نقد .....بحث ....خاطره نه....تو تنها نیستی

مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
یکشنبه 11 فروردین ماه سال 1387
خلاصه وب فیلتر شده ام...... شهریور ۸۶

دیر......دور

چه زود ..دیر میشه

چه زود بزرگ میشیم

چه زود همه پیر میشن......

صداها.......

خاطرات

هیچکدوم دست از سرم برنمیدارن

خستم

خیلی زیاد

انگار سالهاست خواب بودم

حالا کوفتم

-----------------------------------

گذشت

امروز هم گذشت

میرم جلوی ایئنه میایستم

چقدر عوض شدم

ابروهام شدن نخ

صورتم برق میزنه بسکه ماسک و کوفت بستم به نافش

موهام از بس کشیدم عقب و محکم بستم حالت گرفتن

دیگه باز میکنم تو پیشونیم نمیریزن

گردنم از همیشه بلندتر به نظر میرسه

شاید به خاطر سینه ریز هدیه داماد

دستم .........انگشتام هم حالت دخترونشونو از دست دادن

چقدر زود دیر میشه

من چه زود رسیدم به این نقطه

صدای تلفن باز

.........الو

------------------------------------

من یک زنم........

یک زن

فقط یک زن

.........به خودم نگاه میکنم

چقدر غریبم با خودم

چقدر.......

صدای تلفن باز.......: سلام بابا

ـ خوب کارها خوب پیش رفت ؟

: بله پول رو واریز کردم به حساب رکسانا

ـ خوبه......مشتریش اشنا بود ؟ میشناختیش؟

: خوب.بله.....میشناختمشون.......

ـ خوبه........بعدا دربارش صحبت میکنیم......امشب میری شیراز

: نه.....من نمیرم.....میمونم تا شما بیاین

ـ باشه......ولی ممکنه من نتونم فردا بیام

: مهم نیست

--------------------

بابا............

بابا.............

چقدر ازت دورم..........

چه لحظاتی...........

--------------------

میخوام از زندگیت بنویسم

از تو

از عشقت

........از خدماتت

از تبعید

از ارتش

از شاه

از ..........................۴۰ سال تلاش برای هیچ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر به گذشته

از اون برام بگو بابا ........یالا .......قول دادین شما

ـ خیلی خوب......سال ۳۲ که کودتا شد .خیلی ها درگیر شدن ....مخصوصا ارتش دست خوش خیانت های زیادی شد ..منم اونموقع یک افسر جوون و تازه نفس بودم........طرفدار حزب ملی .....

دکتر مصدق........دکتر فاطمی.....یادش به خیر.......سال خیلی بدی بود.......خیلی بد .........بعد از کودتا من محاکمه شدم....درجه هامو از دست دادم .......منو تبعید کردن به بحرین ..........اون موقع بحرین یکی از استانهای ایران بود هنوز.........و شاه قدرت اونجا رو تو دست داشت البته ظاهری .کل قدرت در دست انگلیسا بود.

جای مزخرفی بود........هوای گرم و شرجی........مردمان زبون نفهم.......و مستبد ........همه اموال منو مصادره کردن....من با ۱۰۰ تک تومنی وارد بحرین شدم.......۳ ماه تمام با همون ۱۰۰ تومن زندگی کردم.

: با ۱۰۰ تومن بابا ؟؟؟؟؟؟؟

ـ وسط حرفم نپر.......سووال هم نپرس......وگرنه دیگه تعریف نمیکنم

: اطاعت قربان ......چشم

ـ بالاخره بعد از ۳ ماه یک روز تونستم واسه خودم تو یک کارگاه رنگ زنی کار پیدا کنم........ البته من تبعیدی بودم.....و قوانین به من خیلی سخت میگرفت.....ولی ناچار بودم شکممو سیر کنم........

شروع کردم به کار ........و........

: ازون برام بگو........کی با اون اشنا شدی؟

ـ هی ..........

: غلط کردم.دیگه وسط حرفتون نمیپرم.......

ـ صاحب اون کارگاه یک زن بود به نام ام الکلثوم ........ زن بدجنسی بود....اون کارگاهو از شوهرش به ارث برده بود.صاحب ثروت زیادی بود.....ولی نه فرزندی داشت .نه دیگه شوهر کرده بود.......همه میگفتن اون شوهرشو کشته...........بگذریم.......این خانم با انگیلیسیها خیلی در ارتباط بود ...یک دوست داشت به نام جیمی.

راستش کسی فامیل طرفو نمیدونست همه به نام جیمی میشناختنش ....یک روز خانم منو خواست وبهم گفت که با جیمی برم و کارهاشو انجام بدم........گویا طرف میخواست ساختمونشو رنگ بزنه ........و به یک کارگر نیاز داشت

منم رفتم.......خونش تو منطقه نظامی بود.......منم که........بگذریم....داستان من از همین جا شروع میشه.......داستان من و وجیهه

: خوب.....................

ـ دیگه واسه امشب بسه........من خستم دختر..........

: بابا خواهش میکنم...... جیمی کی بود.؟ این چه ربطی به وجیهه داره .........

ـ سارا .........

: چشم شب به خیر ......بابا

-----------------------------------

: وجیهه دختر زیبائی نبود.........ولی در نوع خودش بینظیر بود....جدی .منظبط ........و بی رحم.......دختر یکی از شیوخ بحرین میشد .........و معشوقه جیمی

ـ خدای من.......یعنی .......ببخشید حواسم نبود.شما بفرمائید

: وجیهه خیلی به اون پایگاه نظامی رفت و امد میکرد .........من از دور میدیدمش......رفتار تحقیر امیزشو با جیمی........و اینکه جیمی چقدر سعی میکرد دل اون دخترو به دست بیاره..........برادر وجیهه

واحد یکی از افسران پایگاه بود ........و پسر خیلی نازنینی هم بود .....بعدها باهم دوستان خوبی شدیم....... این چیزها .....اتفاقات .....و خاطرات همش مربوط میشه به استقلال بحرین از ایران .........یادت باشه........دیگه کسی به این چیزها اهمیت نمیده.........

ـ خوب ..تعریف کنین .منکه اهمیت میدم.......

: ۶ ماهی میشد تو اون پایگاه کار میکردم.......همه کار.از حمالی و باربری بگیر تا رنگزنی و تعمیرات .......اونجا خانواده نظامیها هم زندگی میکردن......ولی یکم عجیب بود........چون......اسما پایگاه نظامی بود.ولی افرادش اکثرا افراد عادی بودن...... یکی دوتاشون هم دیپلمات بودن....... اوم.....

ـ فکر میکنید داشتن کاری میکردن

: ببین بابا هر جا انگیلیسی باشه یعنی بوی توطئه ....اون زمان هم ایران اوضاع متشنجی داشت ........بحرین هم یکی از مشکلاتش بود.......شاه به زور میگفت استان ۱۴ ........ولی بحرین برای خودش حکومت داشت........و انگلیسیها پشتش بودن .........

ـ خوب

: یک شب وقتی خسته و کوفته داشتم وسایلمو جمع میکردم که از پایگاه بیام بیرون .......صدای داد و فریاد از اتاق جیمی شنیدم......جیمی تو یک ساختمان سفید رنگ جدای از همه زندگی میکرد......خوب از نظر اخلاقی هم کارش درست نبود.و شنیدن جیغ و فریاد زنان از خونش زیاد غیر عادی نبود.......هر وقت با یک زن وارد خونش میشد ........این صداها میپیچید .....همه عادت کرده بودن.........ولی اونشب......با سرعت رفتم پشت پنجره اتاقش ......صدای وجیهه که سعی میکرد از دستش خودشو خلاص کنه.......بارها اونا رو باهم دیده بودم.....ولی تا حالا سابقه نداشت اون دختر باهاش بره تو خونش.........خلاصه نتونستم تحمل کنم.......رفتم تو.......و اون اتفاقی که نباید میدیدمو دیدم.

ـ چی؟؟؟؟؟؟؟؟

: جیمی افتاده بود کف اتاق .......غرق خون....وجیهه هم با یک شیشه  شکسته تو دست خشکش زده بود ........

ـ اونو کشته بود .......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.وای .........

: اره.......گویا مردتیکه خواسته بود بهش نزدیک بشه.وجیهه هم از خودش دفاع کرده بود

ـ چکار کردین اونوقت ؟

: خوب جیمی کم ادمی نبود .....یک مامور بود....بعد ها فهمیدم حتی در کودتای ایران هم حضور فعال داشته

فقط یادمه که صحنه سازی کردیم......واحد هم البته کمک کرد .....وارد جزئیات نمیشم.....همین اندازه بدون که کسی پی چگونگی مرگشو نگرفت .........

ـ هی بابا ..سانسور نکن.چطور ممکنه.یعنی اونا نفهمیدن مامورشونو وجیهه کشته......

: وجیهه از جیمی برای گرفتن اطلاعات استفاده میکرد .به نفع کشور خودش.......البته برادرش هم در جریان بود......بنابریان واسه اونا صحنه سازی کاری نداشت

جیمی ادم بوالهوسی بود.......خانم باز حرفه ایی........کاری کردن که همه فکر کردن یکی از معشوقه هاش ترتیبشو داده.........

ـ خوب بعد چی شد ؟

: واسه امشب کافیه.......

ـ بابا خواهش میکنم

: شب به خیر .میری بیرون چراغم خاموش کن........

-------------------------------------

: بعد ازون اتفاق من روابطم با اونها خیلی نزدیک شد.......واحد که میدونست من نظامی بودم بهم کمک کرد ......و من شروع کردم به اموزش دیدن در بحرین

ـ جدی میگین ........ولی شما که دیگه نظامی نبودین

: به عنوان یک سرباز وارد پادگان واحد شدم......و هویت جدیدی برای خودم ساختم.....واحد و وجیهه تنها کسانی بودن که من میشناختن ........اونجا رو انگلیسها تعلیم میدادن........چقدر هم شرایط سخت بود.......خیلی سخت ..........ولی تحمل کردم......

ـ به خاطر وجیهه ؟؟؟؟؟؟

: اون فرشته نجاتم بود.....به خودم که اومدم دیدم با هم ازدواج کردیم.........سال ۳۳ ........

ـ پدر وجیهه مخالفتی نکرد ؟؟؟؟؟

: کسی خبر نداشت......فقط واحد میدونست که خودش هم مخفیانه با یک دختر دورگه ایتالیائی امریکائی ازدواج کرده بود

ـ ای ول به شماها........چه شود .....

: یکسال بعد اردلان به دنیا اومد......وجیهه خیلی خانم بود....خیلی .....طوری بهم نگاه میکرد که نمیتونستم نه بهش بگم....یا حتی اعتراض کنم.........منی که دیگران جرات نداشتن جیک بزنن جلوم....جلوی وجیهه موم بودم تو دستاش

ـ خیلی دوسش داشتین نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

: چه دورانی بود دختر...........چه دورانی ........واحد هم صاحب یک پسر شد .......که البته همسرش اونو با خودش از بحرین خارج کرد و رفت به ایتالیا ........سال ۳۶ که دومین پسرم اردشیر به دنیا اومد .اوضاع یکم بر خلاف میلمون پیش رفت

ـ چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟

: انگلیسیها زیر اب واحد رو زدند ........خانواده واحد به دردسر افتادن........و همه چیز به هم ریخت ........وجیهه قبل از اینکه اتفاقی بیافته پسرها رو فرستاد المان.......پیش دختر خالش....

