبا خانم بهم گفته بود کوروش زانوی سمت راستش تو ورزش اسیب دیده و درد میگیره

وقتی اومد بخوابه حسابی نوازشش دادم

اصولی

من تو این کار دوره دیدم

کوروش تقریبا بیهوش شد

منم که کلی کار داشتم هنوز پریدم تو اشپزخونه

تا ساعت 8 شب پختمو و شستمو.........و برنامه ریزی کردم......و با دوستای کاریم تماس گرفتمو ......و خیلی دیگه........

رفتم حمام .......خوشگل کردم..........خوشبو و ناز اومدم که میز شام رو بچینمو کوروشو بیدار کنم

دیدم ایشون قبل از من میز رو چیدن........

تازه صندلی رو هم واسم کشید عقب

خر کیف نگاهش کردم.........

شام در کمال گرما و شادی میل شد

کلی برام حرف زد

از کارش

از همکاراش

از برنامه هاشششششششششش

منم.........کلی ور زدم

دیگه داشتیم میمردیم از داغ یک بوسه

ولی باز جلوی خودمونو گرفتیم.......

میزو جمع کردیم.........

ظرفا رو شستیم..........

وقتی داشتم اشپزخونه رو تمیز میکردم..........صدای اهنگ منصور توجهمو جلب کرد

انگار نه انگار........

با قر رفتم تو حال ..........

جاتون خالی کلی هم رقصیدیم............

دیگه کوروش نتونست جلوی خودشو بگیره و رفتیم تو اتاق خواب...........

من بعد از مدتها پرواز کردم..........

واقعا پرواز کردم.........

فکر کنم کوروش هم کلی جوون شد

دیگه داشتم به مردونگیش شک میکردم........

ولی حالا حس میکنم نیمه گم شدم کوروشه

خدا تو چه بزرگی

تو چه خوبی

چطوری شکر بگم

چطوری بگم ممنون

خیلی دوست دارم خدا


سه شنبه 15 آبان ماه سال 1386
مارک بازی

12

راستش این عکسو تو این وب دیدم خوشم اومد

ولی وب بیمصرفیه

به نظرم فقط دنبال پولهای الکی و بیدردسره

--------------------------------------------

و اما مطلب امروز

مارک بازار

مارک بازی

تب جوونهای امروز ایران نیست بسکه بی دردن

شده مارک بازی

من کفشم ادیداسه

نمیدونم کت تنم اسپیریت

خانم ادکلن تنم کوفت ساخت فرانسس اصل

شورتی که پوشیدم پیر گاردین

جورابم مارکش امریکائی

مسخره ها..........

فکر میکنن با این مارک ها اعتبار و شخصیت اجتماعیشون جلوه گر میشه

افتخاره براشون شلوار هزار وصله ساخت ایتالیا بپوشن که بگن من ته مد و امروزی بودنم

من بچه مایه دارم

یارو سر تا پاش میلیونیه ........

ولی تو مغزش دریغ از ارزنی شعور

بوی عطر گند و پیف پافش عالمو برداشته

سینشو میده جلو میگه اصل ......فرانسس

بعد میگیم چرا کشور ما پیشرفت نمیکنه

چرا موش فاضلاب شده سر دستمون

حقمونه

رفتم خرید ............

یارو با هیجان کلی کیف بنجول اورده گذاشته جلوم میگه خانم .......این دیزل......اصل .....اینم نمیدونم چی چیه اصل .........

میگم چند :

میگه:‌‌ قفابل شما رو نداره این ۷۵ هزارتومن......اینم ۶۳ تومن .......تخفیف هم میدیم.......تازه اگر فندی هم بخواین اصلش ۲۲۰ تومن.......ولی تقلبیش ۷۸ تومن.........مذلش جالبه خانم ...........بیارم براتون

کلافه نگاش میکنم : ببینم شما تو این مغازه به این بزرگی یک کیف درست و حسابی که بشه لااقل یک سالی روی کارکردش حساب کرد دارین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینا همشون واسه دکور خوبه......ببخشیدا ........قصدم توهین نیستا..............همشون مفت بدین نمیارزن

----------------------------

طرف داره شلوارش از روی کمر مبارکشون میاوفته بس نی قلیونه..........سینه صاف میکنه.........بلند ........طوری که تا شعاع ۵۰ متریش هر چی دختر دوربرن بشنون میگه :‌ایزیه اصله.........از دبی خریدم..........هفته پیش رفته بودم..........

