نقد .....بحث ....خاطره نه....تو تنها نیستی

مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 9 مهر ماه سال 1386
گفت بیچاره.........گفت : کو چاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

zanjir

خیلی دلم گرفته

اونقدر که ..........دلم میخواد زار بزنم

همه چی رو شونه هام سنگینی میکنه

اگر خدا یک عمر دیگه بهم عطا میکرد اینطوری زندگی نمیکردم

خودمو مسبب همه مشکلاتم میدونم

کسی مقصر نیست

هیچ کس...............

---------------------------------------------

خودمو دیگه درک نمیکنم

گوشم پر شده از نصیحت

همه میخوان بهم نشون بدن زندگی راهش چیه.......

همه میگن تو که همه چیز داری.........دردت چیه؟

شاید دیگران درست بگن........

شاید............

ولی......من چرا باید به خودم دروغ بگم

من که خودم میدونم کیم؟؟؟؟؟؟؟؟ چیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه کار کردم......

چرا باید خودمو گول بزنم..........چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-------------------------------------

سعی میکنم خودمو اروم کنم.........همه جا رو تمیز میکنم........

صدای تلفن: الو......

ـ میخوای گریه کنی......بکن......صدای پخشتو بده پائین......دارم درس میخونم......اگر ممکنه

هقی میزنم زیر گریه.........گوشی رو میذارم.......

دستگاهو خاموش میکنم.........میرم تو حمام.......دوشو باز میکنم

صدای در.......

میدونم اگر درو باز نکنم......ول نمیکنه

: چیه .......خاموشش کردم که......معذرت میخوام مزاحم درس خوندنتون

نفهمیدم چی شد........صدای بسته شدن در.......و خودم که بین دیوار و اون گیر افتادم.....

نفسم تنگ شد........

ـ معذرت میخوام دلم فقط تنگ شده بود.......معذرت میخوام.......

میاد بره........

لبام........ خدا ........من چیکار کردم....دوباره برمیگرده.......

اومد بغلم کرد

فقط اشک میریزم............

محکم فشارم میده ..حرف نمیزنه.........

نگاهش............

خدا..........این کیه؟؟؟؟؟؟؟ من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا اینطوری شد........ ۲ سال با هم بودیم.....ولی حتی  به کنار هم بودن فکر نمیکردیم........

اون همیشه چشمش دنبال دیگران بود.........یک دوست دختر فابریک داشت..........

حالا.............حالا که من ..........خدا.........بیچاره کوروش..........

بیچاره کوروش...........

من چقدر پستم.........

اشک امونمو بریده............

صداش ...میخواد بره : میخوام اینجا رو بفروشم.......ازینجا میرم....

....امیدوارم خوشبخت بشی.............کوروش پسر خوبیه.......من .......من.......

صدای در.........

خودم..............

دلم تنگ شده..........

خدا .......دلم تنگ بازوهاشه............

دلم تنگ نفسشه...............

خدا.........نجاتم بده...........

خدا دارم میمیرم.................چرا .............چرا حالا ..........

بیچاره کوروش...........بیچاره خودم.................

-----------------------------

این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟ بهم بگو//////

میخوای ثابت کنی چقدر کثیفم...........

اره من کثافتم.............

خدا.............

من از عهدش برنمیام........

-----------------------------

کوروش تلفن میکنه: سلام.......ببین عزیزم .........یادم رفت بهت بگم...

.داری میای برو پیش مهندس..........میشناسیش که.....

..یک امونتی دستش دارم برام بگیر.......بهش سپردم..

....برو شرکتش........فردا صبح........باشه...یادت که نمیره.....خیلی مهمه ها......

ـ باشه

: سارا..........خوبی........صدات چرا گرفته.....

ـ سرماخوردگیم عود کرده........

: وای........آخه گلم...منکه گفتم...مواظب باش.حتمی باز افتادی به جون اون خونه....نه؟؟؟؟؟؟؟

ـ چیزی نیست........تا ۳ شنبه خوب شدم.......

: اره......جون من پرهیز کن.....همه ۳ شنبه میان.......نمیخوام مریض احوال باشی......مامانم حسابی تدارک دیده.......میخواد معرفیت کنه.......راستی سارا جون......آقای ..........اینا هم هستن........گفتی دوست داری باهاشون آشنا بشیها.......به مامان گفتم.......دعوتشونو گرفت.......حواست باشه.........حسابی باید خودتو اماده کنی.........

ـ باشه........مطمئن باش.......