بعد خودش از بحرین فرار کرد ......واحد هم هنگام فرار از پشت سر زدنش......در جا تمام کرد ..........من موندمو وخودمو خودم........

دیگه برو بخواب...........

--------------------------------

: اونزمان اسم من محمد بن اسعد بود.......

ـ چه اسم مسخره ای  .خودت انتخاب کرده بودی

: زیاد حرف میزنی خانم.........

ـ معذرت

: چون پوست سبزه داشتم با هیکل درشت ....و عربی رو خیلی خوب صحبت میکردم.........شده بودم یکی از توابع بحرینی .......اون موقع این کار زیاد سخت نبود.......تو کارم خیلی پیشرفت کرده بودم...و این باعث شد که اونها در سال ۳۷ شمسی منو به هند بفرستند برای اموزش بیشتر

ـ خدای من......پس شما جزو ارتش ایران به هند نرفتین ؟

: نه........من یک نظامی انگلیسی محسوب میشدم.....جیره بگیر اونها ........

ـ باورم نمیشه.شما برای اونها خدمت کردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

: یک سال در هند بودم......البته جاهای مختلفش.....و باید بگم داغون شدم......دوری از وجیهه.....و اینکه نمیتونستم بزرگ شدن پسرهامو ببینم......خسته بودم........ولی ادامه دادم....و بعد از اونجا جزو افراد با صلاحیت بالا عازم انگلستان شدم..........

ـ خدای من.......پس با اسم خودتون چکار کردین

: کسی اهمیت نمیداد برای من چه اتفاقی افتاده......در ایران فامیلم منو نمیشناختن.......اصلا پیش اونها بزرگ نشده بودم که دنبالم بگردن........زنی هم نداشتم........هیچ.......دوستانم هم یا اعدام شده بودن یا تبعید ......برای کسی بازگشتم مهم نبود......پس با هویت جدید رفتم انگستان .......

ـ خوب

: دوره ....اموزش.....من یکسال هم اونجا بودم.......بنادر.شهرهاش.....خیلی جاها اموزش دیدم....

ـ وجیهه رو دیدید ؟

: نه...جرات نمیکردیم......جنگ سرد.......چیزی ازین جنگ میدونی...؟؟؟؟؟

ـ کمابیش

: ترس..ناامنی.......کسی به کسی اعتماد نداشت ........ومن هم برای سرویس...............کار میکردم

ـ ولی من همیشه فکر میکردم شما با اونها مخالف بودین ؟

: تو یکی از ماموریتها با یکی از دوستان قدیمیم در ایران برخورد کردم...

ـ خوب......

: حسن.....دوست دوران مدرسه نظام بود..در تهران......ما ۵ نفر بودیم........حسن از هممون باهوشتر بود.رفت به امریکا.....اونو در المان شرقی دیدم.....بهم قول داد که کمکم کنه....با کمک او تونستم برای یک ماموریت به ایران برم......سال ۴۰ شمسی..........

ـ وووووووووووووووووووو پسر.......چه حالی داشتین بعد از ۸ سال برگشتین ایران

: برو بخواب........در ضمن دیگه اینطوری صحبت نکن...اینجا چاله میدون نیست

----------------------

: به ایران که برگشتم......اولین کارم این بود که هویتمو پس بگیرم...با کلی رشوه و زیر میزی تمام پروندهامو که با اونها منو متهم به خیانت کرده بودند نابود کردم.....و همین طور ارتباطمو با حزب دوباره برقرار کردم........

ـ خوب........

: دوستان کمک کردن.......وکیلی گرفتم که ادعای حیثیت کنه...بعد ماموریت خودمو باید انجام میدادم.......با کمک حسن طوری صحنه سازی شد که محمد بن اسعد یعنی من کشته شده.......جسدش هم سوخته....۲ نفر از رابطین صحت این پیام رو تائید کردن........و من ازاد شدم از قید و بند سرویس

ـ خوب.........

: وکیلم خیلی تلاش کرد ......و پول زیادی هم خرج این مسئله کردم.......دادگاه جدیدی تشکیل و بیگناهی من به اثبات رسید .....درجه هامو پس گرفتم.......اموالم.......و البته ازم تقدیر هم شد

ـ بابا تو واقعا اینکار ها رو کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

: همه این چیز هائی که برات اینقدر ساده تعریف میکنم یکسال طول کشید ......و بهرام برادرت هم به دنیا اومد

ـ خدای من......چرا با مامانم ازدواج کردی........شما که زن داشتین ......تازه خودتون هم میگید که مامانمو دوست نداشتی

: نرگس بانو مادرت ....دختر عموی من بود ........وقتی  برگشتم ایران برای اینکه بتونم موقعیت خودمو تثبیت کنم.....باید ازدواج میکردم .......کی بهتر از نرگس...۱۸ سالش بود .....یکی از معدود دختران فارس بود که تا کلاس ۱۲ درس خونده بود و میخواست وارد دانشگاه بشه.......ثروت خوبی هم داشت....

ـ چطور میتونید اینقدر بی احساس باشید ؟

: هنوز جوونی ......ولی یک روز میفهمی برای رسیدن به اهداف بزرگ احساسات اولویت اخره .......

ـ چطور مامانو به شما دادن ؟؟؟؟؟؟

: خیلی راحت......خوب واسه امشب دیگه بسه

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر به گذشته۲

پدرم 20 مهرماه 1308 تو باغ اجدادی در شهرستان ...........در فارس به دنیا اومد

علت اینکه فامیل و اسم شهر رو نمیگم دلیل شخصیه.......

پدر بزرگم مردی سخاوتمند .......و کمی عیاش البته بود ......

همسرش رباب الملوک خانم مادربزرگم وقتی پدرم ۱۸ ماهه بود از حسین خان طلاق گرفت

اون یکی از معدود زنان اون دوره است که با کمال شجاعت طلاق گرفت

و رفت .........پدر منو هم گذاشت پیش شوهرش

خاتون بانو مادر بزرگ پدرم( مادر حسین خان ) بابا رو بزرگ کرد ....و به ۳ سالگی رسوند

حسین خان هم با زنی زیبا ازدواج کرد که البته سر زا از دنیا رفت

و بنابراین اون دوباره ازدواج کرد

..........همسر سوم حسین خان زن بدجنسی بود

و خاتون بانوبرای اینکه پدر من اذیت نشه اونو به خانواده ارمنی میسپره تا با خودشون ببرن تهران پیش پسردائی خاتون بانو ..........حاج الماس زاده....

ولی وقتی به تهران میرسن میفهمن که حاجی با خانوادش برای سفری عازم کربلا شده

پس پدر من رو پیش خودشون نگه میدارن......

۲ سال که میگذره سر و کله حاجی پیدا میشه.......و بابا پیش خودش میبره........

( خوب تا اینجا معلوم شد چرا پدر جان به زبان ارمنی تسلط دارن )

-------------------------

حاجی پدرمو زیر سرپرستی خودش میگیره......۲ فرزند داشته

حسین و مریم........ همسر حاجی به دلیل بیماری دیگه بچه دار نمیشده...........بنابراین بابای من میشه فرزند سومشون

بابا به مدرسه میره.....مدرسه نظام.......

وقتی که دوران متوسطه رو تمام میکنه وارد دانشگاه میشه.....

البته اینم بگم : اونا ۵ نفر بودن.......۵ تا رفیق ....که یکیشون حسین پسر حاجی بوده

در قسمتهای بعد میگم سرنوشت هر کدوم چی شد

خود بابا میگه از نظام خوشش نمیاومده ........ولی اجباران به خواست حاجی وارد نظام میشه........

خوب .........همه اینها رو داشته باشید تا سال ۳۲ که پدرمو به اتهام خیانت محاکمه میکنن ..........این در حالی بوده که قبل ازون

بابا دوبار از دست خود شاه مدال لیاقت  و یکی مدال قهرمانی مسابقات ورزشی ارتش رو گرفته بوده....

ولی بابا سیاسی بوده.......و همین باعث میشه که بعد از کودتا دستگیر و خلع درجه بشه.......

خوب باقیشو هم که در پست قبلی گفتم........

------------------------------

یکم دلخورم........

شاید درک درستی از سرنوشت بابا ندارم

خاطراتش.......

خشنن مثل خودش

......دست نوشته هاشو که میخونم میبینم چقدر عاقلانه تصمیم گرفته .تنها بخش کوتاهی به خانوادش اختصاص داده ........مابقی همه از کارهای نظامیش گفته......کم کم.مینویسم

۱۰ مهر ماه ۴۶

صدای گریه های نرگس بانو هنوز قطع نشده

رفتند در ۵ دری بست نشستند به گریه زاری که چرا بنده به برادر گرامیشون رحم نکردم......و فرستادمشون دوقوز اباد برای خدمت

مرتیکه عیاش .اسم خودش رو گذاشته ورزشکار....... بدتر از اینها کمترین براشون .......

به گمانم نرگس بانو اینجا را با خانه پدریشان اشتباه گرفته اند

---------------------------

۱۶ مهرماه ۱۳۴۶

صدای گریه و زاری شیرین اسایش شبانه رو از من ربوده

گویی پتکی بر سرم میکوبند

به نرگس بانو اشاره میکنیم ........گریه میکنند .......گویی اشکهای ایشان هرگز پایانی ندارد

نباید از فرزند گله ای داشته باشم.....مادرش ازو بدتر است

فکر کردیم در مرخصی هستیم.......ولی گوئی اینجا اسایشمان در خطر است ....بعد از ۶ ماه خدمت.....برگشتیم منزل .......ای کاش

--------------------

۲۰ مهرماه ۱۳۴۶

او  برایم مقداری پارچه فاستونی فرستاده......

دلم برایشان تنگ شده.....شاید این تقدیر باشد که دور از همیم........ولی تحملم تاب شده.....دیگر با این دودوزه بازی چه کنم

نرگس بانو  بهانه جوئی میکند .....دیگر خسته ام کرده.دلش هوای ان ژاندارم پاپتی را کرده......

چنان بلائی سرش بیاورم یاد عشق عاشقی از سرش بپرد .....ژاندارم را چه رسد به عاشقی دختر عباس خان

فردا ترتیب انتقالش را به بندر جاسک میدهم

-----------------------

۲۳ مهرماه ۱۳۴۶

شیرین زیبا و دوست داشتنیم........دختر قشنگم ......در اغوش خودم جان داد

دکتر های احمق .دستی دستی گذاشتند پر پر شود .........