----------------------------

اون یکی با اون گیسای بلندش که یک روسری کم داره به جاش دستمال بسته

یک شلوار رنگو رفته تیغ تیغی پوشیده...........با اب و تاب میگه : مامانم برام از امریکا اورده

در حالیکه سگ پاپی کوچولوشو گرفته تو دستش

----------------------------

میرم تو ......... قدم بزنم

انگار رفتم مرکز مد.........پسر و دختر یکی از یکی وا رفته تر.......... لاغر..........چاق..........

افسرده

خیره شدن تو دک و پوز هم

ببینم کذومشون ۴ تا کلام درستو وحسابی داره واسه گفتن

--------------------------

و اما..............اصل ماجرا

بابا همیشه میگفت : سارا اینقدر پولدار نشدی که ارزون بخری..........پس درست انتخاب کن

من همیشه موقع خرید اول از همه به جنس لباس و کفش بعد رنگ.........و طرحش اهمیت میدم

اخر کار اگر یادم باشه میپرسم ساخت کجاست

هیچ وقت نباید روی مد  خودتو بیچاره کنی

در سال ۴ بار مد عوض میشه بلکه هم بیشتر

ولی اگر عاقلانه بخوای تیپ بزنی میتونی لباسهای ساده و شیک با جنس عالی بخری که هر وقت بپوشی  باعث شرمندگیت نشه

هر چی ساده تر باشی..........و اتو کشیده

جذاب تر به نظر میرسی

تمیز...........با صورتی پاک.......ارایشی ملیح........

لباس باید به تن باشه

خانمها باید طوری لباس بپوشن که کشده و ظریف به نظر برسن.......نباید قوز کنن..........

آقایون نباید لباسهای زیاد تنگ.........یا زیاد گشاد بپوشن...........

تیپ اقایون خیلی در جذابیتشون موثر..........

خانمها میتونن با لباس مناسب زیبائیشونو با کمال دقت به نمایش بذارن بدون اینکه کسی جرات دست درازی داشته باشه

نیازی نیست اون موهای بیچاره رو تیغ کنی بالای سرت تا به دیگران بگی وجود داری

اگر اونا رو روی فرم صورتت شکل بدی ........و رنگ مناسبی انتخاب کنی

وقتی پسری از کنارت رد شد به جای اینکه خیلی بی ادبانه بگه عجب ۲۵۰ گرمیه خواستنیه....

با احترام خاصی ته دلش میگه: عجب خانم زیبائی

احترام چیزی نیست که بری بازار با مارک فندی ......ایزیو....... کوفت.......بخری

------------------------------------

راستش اینا رو نوشتم چون خیلی وقت بود سر دلم سنگینی میکرد

از ادمهای مارک باز خوشم نمیاد چون اعتماد به نفس ندارن

ولی به کسانی که به جنس خوب و تیپ شیک قناعت میکنن احترام میذارم..........

چرا در ایران  برای تیپ و پوشش تعریفی وجود نداره

دولت مردها که به نام اسلام میزنن تو سر زن

جوونها هم که ماهواره و اروپائی ها براشون حکم خدای امروزی بودنو پیدا کرده

ولی باور کنید اگر ادم بخواد اصالتشو حفظ کنه

میتونه

کافیه موقع خرج کردن اون پولهای زبون بسته یکم دقت کنید و خودتونو بشناسید

-----------------------------------

 

 


دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386
علت......................

دارم فکر میکنم به بلاهای دیروز

اخرین بلا دیشب نازل شد

کامپیوترم پاورش سوخت

یعنی کامپیوتر کوروش پاورش سوخت

الانشم من تو کافی نت دارم مینویسم

اونم بردم تعمیرات

----------------------------------

من ادم خرافاتی نیستم

ولی اعتقاد دارم هر اتفاقی دلیلی داره

اینم بگم از شنبه دارم میرم باشگاه بدن سازی برای تنوع در سبک زندگی بیخاصیتم

خلاصه

شنبه صبح وقتی کلید کمدمو از خانم مسوول گرفتمو و رفتم لباسامو عوض کنم

دیدم درب کمد باز و یک چاقو همراه اسکناسهای پول توشه

 (ع) که الهی بگم چیکارش نکنه خدا هیجان زده گفت : سارا روی شانسی امروز برشون دار

خندم گرفت : چرت نگو.......حتمی کسی که اینا رو جا گذاشته الان تو جیبش پول نیست .......

