نقد .....بحث ....خاطره نه....تو تنها نیستی

مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

2000 عنوان کتاب فارسی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386
عصبانی.............

صدا ها...........

صدای ایرج........که بابا یکی از صفحه های قدیمیش را گذاشته

سعی میکنم نشنوم.......ولی مگه میشه

کار من و بابا کشیده به لج بازی

صدای تلفن

میپرم تو سالن که جواب بدم

بابا پیش دستی میکنه........: بله بفرمائید ....به به .....حال شما اقای........به لطفتون.......

برمیگردم تو اتاقم........دیشب گوشی اتاقمو بابا شکست

بحث احمقانه ای بود

ولی.......من تسلیم نمیشم........هدفون به گوش مینویسم ...

یکی میزنه رو شونم......از جام میپرم.....

باباست

: دفترم.......

ـ ببخشید

: همون دفتری که از اتاقم برداشتی ......جلدشم مشکی بود .....چرم مشکی

ـ متاسفم بابا ولی من دفتر شما رو ندیدم

: جداً حتمی مال مادرت هم پیش تو نیست

ـ نه........

شونه هامو میدم بالا

داد بابا بلند میشه : بیا تو اتاق من

ـ من کار دارم بابا دارم مینویسم

: چیزی گفتید ؟

ـ الان میام

صدای بابا تو سرسرا میپیچه : نقطه ضعف این طایفه خاطراتشونه .......نمیدونم چرا باید شبها بنویسم .......مادرت هم مینوشت ..........زن بی عرضه و دست پا چلفتی بود ولی خوب مینوشت .......هر شب........مو به مو....... مادرت .......زن مهربانی بود........ولی سواد انجام هیچ کاری رو نداشت .....حتی یک اشپزی ساده......کارش فقط این بود بشینه و کتاب بخونه.......

اون اراجیف فلسفی .......نه بچه داری نه.......

ـ ولی گویا بلد بودن وکالت بدن به شما ......

بابا میایسته .......تنم لرزید......نباید با بابا کل بندازم.....

: خوب اون گوشاتو باز کن.......برام مهم نیست نوشته های نرگس رو خوندی......حتی خاطرات منو.....من خودمم .......من اگر نبودم.....از این ثروت یک پاپاسیش هم باقی نمیموند ....مادرت شعور استفاده ازین هم مال رو نداشت .......دائیت هم که یک خانم باز حرفه ای بود......من جمعش کردم......من براش زن گرفتم......من گذاشتمش سر کار.........من اونا رو ادم کردم.....من مادرتو تربیت کردم........وقتی اومد تو خونه من یک دختر بچه بود

ـ یک دختر بچه تحصیل کرده و پول دار...........

: فکر میکردم عاقلی.......همیشه بهت میدون دادم........من تو رو هم ادم کردم....من بهت موقعیت دادم خودی نشون بدی..هر چی یاد گرفتی به خاطر منه........من برات چیزی کم نذاشتم.........حالا تو شدی خار چشم من....

ـ من غلط بکنم........

:سارا ....بابا .داری شخم میزنی به گذشته من و نرگس که چی بشه....... هیچی توش نیست........یک مشت افکار پوسیده....بابا

من کم برات گذاشتم..سهمت کمه.......بیشتر بهت میدم.....چقدر میخوای ........بس کن.......خودتو بکش کنار ...تو الان عروسی....برو یک نگاه به اون ائینه بکن.......شدی مثل مرده ها.....بابا ......من این موها رو تو......

ـ بابا من کار دارم.......

 صدای خوردن عصای بابا به زمین ...ترق......

: عین مادرتی........از حقیقت فرار میکنی...

میره تو اتاقش

دنبالش میرم........

: خوب........دفتر من تو گنجه بود .......بذارش سر جاش........

میرم سمت گنجه ـ بابا منظورتون این دفتره ؟ این که سر جاشه

بابا میاد پشت سرم: خوب......خوب..... مثل دزدهای خونگی شبیخون میزنی بعد هم میذاری سر جاش.......

ـ شما دارین بهم تهمت میزنید ........

: برو بیرون......از جلوی چشمام دور شو ......

ـ چرا طلاقش ندادین ؟

: چی ؟؟؟؟؟؟؟؟ متوجه منظورت نمیشم ؟

ـ چرا مامانمو طلاق ندادی ......تو که به همه چیزی که میخواستی رسیده بودی .......اون همه چیز رو به نامت کرده بود........چرا ازادش نکردی ........

: سارا برو بیرون.........

ـ چرا ولش نکردی....؟؟؟؟؟؟ حتی وقتی فهمیدی اون با یکی دیگه رابطه داره

: سارا برو بیرون........