نرگس بانو به دست و پایم افتاده ......چه کنم با دلم........او عذا دار دخترش که شده...... با ابرویم چه کنم.......

باید او را با خود ببرم ......این شرط من برای اوست ...با هم برمیگردیم خرمشهر.....در این صورت ان اسمان جل را میگذارم در اصفهان بماند و خدمت کند

-----------------------

۱۴ فروردین ۱۳۴۷

نگران بهرام هستم........بیگمان شاه بی بی خانم نمیگذارد او مرد شود

اگر او را به دست نرگس و مادرش بسپارم ......از پسرم مردی عیاش و کوته عقل میسازند چون برادر ناقص العقلشان ( منظور بابام دائی عزیزم..ولی بد نگفته ها )

-----------------------------

بیچاره مامانم........

وقتی رفتار بابام با اون میخونم.حس میکنم........چقدر تنها بوده

دختر یکی یکدانه عباس خان .......با ثروتی قابل توجه........

بیچاره مامان.......خودش که نمیدونسته چرا بابا دوسش نداشته.......اصلا از وجود وجیهه بیخبر بوده

چه سالهای بدی.........

میتونم تصور کنم چقدر براش سخت بوده زندگی در خوزستان

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر به گذشته ۳


 خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد........... زرتشت

 ------------------------------------------

خیلی دلم میخواد تو زمان سفر میکردم و خودم از نزدیک شاهد این صحنه ها بودم.........

۳۱/۱/۴۷

ساعت ۱۱ صبح رکسانا به دنیا امد  

باز هم یک دختر......البته این خیلی خوبه.....بعد از مرگ شیرین

امدن این دختر زیبای بهشتی روح تازه در خانه میدمه........

نرگس با همون لبخند تلخ نگاهم کرد

------------------------

حالا این قسمت از خاطرات مامانمو درج میکنم چند روز بعد از اون تاریخ

۱۲/۲/۴۷

خدای من........خدای بزرگ من......

شکر......شکر که فرزند زیبا و سالمی به من بخشیدی

شکر که خانواده ای دارم

شکر که فرزندان سالمی دارم

شکر که مادر مهربانی دارم

من خیلی خوشبختم........خیلی

ولی .....یک خواهش ازت دارم.....

کاری کن که مهرداد ( اسم بابای من ) منو با خودش نبره بندر عباس

کاری کن که تنها بره.....

-------------------------

۲۶/۲/۴۷ ( دفتر پدرم )

روز خوب........خیلی خوش گذشت

اردلان چقدر مردانه برخورد میکنه...... احسن ...پسر خودمه.خونه خودم در رگهاش جریان داره

اردشیر هم متین و عاقل .........اینده خوبی در انتظارشه

سعی کردم قانعش کنم. ولی به او حق میدم.. چقدر میتونه تحمل کنه

دیدار کوتاهی بود

چه خوب شد در این سفر نرگس بانو را نیاوردم

----------------------------

۲۶/۲/۴۷ ( دفتر مادرم)

امروز دایه آغا بهرام و رکسانا را بردند به باغ

خدا رو شکر .نفسی تازه کردم........ چه به موقع

باز ان مردک اسمان جل امده بود پابوسی

بی بی خانم دست به سرشان کرد

با محمد مهدی صحبت کردم...... همه برادر دارند .....من هم

: نرگس جان حرف جدائی نزن ......با وجود دو بچه......

تازه بر فرض هم مشکل انها نباشد .مهرداد خان بفهمد که فکر جدائی کردی کار همه ما با کرم الکاتبین است

خدای بزرگ........تا کی میتوانم سردی وجودم را به او تحمیل کنم......به من رحم کن.

-------------------------

دارم فکر میکنم

که ...........

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عصبانی

صدا ها...........

صدای ایرج........که بابا یکی از صفحه های قدیمیش را گذاشته

سعی میکنم نشنوم.......ولی مگه میشه

کار من و بابا کشیده به لج بازی

صدای تلفن

میپرم تو سالن که جواب بدم

بابا پیش دستی میکنه........: بله بفرمائید ....به به .....حال شما اقای........به لطفتون.......

برمیگردم تو اتاقم........دیشب گوشی اتاقمو بابا شکست

بحث احمقانه ای بود

ولی.......من تسلیم نمیشم........هدفون به گوش مینویسم ...

یکی میزنه رو شونم......از جام میپرم.....

باباست

: دفترم.......

ـ ببخشید

: همون دفتری که از اتاقم برداشتی ......جلدشم مشکی بود .....چرم مشکی

ـ متاسفم بابا ولی من دفتر شما رو ندیدم

: جداً حتمی مال مادرت هم پیش تو نیست

ـ نه........

شونه هامو میدم بالا

داد بابا بلند میشه : بیا تو اتاق من

ـ من کار دارم بابا دارم مینویسم

: چیزی گفتید ؟

ـ الان میام

صدای بابا تو سرسرا میپیچه : نقطه ضعف این طایفه خاطراتشونه .......نمیدونم چرا باید شبها بنویسم .......مادرت هم مینوشت ..........زن بی عرضه و دست پا چلفتی بود ولی خوب مینوشت .......هر شب........مو به مو....... مادرت .......زن مهربانی بود........ولی سواد انجام هیچ کاری رو نداشت .....حتی یک اشپزی ساده......کارش فقط این بود بشینه و کتاب بخونه.......

اون اراجیف فلسفی .......نه بچه داری نه.......

ـ ولی گویا بلد بودن وکالت بدن به شما ......

بابا میایسته .......تنم لرزید......نباید با بابا کل بندازم.....

: خوب اون گوشاتو باز کن.......برام مهم نیست نوشته های نرگس رو خوندی......حتی خاطرات منو.....من خودمم .......من اگر نبودم.....از این ثروت یک پاپاسیش هم باقی نمیموند ....مادرت شعور استفاده ازین هم مال رو نداشت .......دائیت هم که یک خانم باز حرفه ای بود......من جمعش کردم......من براش زن گرفتم......من گذاشتمش سر کار.........من اونا رو ادم کردم.....من مادرتو تربیت کردم........وقتی اومد تو خونه من یک دختر بچه بود

ـ یک دختر بچه تحصیل کرده و پول دار...........

: فکر میکردم عاقلی.......همیشه بهت میدون دادم........من تو رو هم ادم کردم....من بهت موقعیت دادم خودی نشون بدی..هر چی یاد گرفتی به خاطر منه........من برات چیزی کم نذاشتم.........حالا تو شدی خار چشم من....

ـ من غلط بکنم........

:سارا ....بابا .داری شخم میزنی به گذشته من و نرگس که چی بشه....... هیچی توش نیست........یک مشت افکار پوسیده....بابا

من کم برات گذاشتم..سهمت کمه.......بیشتر بهت میدم.....چقدر میخوای ........بس کن.......خودتو بکش کنار ...تو الان عروسی....برو یک نگاه به اون ائینه بکن.......شدی مثل مرده ها.....بابا ......من این موها رو تو......

ـ بابا من کار دارم.......

 صدای خوردن عصای بابا به زمین ...ترق......

: عین مادرتی........از حقیقت فرار میکنی...

میره تو اتاقش

دنبالش میرم........

: خوب........دفتر من تو گنجه بود .......بذارش سر جاش........

میرم سمت گنجه ـ بابا منظورتون این دفتره ؟ این که سر جاشه

بابا میاد پشت سرم: خوب......خوب..... مثل دزدهای خونگی شبیخون میزنی بعد هم میذاری سر جاش.......

ـ شما دارین بهم تهمت میزنید ........

: برو بیرون......از جلوی چشمام دور شو ......

ـ چرا طلاقش ندادین ؟

: چی ؟؟؟؟؟؟؟؟ متوجه منظورت نمیشم ؟

ـ چرا مامانمو طلاق ندادی ......تو که به همه چیزی که میخواستی رسیده بودی .......اون همه چیز رو به نامت کرده بود........چرا ازادش نکردی ........

: سارا برو بیرون.........

ـ چرا ولش نکردی....؟؟؟؟؟؟ حتی وقتی فهمیدی اون با یکی دیگه رابطه داره

: سارا برو بیرون........

ـ چرا ؟؟؟؟؟؟؟ من باید بدونم........این حقمه

: برای من از حق نگو........گمشو بروبیرون ..نمیخوام ریختتو ببینم

ـ ازت متنفر بود........حالش از تو بهم میخورد .......تو اذیتش میکردی.......تو کتکش میزدی........ولی طلاقش ندادی....تو اونو کشتی

: خفه شو

گلدون اومد سمتم.........به هدفی که داشتم رسیدم........بابا عصبانی شد

-----------------------

صدای خسته بابا

: نرگس خیلی زن جذابی بود........چشمان براق و زیبائی داشت .....درست مثل چشمای تو........قد بلند ........و ظرافتی که هر مردی رو میکشید طرف خودش..........در کل زن زیبا و خوش برخوردی بود ........و با مهر و محبتی که داشت خیلی از مردها ارزوشون بود در کنارش باشن........ اگر ثروت پدریش هم نبود.......باز هیچ مردی نمیتونست از نرگس بگذره ......وقتی به ایران برگشتم.......خواستم یک سری به زادگاهم بزنم........ فقط میخواستم ببینم چیزی از زمینهای پدری نسیبم میشه یا نه.....به پول احتیاج داشتم تا بتونم خودمو تبرئه کنم...... راستش با اینکه زنها از نظر پوشش ازاد بودن ولی در زادگاه من که یک شهرستان کوچک بود دیدن یک دختر  مدیست و زیبا سوار بر اسب خیلی تازگی داشت ......لباس کرمی سوار کاری...همراه اون کلاه لبه پهن سفید .....با عینک دودی .......ازمن پرسید : با کسی کار دارید

ـ من مهرداد .......هستم پسر حسین خان .......تازه از فرنگ برگشتم......اومدم دیدن پدرم.......راستش دنبال خونشون بودم

: وای............

از اسب پرید پائین : من نرگس هستم .........و دستشو اورد طرفم

: هی چیه پسر از چی میترسی.؟؟؟؟؟ من دختر عباس خان هستم دختر عموتون

ـ اوه........ خوشبختم ........وای .راستش من شما رو وقتی خیلی کوچولو بودین دیدم....چقدر بزرگ شدین

و من دختری رو دیدم که جلوم چرخی زد و گفت : من یک خانم شدم.....۱۸ سالم شده امسال دیپلم گرفتم.......تو دبیرستان شهناز.....

دختری شاد .......اون سرشار بود از زندگی.........

به خودم که اومدم.....دیدم شنونده شدم

: من مهر ماه میرم تهران.....راستش پسر عمو جان قراره برم دانشگاه........

ـ چه خوب ....چه رشته ای؟؟؟؟؟؟؟

: فلسفه ...البته نظر عمو جان حقوق بود.........ولی من عاشق فلسفم........