خواستم ببرم تحویل بدم

(ع) با التماس : سارا بذار چاقو رو بردارم.......اینکه به درد کسی نمیخوره.........میخواست جا نذاره ........ارزشی نداره............

ـ بس کن به خاطر یک چاقو دزدم بشیم

: سارا جون من

ـ بردار نکبت ولی مسوولیتش با خودت

پولو بردم دادم دست خانم که مسوول رختکن بود

ولی حسم بهم میگفت نباید میذاشتم چاقو رو برداره

اینم بگم باشگاه ۲ شیفته : صبح خانما ..........عصر تا شب اقایون

حالا دیروز من مدام بد اوردم...........مخصوصا وقتی خانم تو باشگاه ازم پرسید که چاقو ندیدم

گفتم نه چطور؟

گفت : هیچی اون آقائی که پولاشو براش پیدا کردی چاقوشو گم کرده ......میگه عتیقه بوده یاد گار پدر بزرگش...........

یخ زدم رفتم پیش (ع) : شنیدی خانمه چی میگفت

ـ که چی؟

: بهتر نیست چاقو رو پس بدی

ـ چاقو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کدوم چاقو؟؟؟؟؟؟؟؟

مثل ادم های مرده نگاهش کردم................و بد یکهو عصبانی شدم

( ع) جا خورد .......و کمی ترسید : سارا شوخی کردم بابا .........چرا جدی گرفتی .....راستش من چاقو رو دادم به دوست پسرم ..........به عنوان هدیه...........کلی کلاس گذاشتم که کلی پول بابتش دادم........حالا چطور برم بهش بگم پسش بده

: من نمیدونم.........پسش بگیر........وگرنه من حالتو میگیرم.........فهمیدی

ـ سارا

----------------------------------

دارم به دوستام فکر میکنم

دوست................

دوست

من هیچ وقت با دختری صمیمی نشدم..............تمام هم جنسام در حد سلام........

خوش و بش

و اشنائی بوده

و اینکه دور هم جمع بشیم و چرند و پرند بگیم

ولی همین ها هم براشون فاکتور داشتم

اینکه از طبقه من باشن

مثلا (ع) ۲۵ ساله ......لیسانسه .....بیکار......تک دختر یک خانواده خوب و فرهنگی.........پدر استاد دانشگاه.........مادر پزشک...........چرا باید دستش کج باشه.......در حالیکه کلی پول تو دستشه..........ماشین انچنانی سوار میشه........لباسای مارک دار میپوشه.........ولی عاشق خلافه ...........ماشین پسرا رو پنچر کنه.........ترقه بندازه جلوی مردم..........ته سیگار روشنشو بندازه تو سطل پر از کاغذ تو ادارات .............خلاصه این دختر شروره.........اصلا هم ازش خوشم نیومده هیچ وقت.......الانم بعد از ۲ سال باز همو دیدیم تو باشگاه

--------------------------------

اره..........خدا نمیذاره من غفلت کنم.......

چون به اون کفاش دست فروش........کنار خیابون کمک نکردم..........

میتونستم ولی بیتفاوت فقط به خاطر اینکه عذاب وجدان نگیرم دادم پاشته کفشمو عوض کنه

در حالیکه کار اون با پول یک پاشنه درست نمیشه

به حرفاش گوش دادم

۲۰ سال تو این خیابون کنار این درخت تو سرما و گرما کفش تعمیر میکنم خانم ..........پول کرایه یک مغازه رو ندارم............دارم ماهی ۱۸۰ هزار تومن قسط میدم........۵۰ هزار تومن کرایه خونه........۲۰ هزار تومن هزینه اب و برق و خوردو خوراک........از کجا بیارم......

نگاهش که میکنم نقص مادر زادیش بدنمو سرد میکنه

پا نداره.......حتمی ازدواج هم نکرده.........تک و تنها..........