ـ چرا ؟؟؟؟؟؟؟ من باید بدونم........این حقمه

: برای من از حق نگو........گمشو بروبیرون ..نمیخوام ریختتو ببینم

ـ ازت متنفر بود........حالش از تو بهم میخورد .......تو اذیتش میکردی.......تو کتکش میزدی........ولی طلاقش ندادی....تو اونو کشتی

: خفه شو

گلدون اومد سمتم.........به هدفی که داشتم رسیدم........بابا عصبانی شد

-----------------------

صدای خسته بابا

: نرگس خیلی زن جذابی بود........چشمان براق و زیبائی داشت .....درست مثل چشمای تو........قد بلند ........و ظرافتی که هر مردی رو میکشید طرف خودش..........در کل زن زیبا و خوش برخوردی بود ........و با مهر و محبتی که داشت خیلی از مردها ارزوشون بود در کنارش باشن........ اگر ثروت پدریش هم نبود.......باز هیچ مردی نمیتونست از نرگس بگذره ......وقتی به ایران برگشتم.......خواستم یک سری به زادگاهم بزنم........ فقط میخواستم ببینم چیزی از زمینهای پدری نسیبم میشه یا نه.....به پول احتیاج داشتم تا بتونم خودمو تبرئه کنم...... راستش با اینکه زنها از نظر پوشش ازاد بودن ولی در زادگاه من که یک شهرستان کوچک بود دیدن یک دختر  مدیست و زیبا سوار بر اسب خیلی تازگی داشت ......لباس کرمی سوار کاری...همراه اون کلاه لبه پهن سفید .....با عینک دودی .......ازمن پرسید : با کسی کار دارید

ـ من مهرداد .......هستم پسر حسین خان .......تازه از فرنگ برگشتم......اومدم دیدن پدرم.......راستش دنبال خونشون بودم

: وای............

از اسب پرید پائین : من نرگس هستم .........و دستشو اورد طرفم

: هی چیه پسر از چی میترسی.؟؟؟؟؟ من دختر عباس خان هستم دختر عموتون

ـ اوه........ خوشبختم ........وای .راستش من شما رو وقتی خیلی کوچولو بودین دیدم....چقدر بزرگ شدین

و من دختری رو دیدم که جلوم چرخی زد و گفت : من یک خانم شدم.....۱۸ سالم شده امسال دیپلم گرفتم.......تو دبیرستان شهناز.....

دختری شاد .......اون سرشار بود از زندگی.........

به خودم که اومدم.....دیدم شنونده شدم

: من مهر ماه میرم تهران.....راستش پسر عمو جان قراره برم دانشگاه........

ـ چه خوب ....چه رشته ای؟؟؟؟؟؟؟

: فلسفه ...البته نظر عمو جان حقوق بود.........ولی من عاشق فلسفم........

ـ منظورتون پدر منه؟؟؟؟؟؟؟

: هی پسرعمو اینقدر رسمی نباش.......تو الان رو زمینای خودت راه میری..........اینجا تا روستای......... همش مال عمو جانه........اینجا تو یک پا ارباب زاده ای ...خوب از خودت بگو.......کجا بودی .....چکارا کردی.......اینجا همه میگن تو زن گرفتی ........تو زن داری؟

بابا لم داد روی کاناپش ـ نمیدونم چرا زبونم نچرخید راستشو بگم.....با دیدن نرگس کلی نقشه جدید طرح کرده بودم......

ـ نه من زن نگرفتم.........راستش نمیخواستم زنی غیر از دخترای زادگاهم بگیرم

صدای کش دار خندش

: وای پسر عمو چه بازوهائی دارید ..........چطور دختران پاتخت گذاشتن راحت باشید.......ببینم دختر فرنگی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟زن فرنگی ندارید ؟؟؟؟؟؟؟

و خودم متحیر........نرگس خیلی زن گستاخ و بیحیائی بود در سخن.......براحتی از بازوهام گفت .چیزی که وجیهه هم ابراز نکرده بود

نرگس............

--------------------------------

از من استقبال گرمی شد.انگار سالها در بینشون بودم..........حتی صاحب الزمان خانم ........نامادریم منو حسابی تحویل گرفت........اخ........سارا بابا .نمیدونی بودن در خانواد بعد از اون همه سال چقدر مستم کرد .......اون شب به افتخار ورود من پدرم داد ۵ تا گوسفند سر بریدن.کلی اومده بودن تا منو ببینن .مردم ساده میخواستن ببینن من سر دارم یا دم.....شاید هم شاخ.اخه من از فرنگ برگشته بودم.....خودم نمیدونستم چرا ......ولی اون ادمها .با دلهای پاکشون منو از خودشون میدونستن.........

پدرم.خیلی پیر شده بود .......از همسر اخرش ...صاحب ۴ پسر شده بود که کوچکترینش ۲ ساله بود......

عباس خان پدر مادرت ۵ سال بود فوت کرده بود و سرپرستی مادرت و تنها پسرش به عهده پدر من بود

چه روزگاری..........چه زود گذشت

------------------------

: چی شد نرگس رو خواستگاری کردین ؟

ـ پدر بزرگت بیمار بود ......از من خواست که عهده دار همه چیز باشم........و کارهاشو ردیف کنم.......بزرگترین برادرم ۱۵ ساله بود......و حسین خان میترسید که اموالش تاراج بشه.......اومدن منو خوش یمن میدونست

: خوب.........