ـ منظورتون پدر منه؟؟؟؟؟؟؟

: هی پسرعمو اینقدر رسمی نباش.......تو الان رو زمینای خودت راه میری..........اینجا تا روستای......... همش مال عمو جانه........اینجا تو یک پا ارباب زاده ای ...خوب از خودت بگو.......کجا بودی .....چکارا کردی.......اینجا همه میگن تو زن گرفتی ........تو زن داری؟

بابا لم داد روی کاناپش ـ نمیدونم چرا زبونم نچرخید راستشو بگم.....با دیدن نرگس کلی نقشه جدید طرح کرده بودم......

ـ نه من زن نگرفتم.........راستش نمیخواستم زنی غیر از دخترای زادگاهم بگیرم

صدای کش دار خندش

: وای پسر عمو چه بازوهائی دارید ..........چطور دختران پاتخت گذاشتن راحت باشید.......ببینم دختر فرنگی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟زن فرنگی ندارید ؟؟؟؟؟؟؟

و خودم متحیر........نرگس خیلی زن گستاخ و بیحیائی بود در سخن.......براحتی از بازوهام گفت .چیزی که وجیهه هم ابراز نکرده بود

نرگس............

--------------------------------

از من استقبال گرمی شد.انگار سالها در بینشون بودم..........حتی صاحب الزمان خانم ........نامادریم منو حسابی تحویل گرفت........اخ........سارا بابا .نمیدونی بودن در خانواد بعد از اون همه سال چقدر مستم کرد .......اون شب به افتخار ورود من پدرم داد ۵ تا گوسفند سر بریدن.کلی اومده بودن تا منو ببینن .مردم ساده میخواستن ببینن من سر دارم یا دم.....شاید هم شاخ.اخه من از فرنگ برگشته بودم.....خودم نمیدونستم چرا ......ولی اون ادمها .با دلهای پاکشون منو از خودشون میدونستن.........

پدرم.خیلی پیر شده بود .......از همسر اخرش ...صاحب ۴ پسر شده بود که کوچکترینش ۲ ساله بود......

عباس خان پدر مادرت ۵ سال بود فوت کرده بود و سرپرستی مادرت و تنها پسرش به عهده پدر من بود

چه روزگاری..........چه زود گذشت

------------------------

: چی شد نرگس رو خواستگاری کردین ؟

ـ پدر بزرگت بیمار بود ......از من خواست که عهده دار همه چیز باشم........و کارهاشو ردیف کنم.......بزرگترین برادرم ۱۵ ساله بود......و حسین خان میترسید که اموالش تاراج بشه.......اومدن منو خوش یمن میدونست

: خوب.........

ـ از نرگس که پرسیدم........بهم گفتن نرگس کلی خواستگار داره......ولی همشونو جواب کرده...زن عموم شاه بی بی خانم مادر نرگس زن زیبا و مهربانی بود .......خیلی جوان بود .....۱۴ سال از دخترش بزرگتر بود ...تقریبا هم سن خودم.......حسین خان نرگسو ازش خواستگاری کرد........اونم نه نگفت .....

: چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ تمام کارهای اموال نرگس رو حسین خان انجام میداد ........شاه بی بی بهش مدیون بود.......نمیتونست نه بگه.........در ضمن اونزمان رسم نبود دختر ها رو به غریبه ها بدن........... داماد خودی بود ......و من پسر عموش بودم......

: نرگس چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟نظر اون چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ کسی از دختر نظر نمیپرسید اونوقتها ..........ولی پدرم نرگس رو نشوند و گفت: مهرداد نظامیه......آینده داره ........تو رو خوشبخت میکنه

: مامان هم نه نگفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ نه..نگفت ......... ولی اره هم نگفت

بابا اهی میکشه .........

: قضیه ناصر خان چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ اون مردک اسمان جل پسر دائی مادرت بود ........خان زاده ای ندار و بدبخت ........پدرش وقتی طفلی بود مرده بود .........مادرش هم زن صیغه حسین خان پدر من شده بود ......بعد از مدتی هم زن یک تاجر اصفهانی شد و رفت ........ناصر هم گذاشت به امان خدا .....مدتی این خانه ان خانه بود .........تا شاه بی بی خانم عمه اش او را اورد پیش خودش

:پس ناصر خان با مامانم بزرگ شد ..........چرا نرگس رو به اون ندادن

ـ اموال پدر ناصر خان همه به تاراج رفته بود.......ناصر اه نداشت با ناله سودا کند ......وقتی نرگس را خواسته بود جواب رد شنیده بود  ....من اون موقع هنوز برنگشته بودم.......گویا ناصر هم با قهر رفته بود اصفهان .......گفته بود وقتی صاحب مال منال شد برمیگردد

: برگشت ؟

ـ بله......۳ ماه بعد از ازدواج من با نرگس......

: شما چکار کردین ؟

ـ ناصر خان رفته بود توی ارتش.....درجه دار شده بود به خیال خودش کسی شده بود .....امده بود خواستگاری........وقتی دید نرگس عروس شده.....دست برنداشت ......

: شما هم فرستادینش به اونجائی که عرب نی انداخت بله؟؟؟؟؟؟

ـ نه هنوز قدرتی نداشتم.........هنوز درجه ایی نداشتم........ترسیدم ناصر خان ته توی قضیه مرا بفهمد رو کند ...نرگس را برداشتم با هم رفتیم بصره

: بصره عراق

ـ بله.....اون موقع ها خیلی رفت امد بین ایران و عراق زیاد بود......من هم اونجا دوستان زیادی داشتم.......

: خوب.......

ـ ۶ ماه بعد تقریبا کارهام ردیف شده بود ........نرگس حامله بود .....با هم برگشتیم شیراز ....۲ ماه بعد که بهرام به دنیا امد مصادف بود با پس گرفتن درجه هام........

: خوب ناصر چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ با زنی اصفهانی ازدواج کرد ........پدرم در همان سال مرد و من ماندم با کلی بدهی پدرم .........با ۴ پسر صغیرش........و کلی کار.

------------------------------

صدای عصا...........

چند وقته بابا بدون عصا جائی نمیره........زانوهاشون دچار مشکل شده.........جناب سرهنگ پیر شدن.......

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

انتظار

از ارایشگاه یکراست برگشتم خونه........

نمیدونم عجلم واسه چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جریمه هم شدم.......به خاطر کمربند ایمنی

این افسر کارش درسته....... خیلی جدی .......براش همه یکسانن

حتی من ......................

صدا.........

صدای بابا : سارا  من دارم میرم مزرعه......شاید تا عصر برنگردم

ـ ولی شما پاتون درد میکنه......نمیخواد برین .......تازه امروز کوروش هم میاد

: شما دو تا تنها باشید بهتر........ من و چند تا از رفقا یک مهمونی کوچیک ترتیب دادیم......خوش بگذره

آژانس جلوی در منتظر باباست

حتی از من نخواست برسونمش.........

چرا نگفت چی بپوشم.......

گیج میرم سر کمد لباسام....خدا حالا چی بپوشم.........؟؟؟؟؟؟

باور نمیشه........تا حالا نشده که مردد باشم........همیشه میدونم چی باید بپوشم

ولی امروز .......امروز صبح ساعت ۱۰ تا ۱۱ من ۱۸ لباس مختلف رو پرو کردم..........خدا..........هنوز موهامو نبستم......ارایش نکردم.....بلاخره تصمیم گرفتم......یک لباس بلند صورتی .......صورتی کمرنگ.......یک لباس کاملا پوشیده و شیک.......

کفش........کفش..........خدا این ها چطوره؟؟؟؟؟؟؟

ساعت 30/11 دقیقه من جلوی آئینه خودمو دید میزدم.....

حلقه نامزدی ......گوشواره یادگار مامانم .....و زنجیر و فروهر همیشگیم بر گردنم.........

موهامو بستم پشت سرم

چند تا تار موی دلبری تو پیشونیم......

حالا احساس فریبندگی بهم دست داده

من زیادم زشت نیستم........هی .........نه.......میشه امیدوار بود

صدای زنگ در باغ..........

حتما باغبونه.......ولی چرا الان .......اه ......درشو باز نمیکنم...ول کنه بره......... باز هم زنگ......... چقدر سمجه.......

با عصبانیت میرم سمت ایفون: ببین مش قاسم.....امروز نیازی به تمیز کردن باغ نیست .........برو فردا بیا .......اینقدر هم زنگو فشار نده......

پس چرا کسی پشت در نیست .........با دقت نگاه میکنم ...نیست

حتمی رفته........

باز زنگ....... ولی کسی نیست......تصویری نمیبینم.......

مسخره........باز این ایفون قاط زد ....... حالا دیگه ول نمیکنه

روپوش میپوشم میرم دم در

همسایه دسته گل به اب داده .......داشته در و دیوار خونشو میشسته .اب ریخته رو ایفون...........وای.........

ساعت ۱۲ ......تازه از شر ایفون خلاص شدم..و از شر اشرف خانم

: وای سارا جون.......چقدر ماه شدی........ببینم نامزدت امروز میاد ؟؟؟؟؟؟

فضول خانم.............

----------------------------

نهار امادس.........دسر امادس....... خدا چرا اینقدر اسراف کردم........فقط منم با اون......چرا ۳ نوع غذا درست کردم

سالاد..........وای ........نمیدونم چای دوست داره یا قهوه.....

شراب چی بذارم.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا بذارم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه دارم دیوونه میشم

چرا نیومد

صدای ایفون

ساعت ۱۵/۱۲ ..........وای اومد

-----------------------------------

هنوز منگم.........منگ اون بوسه.........منگ اون احساس

ولی از یک چیز مطمئنم ........(ا) چیزی بهش نگفته اصلا باهاش حرف نزده.......... همشو از خودش ساخته...........ولی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟رو دست زد

منم وا دادم.........مهم نیست

ولی چرا خواست اونو تبرئه کنه.........چرا اونو بالا برد

------------------------

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس

نمیدونم چرا ........ولی این حس کنجکاوی داره بیچارم میکنه.....

ساعت ۴ بعد ازظهر بابا خواست یک فیلم براش بذارم.......

حوصله اش سر رفته بود .......

فیلم........یک یک فیلمها را نام بردم.......یا دیده بود یا خوشش نمیامد .رسیدم به وسوسه مسیح.......

: این فیلمها چیه داری......یک فیلم جون دار..بذار.....

ـ بابا این فیلم عالیه

: تبلیغ مذهب.......بسه......یکی دیگه

ـ داوینچی کد چطوره ؟؟؟؟؟؟؟

: ندیدمش.....خوب ........کاچی بهتر از هیچی ........همینو بذار

کوروش هم تازه بیدار شده .......چرت بعد از ناهار : سلام

من و بابا که جوابشو میدیم و بابا : چه خوش موقع بیدار شدی .....داوینچی کد را دیدی ؟؟؟؟؟؟

و صدای او : بله ......خیلی وقت پیش چطور؟

بابا : حوصلشو داری یکبار دیگه ببینی ؟

ـ بله .......بله ..خیلی فیلم جالبیه .........ذهنو درگیر میکنه

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این فیلم یکی از موضوعات محبوب منه

مسیح ..........و راز زندگیش........