اره دارم تاوان بی توجهیمو پس میدم..........

باید کمکش کنم

------------------------------------

صدای خودمو میشنوم

دارم با خودم حرف میزنم

همیشه فکر میکردم اگر ازدواج کنم این عادتو ترک میکنم

ولی...........

------------------------------------

حالا میفهمم چرا هرگز نتونستم مدت طولانی با کسی دوست باشم..........

چون از اینکه ترکم کنه میترسم

------------------------------

صدای تلفن

صدای (ر) : خوبی

ـ زندم

: کوروش کجاست ؟

ـ ماموریت

: میدونم.........کجا ؟

ـ نمیدونم

: این چه جور کاریه؟؟؟؟؟؟؟ تو هنوز نمیدونی شوهرت چه کارس.......؟؟؟؟؟؟؟؟

---------------------------------

من بغل میخوام

من بازو میخوام

من لب میخوام

کوروش دارم بهت اخطار میکنم

نمیتونم دیگه جلوی خودمو بگیرم

میرم تهران ..............پام برسه به اپارتمانم

بهت قول نمیدم سر به همسایه نزنم

زود بیا

دارم ذهناْ بهت خیانت میکنم

---------------------

شیطان دوباره داره به مفت منو میخره.........

لعنت به تو.............

یکم بهام بیشتره.........

یکم بشتر حالمو بگیر


یکشنبه 13 آبان ماه سال 1386
شانس...............

.احمق

احمق

احمق

بی شک از من احمق تر تو دنیا گیر نمیاد

من احمقم

خدا حکمتتو

چرا منو نمیکشی راحت شم

دیگه خسته شدم

خسته

 -----------------------

اول از همه سفر منتفی شد

کوروش احضار شد

باید میرفت

حتی فرصت نکرد عذر خواهی کنه چه توقع بیجائی دارم

برگشت و گفت : عزیزم این کار خیلی برام مهمه به سر انجام برسه درک که میکنی ؟

--------------------------

ماشین خراب بود بردم تعمیرگاه گفت مشکل از کجاشه ........کوفت .....زهر مار ........چرند .......پرند .........مردک از خدا بیخبر ۱۵۰ تا خرج گذاشت سر دستم

همینکه تحویل داد و سوارش شدم......مثلا تنظیم کامل کرده بودنش .......

دیدم ترمزش مشکل داره

خدا رحم کرد

رفتم تو درخت

اونم جلوی خود تعمیرگاه

از عصبانیت کاردم میزدن خونم در نمییومد

مردیکه با لبخند اومده میگه : خانم شانس اوردین نرفتین تو خیابون اصلی

حالا بماند سر بدنه و جلوی ماشین نازنینم چی اومد

این یعنی ته شانس

-------------------------

الهی بگم چی نشی ایران سل

ااتو خفم کرد برم یکی بخرم .........که امکاناتش منو کشته

منم خر

............خریدم

رفتم باهاش تو اینترنت

الهی جفت دستم قلم شه

گوشیم گند خورد توش

بردم تعمیرات مبایل

گفت : خانم چیزیش نیست قفل شده ......۵ تا هزینشه ......درست کنم

گفتم : بله

برگشتم خونه خواستم سیم کارت دائم بذارم دیدم حافظم پاک شد

برگشتم تعمیرات

یک نگاه عاقل  اندر ابله ( خودمو میگم ) کرده میگه : خانم مبایلتون ویروسی بوده تازه ما ۷ تومن میگیریم ویروس یابی میکنیم

پوزخندی میزنم : بله یعنی الان ۵ تومن هم دادم اطلاعاتمو پاک کردین ۲ تومن هم کمه بله

ـ نه خانم من که چیزی نگفتم

------------------------------

تازه خوش شانسی های من امروز همچنان ادامه داره

ونی نکبت

دختر ابله تلفن کرده : سارا نمیدونی چقدر دوست دارم

ـ بنال چی شده چی میخوای

: سارا ....مجید( دوست پسر کثافت تر از خودش ) تماس گرفت باهام گفت که نمیدونی چقدر بهت احتیاج دارم.......اینکه میخواد منو ببینه

ـ که چی بشه

: یادته منو مجید این اواخر چقدر دعوا میکردیم ...........