ـ از نرگس که پرسیدم........بهم گفتن نرگس کلی خواستگار داره......ولی همشونو جواب کرده...زن عموم شاه بی بی خانم مادر نرگس زن زیبا و مهربانی بود .......خیلی جوان بود .....۱۴ سال از دخترش بزرگتر بود ...تقریبا هم سن خودم.......حسین خان نرگسو ازش خواستگاری کرد........اونم نه نگفت .....

: چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ تمام کارهای اموال نرگس رو حسین خان انجام میداد ........شاه بی بی بهش مدیون بود.......نمیتونست نه بگه.........در ضمن اونزمان رسم نبود دختر ها رو به غریبه ها بدن........... داماد خودی بود ......و من پسر عموش بودم......

: نرگس چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟نظر اون چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ کسی از دختر نظر نمیپرسید اونوقتها ..........ولی پدرم نرگس رو نشوند و گفت: مهرداد نظامیه......آینده داره ........تو رو خوشبخت میکنه

: مامان هم نه نگفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ نه..نگفت ......... ولی اره هم نگفت

بابا اهی میکشه .........

: قضیه ناصر خان چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ اون مردک اسمان جل پسر دائی مادرت بود ........خان زاده ای ندار و بدبخت ........پدرش وقتی طفلی بود مرده بود .........مادرش هم زن صیغه حسین خان پدر من شده بود ......بعد از مدتی هم زن یک تاجر اصفهانی شد و رفت ........ناصر هم گذاشت به امان خدا .....مدتی این خانه ان خانه بود .........تا شاه بی بی خانم عمه اش او را اورد پیش خودش

:پس ناصر خان با مامانم بزرگ شد ..........چرا نرگس رو به اون ندادن

ـ اموال پدر ناصر خان همه به تاراج رفته بود.......ناصر اه نداشت با ناله سودا کند ......وقتی نرگس را خواسته بود جواب رد شنیده بود  ....من اون موقع هنوز برنگشته بودم.......گویا ناصر هم با قهر رفته بود اصفهان .......گفته بود وقتی صاحب مال منال شد برمیگردد

: برگشت ؟

ـ بله......۳ ماه بعد از ازدواج من با نرگس......

: شما چکار کردین ؟

ـ ناصر خان رفته بود توی ارتش.....درجه دار شده بود به خیال خودش کسی شده بود .....امده بود خواستگاری........وقتی دید نرگس عروس شده.....دست برنداشت ......

: شما هم فرستادینش به اونجائی که عرب نی انداخت بله؟؟؟؟؟؟

ـ نه هنوز قدرتی نداشتم.........هنوز درجه ایی نداشتم........ترسیدم ناصر خان ته توی قضیه مرا بفهمد رو کند ...نرگس را برداشتم با هم رفتیم بصره

: بصره عراق

ـ بله.....اون موقع ها خیلی رفت امد بین ایران و عراق زیاد بود......من هم اونجا دوستان زیادی داشتم.......

: خوب.......

ـ ۶ ماه بعد تقریبا کارهام ردیف شده بود ........نرگس حامله بود .....با هم برگشتیم شیراز ....۲ ماه بعد که بهرام به دنیا امد مصادف بود با پس گرفتن درجه هام........

: خوب ناصر چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ با زنی اصفهانی ازدواج کرد ........پدرم در همان سال مرد و من ماندم با کلی بدهی پدرم .........با ۴ پسر صغیرش........و کلی کار.

------------------------------

صدای عصا...........

چند وقته بابا بدون عصا جائی نمیره........زانوهاشون دچار مشکل شده.........جناب سرهنگ پیر شدن.......

 


تعداد بازدیدکنندگان : 21328


عناوین آخرین یادداشت ها

آیینه ها امروز چقدر بزرگ شدن........
خودم رو توی آیینه قدی میبینم..........
خودم رو که خودمو میبلعم...............
و خودم ............که هنوز نمیشناسمش......
شناسنامه کامل من...

       

زخمها و دردهای آدم سرمایه است...!
هر کسی نمیتونه به این جایی که تو رسیدی برسه...!
پس سرمایه ات رو با کسی قسمت نکن...!
داد نکش...!
آه و ناله هم نکن...!
صبور، آرام و بی سر و صدا همه چیز و تحمل کن.
تو مانند تکه سنگ آهن هستی تازیانه روزگار خردت کرد و شکستت و بارها درکوره بی رحم حوادث زمانه حراراتت داد..
گداخته شدی ، ذوب شدی، سرد شدی ولی هر بار آب دیده تر شدی.
تا العان کهبصورت پولاد در اومدی.
تو محکمتر از اونی که حتی بشه تصورش کرد...!