اینکه با مری ازدواج کرد ..زنی که فاحشه بود .........ولی ایمان اورد ....یک شاهزاده خانم......

خدا........وسوسه مسیح میاد جلوی صورتم..........صحنه زنده شدن مردگان

یخ میکنم

.................فیلم که تمام شد

بابا .......با حالتی کلافه : سر کاریم.........هممون ....... چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند .......میبینید چطور به نام مذهب تاریخ میسازند .........و صدای عصا

بابا ناراحت شده........و میره تو اتاقش

و او : من که این فیلم رو خیلی دوست دارم

و من..........سکوت........حوصله بحث ندارم.......

----------------------------

: بابا مگی کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ مادر سیامک ......زن واحد .....چرا میپرسی؟

: چه کاره بود ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ درست نمیدونم.......فکر کنم پدرش یک دیپلمات بود در بحرین

ولی خودش........یادم نمیاد

: سیامک که خونه ایرانی در رگهاش نیست پس چرا هویتش ایرانیه ....اسمش........

ـ چه سوالات مسخره ای میپرسی.....من از کجا بدونم.......مادرش بعد از مرگ واحد با یک تاجر ایرانی ازدواج کرد .......سیامک هم از فامیل اون استفاده کرد.......

: پس اسم واقعیش چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ چرا میپرسی.........اینا هیچ ارتباطی به ما نداره

: اون همسر شبنم

ـ سارا .....سیامک فقط سیامک....... همین .....حالا برو.......من خستم......اصلا تو چرا کوروش رو تنها گذاشتی اومدی اینجا پیش من

: اون سرش گرمه.....نگرانش نباشید

ـ سارا برو .........

----------------------

برمیگردم تو سالن........کوروش لم داده روی کاناپه .داره البوم عکسها رو نگاه میکنه

: سارا اینها کین ؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیخوای معرفیشون کنی

ـ این دائی بزرگه مامانمه ......اینم زنشه ........اینم دخترشون پرشیا

: من فکر کردم این خانم دخترشونه..خیلی جوونن ........و این کوچولو هم .......بیشتر به نوشون میخوره تا ..........

ـ دائی مامانم.......جزو اولین کارمندان ایرانی  عالی رتبه شرکت نفت بوده.و البته در دانشگاه تهران هم تدریس میکردند .......تحصیلات عالیه داشته .......و خیلی دیر ازدواج میکنند....... این خانم دختر سفیر ایران در انگلیس .... که عاشق دائی مامانم میشه ......با تفاوت ۲۷ سال زنش میشه

: خدای من.......الان زندن ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ دائی علی خان ۱۵ سال پیش فوت کردند .....و همسرشون سال گذشته در اثر سکته مغزی از دنیا رفتن

: به هم وفادار موندن

ـ دائی جان استاد دانشگاه وجاهت خانم بودند .......بله اون دوتا همدیگرو میپرستیدند تا اخرین لحظه

------------------------

: این یکی قدیمی ترین عکس خانواده ماست عکس خاتون بانو مادر بزرگ پدرم ....چیز زیادی معلوم نیست .......کیفیتش پائینه  .......ولی برای ما خیلی ارزش داره .....

ـ باید خانم زیبائی بوده باشند .......

: خاتون ۱۸۰ قدش بوده...........یک زن قد بلند .....با چشمان خاکستری.......یک شیر زن .....میگن اینقدر شوهرش فتحعلی خان رو چلزوند که بیچاره به کربلا فرار کرد و همه چیز رو برای خاتون گذاشت .........یادت باشه ........بابا به شدت مادر بزرگش رو دوست داره ........

ـ وا.........این خانم چقدر زیباست ؟؟؟؟؟؟؟

: تنها عمه تنی پدرو مادرم.....تاج الملوک بانو همسر جناب تیمسار جهانگیر ............ یکی از مقامات گارد .........

ـ گارد شاهنشاهی .......وای خدا چه باحال .........حالا ....چکار میکنن

: احتمالا تو قبرهاشون دارن یک قول دوقول بازی میکنند ..... شوخی کردم......عمه جان پدرم با بابا فقط ۸ سال فاصله سنی داشتند ........زمان انقلاب همراه همسرشون توسط انقلابیون به طرز فجیعی کشته شدند

ـ خدای من........کسی هم.....پسری .دختری......؟؟؟؟؟؟؟

: دخترشون الان فرانسه زندگی میکنه.......هی ...کوروش چطور نمیشناسیشون......میشن دختر خاله ناتنی دیبا خانم مادرتون

ـ راستش نه .......میفهمی که ......اینا ناتنی بودن .با هم بزرگ نشدن

----------------------

: خوب این جوانان رعنا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ ایشون مهندس عبدالکریم.......

: خیلی خوب .....شناختم....نمیخواد بگی

ـ هی بدجنس ..نترس....سلیقه مادرتون بد هم نبودها

: سارا ......

ـ معذرت میخوام

---------------------

ـ و این جماعت

: سران حزب ملی در تهران ....البته قبل از کودتا ۳۲ ......

ـ و این یکی کیه ؟؟؟؟؟؟؟ کنار دکتر ................

: بابا .......

ـ وای .....چه افتخاری........خدا.........این عکس میدونی چقدر ارزش داره

صدای بابا تو سرسرا : نمیشه ارزششو تخمین زد ........این میراث این خانوادس.......پسر جون مواظب باش.........این عکس ها به هر کسی نشون داده نمیشه......

کوروش : این .....این یکی ...........جناب سرهنگ شما با ........ هم عکس دارید ؟؟؟؟؟؟؟

و بابا با افتخار  ایستاده : این عکس رو زیاد دوست ندارم.........افتخار اصلی ..........

و خودم..........پوزخند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قولنامه

همه چیز تمام شد....... رفتیم محضر...عقد کردیم.......

کوروش یک دفتر داد دستم.....تمام علایق و خصوصیاتشو توش نوشته

راستش خندم گرفت وقتی بازش کردم

لیست غذاهائی که دوست دارم.......

 میوه

 شیرنی

 نوشیدنیها

 بازیهای مورد علاقه

 کتاب......

موسیقی

رنگها

 فیلم

 شبکه های ماهواره که تماشا میکنم

دوستانم

همکارانم

این خیلی برام جالب بود نشونی طرف ......شماره تماس و حتی اسم همسر و فرزندشونو هم درج کرده

شرکتهای که باهاشون همکاری میکنم....

بانک.

نوع لباس .......مارک....... و فروشگاهای آن

ارایشگاه

باشگاه ورزشی و استخر

---------------- از شدت تعجب بود نمیدونم.......یا .......ولی کلی خندیدم

به هر حال ابتکار جالبیه......دیگه لازم نیست خودمو بکشم تا بشناسمش

اون خیلی بهم کمک کرده ....در ضمن قراره منم عین اینو بنویسم تحویلشون بدم

--------------------------------------------

قراره یک تقلید کوچولو از چرچیل بکنیم

گویا چرچیل و همسرش برای اینکه هرگز باهم بحث و دعوا نکنن قراردادی داشتن

اگر چرچیل ناراحت باشه کراواتی ..شالی .....یک چیز کوچولو قرمز بپوشه تا خانمش بفهمه و سر به سرش نذاره .......یا جویا بشه .واز دلش دربیاره

و اگر خانم ناراحت بوده روسری قرمز

من و کوروش هم قراره وقت ناراحتی حلقه ازدواجمونو بندازیم تو انگشت وسطیه

اینم خیلی خوبه.......شما هم امتحان کنید

---------------

و اما از ابتکارات دیگه......

برنامه زندگیمون تا  پایان سال ۸۶ مشخص کردیم....

الان من میدونم تا پایات اسفند نمیتونم با کوروش زیر یک سقف باشم.....و نباید از همدیگه گله کنم

ولی قرار شد هر ماه یک مقدار پول بذاریم کنار تا پس انداز کنیم واسه روز مبادا .....

قرار شد خرجی منو تا زمانیکه کار پیدا نکردم کوروش تقبل کنه.......ولی خیلی جدی گفت : ولخرجی موقوف .....چون درامدش محدوده

تازه بعد از اینکه شاغل شدم.........خرج خونه..........و کارهای خونه.......همش نصف نصف ........

--------------------

یک ابتکار جالب هم بابا بهمون پیشنهاد داد

همه قول و قرار هامونو تو قولنامه ازدواجمون قید کنیم تا بعدا از هم شاکی نشیم

و البته ما اینکارو کردیم......

البته کوروش اول سر حق طلاق رام نمیشد......ولی با یکم مکر و نرمش و عشوه زنانه رضایت داد.........منتهی ۴ تا شرط هم گذاشت که در این صورت من میتونم تقاضای طلاق کنم.

-------------------------------

من و کوروش از همین الان توافق کردیم که تا ۳ سال دیگه بچه دار نشیم....

ولی قرار شد یک حساب هم باز کنیم برای کوچولوی نیومده و ماهی ۱۰۰۰۰ تومن بریزیم توش......نفری.......اینطوری وقتی کوچولو به دنیا اومد یک حساب داره برای خودش...... و البته اون موقع روی درامد مالیمون بیشتر میریزیم.......تا وقتی بزرگ  شد و زندگی مستقل تشکیل داد

--------------------------

از کارهای دیگه.......

از سال ۱۳۸۷ تا ۱۴۰۰ برنامه گذاشتیم ..........که هر سال به کجا سفر کنیم.......

از این یکی خیلی خوشم اومده.........

---------------------

کوروش خیلی برنامه داره برای زندگیش........ اون دقیقا میدونه چی میخواد ...... کی هست .......کجا ایستاده.......

خیلی جدیه........لیست هدفهاشو گذاشت جلوم.....و گفت

: سارا میدونم ممکنه ناراحت بشی........ولی همه زندگیم تو نیستی ........بخشی ازون کارمه........که من خیلی بهش علاقه دارم......و اینو بدون من هرگز بخشی از زندگیمو فدای بخشهای دیگه نمیکنم.......هر کدوم سر جاش........این کارهای منه.......برای بهترین شدن.و تو این راه میخوام حمایتم کنی......تو هم به هر کاری علاقه داری....میتونی روی پشتیبانی من حساب کنی

----------------------------

خوب ........فکر کنم حسابی باهم قراداد هامونو بستیم..........حالا من و کوروش شریکیم.....

اگر پیشنهاد جالبی دارید بدین......

من کاملا استقبال میکنم

-------------------------

حس خوبیه

اینکه بدنی کی هستی

کجا هستی

برای چی هستی

و میخوای به کجا بری

من ........دارم تازه هدفمند میشم

و اینو مدیون خیلی چیز ها هستم

دوستانم

خانوادم

و البته همسرم..........

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک دوست.........فقط یک دوست

 

صدای عصای بابا .........

امروز دو بار زمین خورده.......

نرفتم کمک......

به زور از جاشون بلند شدن

نمیتونم بپذیرم که داره یکی یکی قدرت انداماشو از دست میده

در ضمن نمیخوام بفهمه که من دیدم ........