ـ که چی ؟

: مجید میگه همش به خاطر اینکه من از جلو باهاش سکس نمیکنم......میگه اگر پردمو بزنه ممکنه منو بگیره........باهم ازدواج کنیم .....سارا من بیام پیشت.......خیلی به همفکریت نیاز دارم

ـ که اینطور........اولا تهران نیستم .......ثانیا برو به مجید بگو خر خودشو و اجداد و ابادشن......ثالثا تو مگه حرف کسی رو هم گوش میدی ..رابعا اگر رفتی و بهش دادی و میخوای ترمیم کنی مثل ادم حرفتو بزن وقت منو تلف نکن ......خامسا من کسی رو نمیشناسم بهت کمک کنه ......سادسا برو پیش اون دوستان فهمیت ببین دکتری برات دست و پا میکنن یا نه

:  سارا تو که بیرحم نبودی .........پس اون دوست پسر دکترت چی شد ؟

ـ کدوم احمقی گفته من دوست پسر دکتر دارم

: اتی ....البته......

ـ ونی ببین من کار دارم ..به اون ادم فروش هم بگو ........من خیلی وقته دوره بوی فرندو کوفت و زهر مارو خط کشیدم

-------------------------------

داشتم با گوشیم ور میرفتم که شماره چند نفرو رد تماس کنه ...........کد خواست........منم.که کار درست ....زدم سیم کارتمو سوزوندم..........

عالی شد ...........گلی به چمن اراسته.......

حالا مبایلم خراب.........سیم کارت سوخته........ماشین داغون

بو میاد ..........

وای ...............غذام هم سوخت

عجب من رو شانسم.........

همش در عرض کمتر از ۲۴ ساعت

ای ول اوس کریم .......با منم شوخی

--------------------

صدای تلفن

دیگه دستام دارن میلرزن

خدا به خیر کنه

صدای دیبا مادر شوهر عزیزم : وای سارا جون کجائی مادر......از صبخ دارم میگیرمت ......خاموشی چرا ؟

ـ سیم کارتم سوخت ..رفته بودم تعمیر گاه ماشینمو بگیرم......

: وای..........چه بد شد........حالا مهم نیست .......امشب همه دور هم جمعیم......تو هم بیا.......مادر اون سرویسی که برات خریدما.......اون که روش سنگ کار شده.........اون بپوش.......عمو زاده امشب میان.........میخوام معرفیت کنم ...........مادر .......باور کن من شرمنده همه فامیل شدم.............بس که میگن پس چرا مراسم نگرفتین......

دیبا همینطور ور مفت میزنه و من که دارم خورد میشم.........انگار نه انگار پدرم.......جناب سرهنگ..........هنوز چهلمش هم نشده.........اشکم در میاد

ـ مامان من دوست دارم بیام ولی کوروش که نیست ........روم نمیشه در ثانی من عذادارم......ترجیح میدم بعد از چهلم بابام رسما یک مهمونی ترتیب بدم همه رو دعوت کنم

: وا.........مادر این حرفا چیه.........خدا بیامرزه جناب سرهنگو.....خودش وصیت کرده بود که براش عذاداری نکنی

ـ خواهش میکنم

: ببین سارا جون تو دیگه عضو خانواده ما هستی .باید با فرهنگ ما جلو بیای

---------------------------------------

به به ............

فرهنگ...........

دیگه چند تا شانس دیگه بیارم.............

امروزم به سلامتی تموم میشه

شما اینطور فکر نمیکنید

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


جمعه 11 آبان ماه سال 1386
سفر

دارم میرم سفر

ماه عسل مثلا

برام دعا کنید

تا بعد


دوشنبه 7 آبان ماه سال 1386
ابله

دارم به  خودم دروغ میگم

دارم خودمو فریب میدم

بیا

بیا منو بخور

بذار تموم شم

بذار راحت شم

دارم دق میکنم به خدا

--------------------------------

صدای داد کوروش

: سارا دفتر یادداشتم کو روی میز بود

- اینجاست عزیزم گذاشتم تو کشوی میزت گم نشه

: ببین سارا با وسایل من.........با اتاق من کاری نداشته باش......اینجا تمیزه......میفهمی دلم نمیخواد مدام دنبال چیزی بگردم........درک میکنی

ـ معذرت میخوام.......فکر کردم خوشحال میشی....باشه ازین به بعد رعایت میکنم

-----------

باز داد ........: معلوم هست اینجا چه خبره پیراهن ۴ خونم کوشش

ـ شستم.......اتو کردم.....تو کمدتونه.....نگاه کن.