: خوب.........دیگه برو بخواب.........نشینی بنویسیها......جون من.......امشبو استراحت کن.

ـ باشه......

: سارا

- جونم.......

: خیلی میخوامت........دوست دارم........خیلی.......

میزنم زیر گریه

: چی شد ........من......

ـ هیچی........دلم برات تنگ شده.......

: نازنین من.....وای.....فردا شب پیشمی......دیگه تنهات نمیذارم.......میبرمت بندر......خونه رو آماده کردم ............ایندفعه میریم بندر........دیگه تنهات نمیذارم.........حالا اروم باش........برو بخواب........

ـ شب بخیر.......

------------------------

خودمو میکشم.........وای............چرا من نمردم........چرا ...........

خدا..........چه گناهی کردم اینطوری دارم تاوون میدم.......خدا........

تازه میخواستم زندگی کنم........

چرا اون لعنتی ..............

خدا..........

من دیگه هیچکسو دوست ندارم...........اگر به این میگی عشق.........من نمیخوام.........

من نمیتونم.........

بیچاره کوروش..........

-------------------------

روز هائی بود که از تنهائی به در و دیوار فحش میدادم.......

ارزو میکردم که کسی عاشقم بشه

و منو به خاطر خودم بخواد

ارزو کردم.........

ولی خدا نگفتم ۲ تا ۲ تا بده......

خدا............این رسمش نبود........با معرفت......یا نمیدی ........یا آوار میکنی سرم.......

داری امتحان میکنی......من رفوزه.........میگی چکار کنم

بچسبم به زندگیم

خوب معلومه..........من اینکارو میکنم..........من کوروشو دوست دارم.........

من عاشق شوهرمم..........

من پاش میمونم..........

بهش خیانت نمیکنم........

اون اقاست ...........

من حق ندارم کاخ زندگیشو خراب کنم..........حتی اگر به قیمت خراب شدن ....

......خودم باشه...

خدا میخواستی اینو بدونی

اره............من عاشق کوروشم.......

من ..................

خدا پس چرا دلتنگ اونم..........چرا دلم اونو میخواد

آخه حکمتتو .............خدا جونم..........این چه بلائی داری سرم نازل میکنی.......

غلط کردم........

غلط کردم

باشه

هر چی تو بگی

غلط کردم

................................

تو بگو............راهو نشونم بده........چطور از شر نگاهش خلاص بشم..........

چطور از یادش ببرم......

اون منو نجات داد

بعد تحقیرم کرد

هیچ مردی به اندازه اون بهم نزدیک نشد

هیچکس تا این اندازه کنارم نبود........

اون کوچکترین خصوصیات منو میدونه

منو میشناسه

تحقیرم کرد

خوردم کرد

جلوی چشمام..........دوست دخترش.........الهامو میاورد خونه

صدای خنده هاشون..........

صدای نفس زدنها.........ناله های الهام............

کثافتها................اون منو تحقیر کرد

خدا..........من ازش متنفرم...........من میدونم..........

..اون نمیتونست منو خوشبخت کنه......

من درست انتخاب کردم

اگر هم میومد خواستگاری جوابش منفی بود

خدا ............باهام صحبت کن.......

بهم بگو

من کار درستی کردم

من کوروشو دوست دارم

دستاشو

بازوهاشو

لبهاشو

صداشو..............................

خدا..............صدامو نمیشنوی داد بزنم.........

میخوای..............

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


تعداد بازدیدکنندگان : 21326


عناوین آخرین یادداشت ها

آیینه ها امروز چقدر بزرگ شدن........
خودم رو توی آیینه قدی میبینم..........
خودم رو که خودمو میبلعم...............
و خودم ............که هنوز نمیشناسمش......
شناسنامه کامل من...

       

زخمها و دردهای آدم سرمایه است...!
هر کسی نمیتونه به این جایی که تو رسیدی برسه...!
پس سرمایه ات رو با کسی قسمت نکن...!
داد نکش...!
آه و ناله هم نکن...!
صبور، آرام و بی سر و صدا همه چیز و تحمل کن.
تو مانند تکه سنگ آهن هستی تازیانه روزگار خردت کرد و شکستت و بارها درکوره بی رحم حوادث زمانه حراراتت داد..
گداخته شدی ، ذوب شدی، سرد شدی ولی هر بار آب دیده تر شدی.
تا العان کهبصورت پولاد در اومدی.
تو محکمتر از اونی که حتی بشه تصورش کرد...!