فقط از درز در ........سعی کردم خونسرد باشم.......

و به خودم بگم.... هی .بابا هنوز هم یک دیکتاتور

یک تک آور قوی .......یک نظامی

-----------------------------

وای .........هوس سیگار کردم

هوس سیگار کردم

..........وای.................

هوس..........

بلند میشم میرم تو باغ........

صدای همرام.......

برمیگردم.....الو ..........سلام.....

ـ تبریک میگم.......تمام شد نه؟؟؟؟؟؟؟؟

: مال تو چی ؟؟؟؟؟؟؟؟ رژین جواب بعله رو داد

ـ راستش نه.........

: اصلا رفتی خواستگاریش

ـ آره.......دیروز  دعوتش کردم رستوران .......گفت یکی رو داره

: متاسفم.....ولی ........حتما تقدیر بوده........حالا برو سراغ ویدا .......شایدم لیدا.......... اونا دخترای خوبی هستند

ـ سارا ....تو چقدر امیدواری......کی میاد زنه من بشه ؟؟؟؟؟

: هی .......خودتو جمع کن......این حرفا چیه؟؟؟؟؟؟ تحصیل کرده نیستی که هستی ........ خونه و زندگیت هم که سر جاشه.....یک شغل ابرومند .........هر دختری ارزوشه زن تو بشه.....

ـ ای....... جداً ....... پس چرا تو نخواستی ؟؟؟؟؟؟؟آرزو نکردی

: بس کن.....میفهمی چی داری میگی؟؟؟؟؟؟ من و تو دوستای خوبی بودیم.....بین من و تو پرده ای نبود....چرا داری همه چیز رو خراب میکنی.... بذار دوست باشیم .....ببین.....تو هم منو نخواستی........جلوی چشمام دختر بازی میکردی.....توقع داشتی ارزو کنم تو همسرم باشی........ولی حالا قضیه فرق میکنه.....تو میخوای خانواده داشته باشی.......پس همه گذشته رو بریز دور.....برو خواستگاری یکی ازین دو خواهر ......جواب رد نمیشنوی....هر دوشون خوبن.......ولی ویدا بهتره......خواهش میکنم......تو و ویدا زوج های مناسبی هستید .....واقع بین باش اقای دکتر

ـ حس میکنم.....پیر شدم......خیلی تنها شدم سارا ......خیلی

: عزیزم.....دوست خوب من....کاش میتونستم کاری برات بکنم...

ـ مهم نیست.......کوروشو ببوس.......محکم ....سارا تو خیلی قشنگ میبوسی.......من مطمئنم لذت میبره......خوش باشید

: الو...الو .........

----------------

شماره فرزاد رو میگیرم.....: الو سلام آقای دکتر ......منم سارا

_ به به ...سارا خانم.....بابا تبریک میگم.......چه بیخبر......حالا دیگه شیرینی به ما نمیدی ......

: باور کنید اقای دکتر ......همه چیز یکهویی شد ......چشم بیام تهران شیرینی شما محفوظ

_ خوب ......خوشحال میشیم......هم من.....هم نغمه ارزوی خوشبختی داریم براتون

: آقای دکتر مزاحمتون شدم......درخواستی داشتم ازتون

_ بفرمائید .......

: در مورد(ر)

_ کاری کرده.....اذیتتون کرده؟؟؟؟؟؟؟

: نه...........نه......راستش ........میخواستم شما و خانمتون. ......لطفی در حقش بکنید .....با ویدا تماس بگیرید و ........

_ سارا ......تو که غریبه نیستی .......خودت خوب میشناسیش ...اون اهل زن و زندگی نیست .....ویداهم کم دختری نیست ......من این وسط زبون بذارم........اگر فردا مشکلی پیش اومد.....من خراب میشم جلوی خانواده ویدا .....پدر ویدا استاد من بوده.......رئیس بیمارستانیه که دارم اونجا.........خدای من.....

: خواهش میکنم........اون عوض شده....باید بهش فرصت داد .......در ضمن شما که قرار نیست ویدا رو مجبور کنید ......باهاش صحبت کنید....ویدا اونو دوست داره......من اینو میدونم......من مطمئنم اونا زوجهای خوبی برای هم میشن......خواهش میکنم....

ـ من شرمندم..........من و (ر)  ۱۵ ساله باهم دوستیم......از دبیرستان......با هم دانشگاه رفتیم........من شاهد همه کارهاش بودم.........نه از من نخواین ویدا رو بدبخت کنم

: چطور میتونید در مورد دوستتون اینو بگید .....شما بهتر ازون نبودید....غریبه که نیستیم.....نغمه به شما جهت داد .....اینطور نیست آقای دکتر........ببینم نغمه الان بدبخت شده؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ خدای من....بیخود نبود .......(ر) همیشه میگفت شما زبون مار رو دارید......خیلی خوب شمارشو بدین

: ممنون..

-----------------------

دعای شبانه.........مثل همیشه........تعداد شمعها هر شب بیشتر میشه

به تعداد کسانی که برام مهم هستند

امیدوارم همشون خوشبخت و شاد باشن

----------------------

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جنگ ۱

۱۲/۵/۶۱ (خاطرات پدر)

ساعت ۱۰ باهام تماس گرفتند .بهرام مجروح شده.......سپردم به شیراز خبر ندن.......نرگس بانو در شرایط بدی به سر میبره.....تقاضای ۲ روز مرخصی کردم.........هر چند در این شرایط بعید میدونم بتونم به شیراز برگردم.........

۱۳/۵/۶۱

فردا باید برای شناسائی منطقه برم..... خیلی نگران بهرام هستم......هر چند میدونم زندس......با اینحال امیدوارم به شیراز اعزامش نکنن ........تا حالا اینقدر عاجز نشده بودم.......احساس میکنم این نوشته های آخره...... شاید من هم نتونم برگردم...شاید گرمای هوا باعث شده فکرم درست کار نکنه.....ولی..........

۲۸/۵/۶۱

هنوز  میتونم بنویسم

این یعنی زنده هستم........خبر به دنیا اومدن دختر کوچولوم همراه نجات بهرام از مرگ با هم بدستم رسید .......نرگس پیغام گذاشته و ..........اسمش رو گذاشتند سارا ......سارا .........یعنی زبده...خالص..بیریا.... حس خوبی دارم..........خیلی خوب......

۳۱/۵/۶۱

اردلان امروز به گروهم پیوست......اینکه پسرم در کنارم .....غرور رو درونم زنده نگه میداره.........ولی نگرانم.......هر چند این پسر همیشه لبخند زیبائی بر لبانش داره.......درست مثل مادرش......

مثل اینکه باید کمی اسوده خاطر باشم......اردشیر هم جاش امنه.... .........این روز ها رو باید بشمرم......شاید دیگه.......فرصت نباشه........اردشیر خیلی خام..........هنوز اموزش کافی ندیده...نمیدونم چرا به حرف اردلان اونو فرستادم........

-------------------------------

امروز دفترهای خاطرات خودم رو هم دور زدم......

برای اینکه ببینم کی هستم

به چه چیز هائی علاقه دارم

برای اینکه جواب سووالات کوروش رو بدم

خیلی چیز ها برام روشن شد

قدرت فراموشی چقدر زیاد........فراموش کرده بودم که من سارا هستم

........دلم گرفته

من میخواستم بابا رو محاکمه کنم....

میخواستم موضوع مادرمو روشن کنم

ولی حالا......زجری که اون داره میکشه .......

امروز بدتر از دیروز ......

صداشو میشنوم که داره با دوست قدیمیش تلفنی صحبت میکنه

: بعید میدونم بتونم به این سفر برم....همه چیز خیلی سریع داره پیش میره....مثل همیشه......فقط سارا میدونه....نه ...نمیخوام بدونن......نه....دیگه جای من اینجا نیست..باید برم پیش پسرام....

............

چرا ما رو غریبه میدونه....شماره اردلان رو گیر اوردم......از تو گوشی بابا .........نمیدونم کارم درسته یا نه.....ولی باید باهاشون تماس بگیرم......

----------------------

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محاکمه

یالا بشمار

بشمار

با صدای بلند

۱.........۲............۳..........۴........

نفس ........هی ......تو که نمیخوای کوچیک بمونی......

واسه بزرگ شدن باید ورزش کنی..بعد دوش میگیری......بعد یک صبحانه مقوی ...........حالا بشمار...۱........۲.......

....................

این جملاتی بود که بابا وقتی ۸ سالم بود صبح به صبح

وقتی دور باغ میدویدیم  بهم میگفت........

گاهی اوقات بد اخلاق میشد

ولی وقتی بغلم میکرد .........من میبرد روی شونه هاش......

من از ذوق میخواستم بمیرم..........

بازوهای بابا قشنگترین بودند

و دستاش گرم.....

بعضی اوقات که خیلی لوس میشدم میگفتم: بابا اسب میشی؟؟؟؟؟

اون وقت موقع سواری کردن بود...........

۱۰ سالم بود که سوار یک اسب واقعی شدم......

بابا اصولشو بهم یاد داد

چطور اسب رو زین کنم.......باهاش صحبت کنم......نازش کنم.....

و اینکه چطور ازش نترسم ..............و سوارش بشم......

اسم اون اسب رو به یاد دارم........: پرنیان.....

یک مادیون سفید......ولی پیر شده بود........

خیلی دوسش داشتم......یادش بخیر

.............

بابا هر کاری که برای خواهر برادرام نکرده بود برای من کرد.......

باهام بازی کرد

منو کنارش بزرگ کرد

کم میخندید

ولی وقتی لبخند میزد من دلم میخواست پرواز کنم

هر کاری میکردم تا منو ببینه.........و از من راضی باشه

شبها یواشکی میرفتم تو اتاقش

تو تختش کنارش میخوابیدم تا برام داستان بگه

رستم و سهراب

رستم و دیو سپید

شاهزاده جمشید

بد بخت و خوشبخت

دیو و چراغ جادو

حسنک وزیر

شاه عباس

محمد غزنوی

داستانهای گلستان

وای..........سفرنامه ناصر خسرو.......

از خیام....... از غزالی ........از عطار نیشابوری

از شکسپیر.......ویکتور هوگو........

شبهائی بود که برام کتاب میخوند

تاریخ تمدن ویل دورانت

و .............خیلی چیز های دیگه...........

بعد که خسته میشدم........مجبورم میکرد برگردم تو اتاقم بخوابم....

وقتی عصبانی میشد...........همه قائم میشدیم.....

کسی صداش در نمییومد

حتی اون پیرزن بیچاره که تو خونمون کار میکرد

اونم میرفت تو اشپزخانه

صدای داد وبیداد های بابا .......وای حس میکردم الان شیشه ها میشکنن

چقدر همه ازش میترسیدیم.........

دستور که میداد بیچون و چرا اجرا میشد

هر لباسی اون میگفت ........هر کتابی اون میگفت میخوندیم.....هر چی اون میگفت پخته میشد

به یاد ندارم بهرام یا خواهرهام بهش گفته باشند بابا

برای همه بابا ........آقا بود .........آقا

و برای غریبه ها جناب سرهنگ........