------------------

کوروش چند روز زودتر برگشته

ولی مدام بهانه گیری میکنه

باید صبور باشم

-------------------------

: این چیه ؟

ـ مرغ توشکمی

: اینو که میدونم.......اینا چیه توشه ؟

ـ فرمول محرمانه خانوادگیمونه.......بخور ببین خوشت میاد

میچشه ........:بدک نیست ....به مامانم میگم بیاد بهت یکم اشپزی یاد بده...نمیدونی چطوری مرغ درست میکنه......باید بری ور دستش

یکم اشفته میگم: البته هر چی باشه ایشون کهنه سوارن ..با تجربن.....باشه خودم ازشون میخوام بهم یاد بدن چطور غذاهائی دوست داری......چطوری بپزم

------------------

: سارا همه جا رو پر کردی از گل .........مگه نمیدونی من به بوی این گلا حساسم

ـ نه عزیزم نمیدونستم ....الان همه رو بردارم.....وای اگر سرت درد میکنه انتی هیستامین بیارم برات ....

--------------------

: سارا امشب میرم پیش بچه ها دیر وقت برمیگردم.......تو بخواب

ـ ولی عزیزم فکر میکردم قرار بود باهم بریم بیرون

: اه..........یادم نبود حالا که با بچه ها قرار گذاشتم باشه واسه یک شب دیگه

---------------------

: سارا این چه لباسیه پوشیدی ....مثل مرده از تو گور فرار کرده شدی

ـ عزیزم این لباس رو مادرتون برام خریدن

: هان......اهان........خوب زیادم بدک نیست .......شاید ارایشت ...اره ارایشت خوب نیست

- ولی جونم ......من هنوز ارایش نکردم.

: پس بگو........من میگم چه بی روح شدی

-------------------------

یکم گیجم

شاید شبیه ابله ها شدم

یا شاید هستم


پنجشنبه 3 آبان ماه سال 1386
رفیقم......

نوشتن چرندیات خیلی راحت تر از نوشتن مطالب درست وحسابیه

-----------------------------

دراز کشیده بودم

حوصله هیچ کاری رو نداشتم

یا بهتر بگم حال نداشتم

مثل دیوونه ها افتاده بودم به جون خونه

از بالا تا پائین

برق انداخته بودم

حالا مثل مرده ها ولو شده بودم

فیلم میدیدم

صدای تلفن باز

: سارا .......سارا خانوم.......اون گوشی رو بردار.....من که میدونم خونه ای .......سارا میخوام صداتو بشنوم ......ببین اگر گوشی رو برنداری میام شیراز ......حالتو اساسی میگیرم........خره.........خیلی خوب........فقط نگرانتم......میفهمی

ـ چی میگی.......نگران کی؟؟؟؟؟؟ من یا عذاب وجدان خودت

: شکر میبینم زنده ای

ـ لعنتی......مار تو استینی .........نمیگی ممکنه کوروش پیشم باشه

صدای خنده: اگر من ۲ سال باهات بودم به خوبی میدونم کی تنهائی ........کی نیستی

ـ چی میخوای حالا ....زود بگو

: باهاش تماس گرفتی ......کی میری بندر

ـ اون بندر نیست رفته.........هفتم برمیگرده شیراز

: بابا ای ول به این همه دل گندگی ....نمیگه زن جوون و خوشگلش یک وقت سر از خونه مرد همسایه در میاره ......چطور ولت کرده رفته

ـ دهنتو اب بکش.....مودب باش

: ببخشید........اخه حسم بهم میگه زده بالا سارا ........کلافه ای .......داغی........وقتی حرف میزنی صدات خماره.......

ـ خفه شو.......چرند نگو......کافر همه را به کیش خود پندارت

: اوم.......شیطونک......راستشو بگو ......

