نقد .....بحث ....خاطره نه....تو تنها نیستی

مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 17 شهریور ماه سال 1386
سفر به گذشته ۳


 خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد........... زرتشت

 ------------------------------------------

خیلی دلم میخواد تو زمان سفر میکردم و خودم از نزدیک شاهد این صحنه ها بودم.........

۳۱/۱/۴۷

ساعت ۱۱ صبح رکسانا به دنیا امد  

باز هم یک دختر......البته این خیلی خوبه.....بعد از مرگ شیرین

امدن این دختر زیبای بهشتی روح تازه در خانه میدمه........

نرگس با همون لبخند تلخ نگاهم کرد

------------------------

حالا این قسمت از خاطرات مامانمو درج میکنم چند روز بعد از اون تاریخ

۱۲/۲/۴۷

خدای من........خدای بزرگ من......

شکر......شکر که فرزند زیبا و سالمی به من بخشیدی

شکر که خانواده ای دارم

شکر که فرزندان سالمی دارم

شکر که مادر مهربانی دارم

من خیلی خوشبختم........خیلی

ولی .....یک خواهش ازت دارم.....

کاری کن که مهرداد ( اسم بابای من ) منو با خودش نبره بندر عباس

کاری کن که تنها بره.....

-------------------------

۲۶/۲/۴۷ ( دفتر پدرم )

روز خوب........خیلی خوش گذشت

اردلان چقدر مردانه برخورد میکنه...... احسن ...پسر خودمه.خونه خودم در رگهاش جریان داره

اردشیر هم متین و عاقل .........اینده خوبی در انتظارشه

سعی کردم قانعش کنم. ولی به او حق میدم.. چقدر میتونه تحمل کنه

دیدار کوتاهی بود

چه خوب شد در این سفر نرگس بانو را نیاوردم

----------------------------

۲۶/۲/۴۷ ( دفتر مادرم)

امروز دایه آغا بهرام و رکسانا را بردند به باغ

خدا رو شکر .نفسی تازه کردم........ چه به موقع

باز ان مردک اسمان جل امده بود پابوسی

بی بی خانم دست به سرشان کرد

با محمد مهدی صحبت کردم...... همه برادر دارند .....من هم

: نرگس جان حرف جدائی نزن ......با وجود دو بچه......

تازه بر فرض هم مشکل انها نباشد .مهرداد خان بفهمد که فکر جدائی کردی کار همه ما با کرم الکاتبین است

خدای بزرگ........تا کی میتوانم سردی وجودم را به او تحمیل کنم......به من رحم کن.

-------------------------

دارم فکر میکنم

که ...........


تعداد بازدیدکنندگان : 21327


عناوین آخرین یادداشت ها

آیینه ها امروز چقدر بزرگ شدن........
خودم رو توی آیینه قدی میبینم..........
خودم رو که خودمو میبلعم...............
و خودم ............که هنوز نمیشناسمش......
شناسنامه کامل من...

       

زخمها و دردهای آدم سرمایه است...!
هر کسی نمیتونه به این جایی که تو رسیدی برسه...!
پس سرمایه ات رو با کسی قسمت نکن...!
داد نکش...!
آه و ناله هم نکن...!
صبور، آرام و بی سر و صدا همه چیز و تحمل کن.
تو مانند تکه سنگ آهن هستی تازیانه روزگار خردت کرد و شکستت و بارها درکوره بی رحم حوادث زمانه حراراتت داد..
گداخته شدی ، ذوب شدی، سرد شدی ولی هر بار آب دیده تر شدی.
تا العان کهبصورت پولاد در اومدی.
تو محکمتر از اونی که حتی بشه تصورش کرد...!