خیلی با درایت ........و مغرور.......

ولی من این حرفا حالیم نبود.......واسه من اون بابا بود

شاید واسه همین تا ۱۶ سالگی میرفتم روی پاهاش مینشستم......اونم چیزی نمیگفت

: بابا .......خسته نشدین........اینهمه جلسه......وای دهنتون کف نکرد ..........به نظر من همشون بیکارن

و صدای غرغر بابا : سارا اگر شما بتونید با احترام از دیگران صحبت کنید .......شاید من هم امیدوار بشم و اجازه بدم تو جلسات شرکت کنی...........

ـ نه.........من دلم نمیخواد .........فکرشو بکن......وای.....دلم

: سارا .......این همه رو از کجا اوردی دختر

....................

یادش بخیر........وقتی از بابا بریدم..........وقتی بهش پشت کردم........وقتی ازش دور شدم.......وقتی ایمانمو از دست دادم.......انگار بازوهاشو به مفت فروخته باشم...........انگار اون دستای گرم رو بخشیده باشم.......

الانم.....دارم محاکمش میکنم......

به خاطر اینکه اینقدر جسارت داشته که تو جوونیش زندگی کنه......روزهاش باهم برابر نباشه........

ولی...........چرا راضی نیستم........

چرا هنوز نمیتونم باورش کنم

صدام میزنه: سارا ........بیا اینجا.....

ـ بله ......کاری دارین؟

: امروز مگه نمیخواستی بری شیراز

ـ کوروش خودش اخر هفته میاد ......

: بیچاره کوروش........از همین حالا زر خریدش کردی

ـ این حرفا چیه میزنید ........نمیتونستم تو این شرایط تنهاتون بذارم......شما مسافرید .......لیلا هم که تو یزد موندگار شده.......رکسانا هم که نمیتونه بیاد ........منم برم چطور میخواین وسایلتونو بپیچید

: حدس میزدم اینطوری بشه.......همشون سهمشونو گرفتن و رفتن......حتی زورشون میاد تلفن کنن

ـ بابا ..........اون بیچاره ها که هر روز تماس میگیرن.......چرا اینقدر بدبینید.......اونا شما رو دوست دارن....سرشون شلوغه.....اصلا میخواستین دختراتونو شوهر ندین.........

: مثلا تو که شوهر دادم خیلی ور دل اون بیچاره ای؟

ـ معلوم هست چه سازی میزنید ......اگه برم.....که بدم........اگر بمونم که بدم.......وای .......

: چرا تلفن کردی به اردلان ؟

ـ چی ؟

: خودتو به اون راه نزن ......

ـ کی به شما گفته ؟

: نترس ......دیشب خودم پچ پچتو شنیدم.....صدات نخود تو شله زرد

ـ دستتون درد نکنه دیگه گوشم وای میسین

: اونا میان .........میان ایران ......؟؟؟؟؟؟؟

ـ اردلان میگفت شما قراره اونجا مداوا شید.......گفت تجهیزاتشون کامله.....و اینکه اونا مشتاقانه منتظرن........ولی اگر شما لب تر کنید همشون میان......با بچه ها.......و حتی وجیهه خانم

: جداً .........میدونستم......ولی بهتر اونا نیان........نمیخوام رودر روی بهرام و دخترا بشن......

ـ بابا .........بذار من باهات بیام

: کوروش چه گناهی کرده تو رو گرفته........ببین منو که نداخته پشت قواله ازدواجتون....... تو هم که تا همین حالش کلی از درسات عقبی .....بخون این ترم اخری ........یک کاری کرده باشی

ـ کوروش مخالفتی نمیکنه.....خودشم راضیه اصلا شاید خودش هم بیاد

: سارا ...عاقل باش دختر.......بچسب به زندگیت....ازین پیرمرد دیگه چیزی نمونده.........همه خاطراتمو که داری.........عکسا........مدارک....همه چیز مال تو شد.......پس بذار من برم.......اونا هم حق دارن......دلم میخواد پیش زنم بمیرم....

..........میدونم که اجازه ندارم گریه کنم.....به زور جلوی اشکامو میگیرم

ـ خیلی بدی بابا .......خودخواهی.......هیچوقت ما رو نخواستی......اگر این خواستتونه ...من جلوتونو نمیگیرم........ولی همیشه فکر میکردم خاک اینجا براتون .......

: نترس.........منو اینجا دفن میکنن

ـ بس میکنید یا نه............

چرا داد زدم

: تو که نباید ناراحت بشی..........همش میگی من مادرتو کشتم......پس این تاوان خوبیه........دارم با زجر میمیرم.....

ـ بس کن......من مطمئنم اگر زنده بود راضی نمیشد خار به پاتون بره......

: مادرت خیلی خانم بود........دل بزرگی داشت.......حیف که ........من شوهر خوبی براش نبودم.......

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ارزش

امروز فیلم راز رو تماشا کردم

سکرت

واقعا عالی بود

قوانین جذب

---------------------------

خوب.......همیشه به داشتن همسری خوب فکر میکردم

نسیبم شد

نمیخوام زیاد رمانتیک باشم

ولی..........

اون یک مرد.........

مرد...........

قوی........با ظاهری دلپسند

و بوی خوب و بازوهای دوست داشتنی

و از همه مهمتر صبور

---------------------------

بابا خیلی زودتر از اونچه فکر میکردم داره زمین گیر میشه

دیروز خورد زمین و مجبور شد منو صدا کنه

نمیتونست بلند بشه

من با خنده تصنعی گفتم

: بابا ....تقصیر این عصاتونه......جنس چوبش گردو......خوب نیست جونی نداره......تزئینیه......دیدین شکست کار دستتون داد .........

ـ اره.....اره......ولی ناجور خوردم زمین........کمک کن ببینم

...................

نتونستم بلندش کنم.........نمیتونست از درد تکون بخوره

نفسم تنگ شده بود........انگار دنیا تمام شده باشه

یک لحظه مردی رو دیدم جلوم که داشت از هم فرو میپاشید

اونم در عرض کمتر از یک ماه

.......خدا..............خدا...............حکمت .............حکمتت چیه؟

---------------------------------------

کوروش ارومم میکنه......دلداریاش بیشتر عصابمو خورد میکنه

: کوروش بابای من حالش خوبه........چرا فکر میکنی من نگرانم........اون چیزیش نیست.......واسه هر کسی پیش میاد

حوصله نوشتن رو هم ندارم........هنوز وسایلمو جمع نکردم

اصلا نمیرم دانشگاه

میمونم پیشش

کوروش: سارا جان شنبه کلاس داری؟

ـ منظور؟؟؟؟؟؟؟؟؟

: هیچی فقط میخواستم ببنم اگر بشه به دوستم بسپرم بره با استادات صحبت کنه........هفته دیگه بری دانشگاه

چقدر این پسر خوبه........شایدم خر..........یا احمق

هر مرد دیگه ای بود میزد ور گوشم تا درست صحبت کنم.......

میپرم تو بغلش

: معذرت میخوام .......کوروش باور کن دست خودم نیست ........مثل سگ شدم........نمیتونم درد ...........نمیتونم عجزشو ببینم.........

موهامو نوازش میکنه: مگه من چیزی گفتم عزیزم..........تو خانممی.........تو عزیزمی.......برای منم سخته.........ولی باید صبر کنیم.......اروم باش عزیزم..........اروم باش..........

------------------------

خدایا ممنونم....................خیلی بزرگی.////////////

خیلی خوبی.........

این نعمت.......این دیگه اخرشه............فکر نمیکنم هیچ ثروتی به این اندازه ارزش داشته باشه

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر

چقدر دورم از خودم

میرم جلوی ائینه

نگاهم روی سینه ریزم خیره میشه

نماد ..................

چقدر دورم از خودم

------------------------------

حال پدر خیلی بهتر شده.........انگار با دیدن اردلان دردشو فراموش کرده

صبح ساعت 5 اردلان رسید

باورم نمیشه

اینقدر شباهت

انگار نیمه دوم بابا باشه

چی میگم؟؟؟؟؟؟؟؟ ناسلامتی پسر اول

خیلی محترمانه ............خیلی خوب و روان فارسی صحبت میکنه

هر چند غلظت بعضی حروف نشون از تسلطش بر عربی میده

با پدر گرامی عربی صحبت میکنند

یخ زدم انگار اونجا غریبه بودم

راستش حسودیم شد

هرگز عربی رو دوست نداشتم

واسه همین یاد نگرفتم

چه بد شد................

------------------------------

اردلان مرد قد بلند .........پخته ........و بسیار شیک پوشیه.........

طوری که کوروش جلوش دست و پاشو گم کرد و اروم دم گوشم گفت : سارا جان اگر گفته بودی رسمی میپوشیدم .......نه تیپ اسپرت

..............

عجب پس اقایون هم حس حسادت به همجنس رو دارند ..........البته راستش این قضیش فرق میکنه

اردلان با اون کراوات و تیپ.........

منم قلقلک داد

جوونتر از سنش به نظر میرسه......

و صداش.........وای چه جذبه ای نسخه دوم بابا

: سارا خانم

با سرعت رفتم سمت اتاق بابا .......

تو سالن ایستاده بود داشت به گلدون مامانم نگاه میکرد .......اروم برگشت

_ بله کاری داشتین

:جناب سرهنگ عرض کردند شما وسایل سفرشونو اماده کردین ....اگر لطف کنید جاشونو نشون بدین من بذارم تو ماشین

_ ها.........هان..........یعنی چی فرمودین .........ولی ........بابا .........کی میخواین برید؟

: همین امروز اگر اجازه بدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه خوب شد رکسانا اینا نیستن ...........وگرنه تابلو بود که اردلان پسر تنی بابا ...نه پسر خوندش.......چقدر هم لفظ قلم...........وای...........

ـ خوب......من چی بگم.....راستش قرار نبود اینقدر سریع.........تازه بلیط بابا هم برای ۱۴ برج ..........خوب........بهرام خان.رکسانا .......لیلا ....هنوز نیومدن واسه خداحافظی

: مهم نیست ........بلیط رو خودم کنسل کردم........واسه یکشنبه صبح بلیط گرفتم...جناب سرهنگ خودشون تلفنی دارن باهاشون خداحافظی

باقی کلمات رو نشنیدم........دویدم سمت اتاق بابا ........

بابا گوشی رو میذاره

ـ بابا .قضیه چیه؟؟؟؟؟؟؟ قرارا نبود به این زودی ..........بی مقدمه.....

: اروم باش........من با بچه ها صحبت کردم.........اونا اعتراضی ندارن........من همه کارها رو کردم........حسابم با همتون پاکه........اردلان هم که بیکار نیست اینجا بمونه.........باهاش میرم........حالا چند هفته زودتر...........تو هم برو دانشگاه......