ـ تو داری نابودم میکنی......بس کن....چرا میخوای ازارم بدی

: خره میخوام تحریکت کنم بری تو بغل کوروش.....ببین ما مردها مثل بچه ها میمونیم......رفتارت با کوروش اصلا درست نیست

ـ دیگه میخوای چکار کنم......برم به پاش بیافتم بیاد بغلم کنه....نمیدونی چه حس بدیه......وقته ببینی کسی تظاهر میکنه همراهته.......

: ببین نباید قضاوت کنی.....کوروش امتحانشو پس داده .....بهش فرصت بده...خودت خوشگل کن....اماده باش برای ورودش....نگو رسمتون اینه تا چلم ارایش نکنی......اگر سرهنگ زنده بود حالتو میگرفت.....اهان.....پس خودتو وقف کوروش کن

ـ تو هیچی نمیدونی......اصلا نمیفهمی.....اگر میخوای کمکم کنی هوائیم نکن.....

: من رفیقم.........رفیق

------------------------

دستام روی تنم میلغزه

پاهام........

دستام

لپم

گوشی تلفنو برمیدارم.....

: الو سمانه خونه ای؟ گوشی رو بردار....ببین باهام تماس بگیر

ـ چی شده ؟

: سلام .....خوبی

ـ سلام.......

: میای بریم سپیدان.....میخوام برم ویلا

ـ حوصله اشو ندارم... دیشب شیفت بودم....دارم میمیرم از خواب......

: باشه.مزاحمت نمیشم ......

ـ با المیرا تماس بگیر......اون پایس.....راستی سارا  بچه ها میگن خر شدی شوخر کردی.......راست میگن ؟

: نه بابا شوخرم کجا بود...؟؟؟؟؟؟ اوم......تو چکار میکنی با آقاتون

ـ بره گم شه......الهی بره زیر زمین.....داغونم کرده.......مرتیکه عیاش.....پولای منو خرج کثافت کاریاش میکنه .......از من به تو نصیحت شوهر نکن.....به خدا اگر به خاطر سکسش نبود ما زنا شوهر نمیکردیم هیچ وقت......یک مشت موجودات بیعقل کوته فکر و اضافی....سربار ما زنا

: خیلی دلت پره....چی شده.......تو که عاشق نادر بودی

ـ خر بودم نه عاشق...مرتیکه ۳ ماهه سر کار نمیره......النی جلوم هر کثافتی میکنه...رسیدم ته خط........درس....کار......سرکوفتای خانوادم.....بدبختیای خودم......به خدا سارا اگر منو ببینی باورت نمیشه.......تو این ۱ سال ۶۰ سال پیرم کرد

: تو که میگفتی خوشبختی

ـ همش بازی بود.....ابرو داری بود.......خودم خواستمش.....مجبورم که نکرده بودن......چقدر بابام گفت ........گوش ندادم

: حالا مشکل بیکاریشه.....شاید بتونم کاری براش دست و پا کنم

ـ نه فدات شم......مشکلش تربیتشه.....فرهنگشه.....هوس بازیشه.......

: عزیزم.......عصبانی هستی داری تند میری

ـ سارا باورت میشه.....یک شب که خسته بودم با یکی از بچه ها شیفتمو عوض کردم برگشتم خونه استراحت کنم........آقا دختر اورده بود تو اتاق خوابم

یخ زدم: نادر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ـ بله نادر....

: چیکارش کردی؟

ـ هیچی وقتی اعتراض کردم یک سیلی هم زد ور گوشم که حرف زیادی نزنم........میدونی بهم چی میگه ؟

: چی میگه؟

ـ اگر زر مفت بزنم عکسای منو و مجید رو واسه خانوادم رو میکنه ابرو م میبره.........

: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی نادر ........نه حتما شوخی میکنی

ـ سارا .......سارا.......کجای کاری ....به مردا اعتماد نکن.......دروغگون......یادته نادر چطور زیر اب مجید جلوم زد تا به من برسه.........حالا رو کرد که عکسامونو با هم داره......داره باج میگیره.......میدونی ماهی چقدر باجشو میدم.....تازه میخواد زمینای .......از چنگم دربیاره

صدای هق هق سمانه

اتیش گرفتم

سمانه همسن منه........باهوش....زیبا....با کلاس......خانم دکتر.......از یک خانواده مرفه........و.............