از شدت عصبانیت از اتاق میام بیرون.........نمیخوام با کسی درگیر بشم.......با تلخی از جلوی اردلان رد میشم........کوروش داره ازش پذیرائی میکنه.........

اردلان : سارا خانم..........

ـ منو ببخشید باید برای ظهر ناهار بپزم.......

: بیا اینجا .....کارتون دارم..........

نمیخوام جلوی کوروش.........من یکمی براش توضیح دادم که.اردلان پسره باباست .....

تسلیم میشم.......میرم سمتشون.

: من قول میدم که ازشون خوب پذیرائی میکنیم........به کوروش خان هم گفتم.......اگر شما هم بیاین پیشمون خوشحال میشیم........

ـ میدونم........مطمئنم.......ولی..................نمیدونم.چی بگم......گز میکنید ..میبرید .....میدوزید......من چه کارم........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

: میدونم که کارم کمی خودخواهانس......ولی شما همیشه در دلسوزی و محبت تو خانواده زبانزد بودین.........راستش .......الان هم توقعی  جز محبت ندارم.و کمی......گذشت........که بذارید من سرهنگ رو ببرم

نرم میشم

ـ  من این روزها فشار زیادی رو تحمل میکنم.......اگر تندی کردم به خوبی خودتون ببخشید

: وقتی ۳ ساله بودین ....میومدین روی پاهام مینشستین......با سبیلام بازی میکردین....تکه کلام با نمکی هم داشتین چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ من پسرم.......من یک پسرم.........قند و عسلم

وای ..........ولی من شما رو یادم نمیاد .....سبیل........شما سبیل داشتین ؟

صدای خنده هر ۳ تامون بلند میشه

: خیلی بزرگ شدین.......ولی هنوز همون دختر کوچولو لجبازید که اصرار داشت پسره نه دختر

میخندم

- بی انصاف نباشید ...........چرا چند روز اینجا نمیمونید ........؟؟؟؟؟؟؟ منم قول میدم بهتون بد نگذره

: لطف داری........ولی فصل بدیه......کار........باید برگردم .........ولی حتما برای تفریح با خانوادم میام

چقدر غریبانه.......... پس اون تو این خونه اومده.........وقتی ۳ ساله بودم......احتمالش زیاده ........سالهای جنگ............اونم ارتشی بوده

---------------------------

بابا با اشتها غذاشونو خوردن.........صدای خوشحالش: اردلان بابا ........سپردم براتون کشک و قرا و نخودچی و کشمش مخصوص ..........کلی خشکبار اماده کنن.......سر راه باید بریم بگیریم.......ببین خانمت چیزی نمیخواد دیگه........اگر خواست بگیریم.......

: نه .ممنون.......همه چیز عالیه

ـ سارا جون بابا ........زرشک و زعفرون که یادت نرفته.........

: نه.....در ضمن .......یک سر هم برید پیش کاظم خان..........عسل هم بگیرد..........پسته هم که سفارش دادم.......

_ دستت درد نکنه.......وای خیالم راحته........ببینم بابا کار دیگه که نمونده

بغض گلومو گرفته...... به زور قورتش میدم.....: نه همه کارها رو کردین

کوروش رفته تو باغ

گناهکی روزه داره........نباید اذیتش کنم......... باید خانمی کنم

-------------------------------------------

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازگشت

دستام دارن میلرزن

حتی نتونستم گریه کنم

فقط بوسیدمش

بوش کردم

بوی همیشگی..........همون عطر همیشگی

کراواتشو مرتب کردم

: بابا میبینمت..........من و کوروش هم ۳ هفته دیگه میاییم پیشت

ـ سارا تنبلی نکن......این ترم اخره

صدای کوروش: آقاجان .....فکر اونجا رو هم کردیم.........غیر حضوری واحداشو میگیره.......همین فردا اقدام میکنیم.........خیالتون راحت

صدای بابا : کار خودت چی پسر........؟؟؟؟؟؟؟؟

کوروش: من کلی مرخصی طلب دارم ازشون......تازه جشن که نگرفتیم........لااقل این سفر رو به سارا بدهکارم.........

صدای اردلان: قدم هر دوتون روی چشمای من.......بیصبرانه منتظریم........اگر هم به مشکلی برخوردین من اشنا دارم که خیلی زود براتون ویزا جور کنه..........

من دستای بابا رو فشار میدم: ما میخوایم بیاییم ماه عسل........نکنه حسودیتون میشه بابایی

بابا : باز خودتو لوس کردی........اصلا هر کار دلت میخواد بکن.....من چه کارم......نمیخوام به خاطرم از زندگیتون بیافتین

محکم بغلش میکنم: بابا...... جون سارا.....مواظب خودت باشی.......ناپرهیزی نکنیها.......

ـ تو هم کمتر این مرد رو بچلزون.......شوهرت فرشتس.......

بابا اینو نجوا کنان تو گوشم گفت .........بعد صداشو بلند کرد : کوروش خان نبینم بعد از ۳ هفته دخترم پوست و استخون بیاریش.......تنهاش نذاریها ................هواشو داشته باش.......درسته الان زن تو.......ولی هنوز دختر منه......عزیز منه......

به زور جلوی گریمو میگیرم.........

وقتی پشت ماشین آب پاشیدم........برای اولین بار به برگشتنش امیدی نداشتم........

نمیخواستم جلوی کوروش خورد بشم.......

: من میرم دوش بگیرم کوروش........چیزی نمیخوای ؟

ـ نه جونم.........

میپرم تو حمام........دوش را باز کردم.........زدم زیر گریه.........هق هق.........اینقدر زار زدم که خالی شدم.........نوشته های بابا .......مامان..........همشون جلوم رژه میرفتن

صدای درب.......: سارا جان.تلفن ........گویا کار مهمی باهات دارن

میپرم پشت در.......اروم درزشو باز میکنم.....که گوشی رو بگیرم......ولی ........کسی نیست......

درو باز میکنم.پشتشو میبینم........کوروش لبه تخت نشسته

: خیالم راحت شد .........داشتم نگران میشدم نکنه خوابت برده.......

ـ بدجنس..........اره خوب........من عاشق اب بازیم

: با لباس..چه جالب........

یخ زدم ..........ووووووووووووو چه سوتی........

ـ بیمزه...........حالا کاری داشتی

: جناب سرهنگ تلفن کرد میخواست ببینه داری چکار میکنی..........

میرم سمت تلفن........۰........۹......۱.............۷.........

مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد........

مرده شور مخابراتو ببرن..........

: حالشون خوب بود........درد نداشتن......ماشینه راحت بود..........عسل  رو گرفته بودن.....؟؟؟؟؟؟

ـ بله........همه چیز مرتب بود ......

کوروش میاد سمتم.بغلم میکنه........: حالشون عالی بود.........تو نگران چی هستی......همش ۳ هفته ازشون دوری...........من سر قولم هستم........الانم با یکی از دوستام تماس گرفتم.....فردا ما رو معرفی میکنه........تا شب رسیدیم تهران

ـ مرخصی گرفتی

: نه تا ۲ شنبه بیکاریمه.......

ـ اینطوری بهت فشار میاد ........

: نه.......اصلا......تو فقط بخند....من خستگیم در میره

---------------------------------------

بزک دوزک میکنم

دیگه خودمو کشتم...........

ریمل....خط چشم.........سایه........وووووووووووووووووووو

حالا بماند این کرم پودر که بتونه کردم رو صورتم

یکهو خودمو دیدم تو ائینه........نشناختم.........

ووووووووووووو چقدر ناجور شدم......شاید کوروش بدش بیاد

درسته مردا از ارایش خوششون میاد ولی جذابیت تو سادگیه.........

میرم که پاک کنم..........کوروش جلوم سبز میشه

: سارا شماره مهندس..........داری........یادم افتاد اون تو سفارتخونه........ووووووو دختر چیکار کردی.......عزیزم میخوای منو بکشی

ـ من .....من.........چیزه....داشتم لوازم ارایش جدیدمو امتحان میکردم....زیاده روی کردم.........الان پاکش میکنم

: نه ..نه......خوبه........هی .......الان دیگه اذان میگن.......بیا بریم یک سفره مشتی واسه خودمون بندازیم...........افطار اینطوری حال میده ها.........

پشت سرش میرم..........چرا خجالت میکشم

من که اینقدر وقیحمممم

حالا موش مرده شدم

حالا دیگه...........من و اون ...................

صدای اذان......

کوروش عادت داره با یک لیوان آب روزشو باز میکنه........چشمامو میدوزم بهش

صورت نازش........لبای گوشتالودش......

لوپای داغش

بازوهای لختش......... این لباس استین کوتاه........دیوونم میکنه.......

نگاهم میکنه: سارا .........روزه تو یکم برام عجیبه

ـ چطور

: هیچی.........راستش برام عجیبه کسی از گوشت روزه بگیره......

ـ هی....قرار بود کاری به عقاید هم نداشته باشیم

: نه.فقط میخوام بشناسم..........بفهمم

ـ یک کتاب دارم به دردت میخوره میدم بخونی

: میخوام خودت بگی..........چرا ........چرا نیمخوای این راهت باشه......

ـ من ایرانیم.......این برای من کافیه.....دلم نیمخواد توضیح بدم

: باشه.......تسلیم..........تسلیم...........میخوام یک اعتراف کنم

ـ چی؟؟؟؟؟؟؟؟

: تو خیلی خوشگلتر از اونی هستی که به نظر میرسی.........ملوسی.........مثل .........

ـ وووووووو....مواظب حرفات باش.....من به گربم میگم ملوس..........

: معذرت میخوام.......فقط خواستم.........بگم

ـ من میدونم خوشگلم........و ممنون که اینو میبینی..........

یکم خودمو بهش نزدیک میکنم......:همه این زیبائی .........به خاطر تو.........مال تو.......

-----------------------------------

همسر من...........کوچولو.........مثل بچه ها خوابیده

نمیتونه روزهای عادی شب زنده داری کنه........بچم سحر خیزه........ساعت ۱۲ چشماش اتوماتیک میره روی همممممم.........حالا من خودمو بکشم......خوابه خوابه........

برعکس من که شب زندگی میکنم..........چقدر دلم میخواست الان مینشست کنارم.......نوشته هامو میخوند

حالا اگر دلش میخواست موهامو هم نوازش میکرد

اصلا این مردها ما زنها رو درک نمیکنن........................

من گناهکی.........ولی خودمونیما........یکم دیگه زیادی لوسم........

گناهکی .........چقدر معصوم خوابیده.........دوست داشتنی تره.......

شیطون میگه شیرجه بزنم روش

ولی فردا مسافریم........باید استراحت کنه.......


تعداد بازدیدکنندگان : 19336


عناوین آخرین یادداشت ها
وقتی منو میخونی
چند چیز رو به یاد داشته باش
درگیر نشو
سوال نپرس
به خودت بگو : داستان جالبی بود
---------------------------
من یک داستان بیشتر نیستم........که یک روز تموم میشم
مثل خیلی از داستانهای دیگه
مثل داستان تو................
شناسنامه کامل من...