خوب.......شاید وقتی دختر بود خیلی عیاشی میکرد......یادمه کلی رفیق داشت ولی رفیق فابریکش مجید بود....تا سر کله نادر پیدا شد.......قاپ سمانه رو دزدید .........حالا...........خدای من

------------------------------------------

دارم به مرگ فکر میکنم

شدید........

خیلی حالم خرابه

راهای مردن

.......بابا راحت شدی

روحت شاد

خوش به حالت


چهارشنبه 2 آبان ماه سال 1386
تنه لش..............

میخوام مثبت باشم

سخته

منفی بودن انرژی کمتری میخواد

---------------------

تمام تلاشمو کردم که با کوروش تماس بگیرم

دیگه اشکم درومده بود که جواب داد

: بله

ـ کجائی تو؟ در دسترس نیستی

: من......ببین نمیتونم صحبت کنم...خودم تماس میگیرم

صدای زنانه ولی نجوا گونه رو شنیدم: کیه؟

و کوروش : من خودم تماس میگیرم .......بای

قطع کرد

---------------

یخ زدم

میدونم تقصیر خودمه

اگر خیانت در کار باشه تقصیر منه..........

من بهش بی اعتنائی کردم

من...................

من..................

دوباره تلفن میکنم

دستگاه مورد نظر خاموش است

---------------------------------

حتی اشکی برای ریختن نمونده

---------------------------------

ساعت ۱۱ شب کوروش تلفن کرد

: جونم.......داشتم دق میکردم......کجائی.....برگرد خونه.......جون من......کوروش جبران میکنم

و زدم زیر گریه

و سکوت کوروش

و خودم....: مهم نیست که با کسی هستی...نوش جونت......ولی جون من برگرد اگر کم گذاشتم.....و نخواستی توهین بهم نکن....با توافق جدا میشیم تو برو پیش هر کسی که میخوای

ـ معلوم هست چی داری میگی؟

: کوروش غلط کردم......معنیشو میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من غلط کردم......من میخوام باهات زندگی کنم.......خسته شدم.......برگرد شیراز ....جبران میکنم

ـ تو خسته ای.....برو بخواب......حالت که جا اومد صحبت میکنیم

: برمیگردی؟

ـ معلومه که برمیگردم.......تو چه خری ......من اگر غیر ازین میخواستم باهات ازدواج نمیکردم.....معذرت میخوام نباید تنهات میذاشتم.......ولی ترسیدم میونمون شکراب بشه....خواستم دور باشم....حالا برو بخواب

: اون زنه کی بود؟ صدای زن اومد ......پیش کی بودی ؟

ـ چی میگی سارا......کدوم زن....؟؟؟؟؟؟؟ بسم......من اینجا تو جزیره.......خدا......میخوای تلفن کن از مهندس ....بپرس.......اینجا زنی نیست.......اصلا محیط مردونس.......چک کن.........حتمی خط رو خط افتاده

---------------------------------

دارم میلرزم........تمام تنم درد میکنه

چرا فلج شدم

تکراری

یکنواخت

من چقدر عقبم

چقدر خامم

باید تکونی به خودم بدم

باید.........


   1      2      3      4      5      6    >>

تعداد بازدیدکنندگان : 30010


عناوین آخرین یادداشت ها

آیینه ها امروز چقدر بزرگ شدن........
خودم رو توی آیینه قدی میبینم..........
خودم رو که خودمو میبلعم...............
و خودم ............که هنوز نمیشناسمش......
شناسنامه کامل من...

       

زخمها و دردهای آدم سرمایه است...!
هر کسی نمیتونه به این جایی که تو رسیدی برسه...!
پس سرمایه ات رو با کسی قسمت نکن...!
داد نکش...!
آه و ناله هم نکن...!
صبور، آرام و بی سر و صدا همه چیز و تحمل کن.
تو مانند تکه سنگ آهن هستی تازیانه روزگار خردت کرد و شکستت و بارها درکوره بی رحم حوادث زمانه حراراتت داد..
گداخته شدی ، ذوب شدی، سرد شدی ولی هر بار آب دیده تر شدی.
تا العان کهبصورت پولاد در اومدی.
تو محکمتر از اونی که حتی بشه تصورش کرد...!