نمیدونم چرا ........ولی این حس کنجکاوی داره بیچارم میکنه.....
ساعت ۴ بعد ازظهر بابا خواست یک فیلم براش بذارم.......
حوصله اش سر رفته بود .......
فیلم........یک یک فیلمها را نام بردم.......یا دیده بود یا خوشش نمیامد .رسیدم به وسوسه مسیح.......
: این فیلمها چیه داری......یک فیلم جون دار..بذار.....
ـ بابا این فیلم عالیه
: تبلیغ مذهب.......بسه......یکی دیگه
ـ داوینچی کد چطوره ؟؟؟؟؟؟؟
: ندیدمش.....خوب ........کاچی بهتر از هیچی ........همینو بذار
کوروش هم تازه بیدار شده .......چرت بعد از ناهار : سلام
من و بابا که جوابشو میدیم و بابا : چه خوش موقع بیدار شدی .....داوینچی کد را دیدی ؟؟؟؟؟؟
و صدای او : بله ......خیلی وقت پیش چطور؟
بابا : حوصلشو داری یکبار دیگه ببینی ؟
ـ بله .......بله ..خیلی فیلم جالبیه .........ذهنو درگیر میکنه
چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این فیلم یکی از موضوعات محبوب منه
مسیح ..........و راز زندگیش........
اینکه با مری ازدواج کرد ..زنی که فاحشه بود .........ولی ایمان اورد ....یک شاهزاده خانم......
خدا........وسوسه مسیح میاد جلوی صورتم..........صحنه زنده شدن مردگان
یخ میکنم
.................فیلم که تمام شد
بابا .......با حالتی کلافه : سر کاریم.........هممون ....... چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند .......میبینید چطور به نام مذهب تاریخ میسازند .........و صدای عصا
بابا ناراحت شده........و میره تو اتاقش
و او : من که این فیلم رو خیلی دوست دارم
و من..........سکوت........حوصله بحث ندارم.......
----------------------------
: بابا مگی کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ مادر سیامک ......زن واحد .....چرا میپرسی؟
: چه کاره بود ؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ درست نمیدونم.......فکر کنم پدرش یک دیپلمات بود در بحرین
ولی خودش........یادم نمیاد
: سیامک که خونه ایرانی در رگهاش نیست پس چرا هویتش ایرانیه ....اسمش........
ـ چه سوالات مسخره ای میپرسی.....من از کجا بدونم.......مادرش بعد از مرگ واحد با یک تاجر ایرانی ازدواج کرد .......سیامک هم از فامیل اون استفاده کرد.......
: پس اسم واقعیش چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ چرا میپرسی.........اینا هیچ ارتباطی به ما نداره
: اون همسر شبنم
ـ سارا .....سیامک فقط سیامک....... همین .....حالا برو.......من خستم......اصلا تو چرا کوروش رو تنها گذاشتی اومدی اینجا پیش من
: اون سرش گرمه.....نگرانش نباشید
ـ سارا برو .........
----------------------
برمیگردم تو سالن........کوروش لم داده روی کاناپه .داره البوم عکسها رو نگاه میکنه
: سارا اینها کین ؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیخوای معرفیشون کنی
ـ این دائی بزرگه مامانمه ......اینم زنشه ........اینم دخترشون پرشیا
: من فکر کردم این خانم دخترشونه..خیلی جوونن ........و این کوچولو هم .......بیشتر به نوشون میخوره تا ..........
ـ دائی مامانم.......جزو اولین کارمندان ایرانی عالی رتبه شرکت نفت بوده.و البته در دانشگاه تهران هم تدریس میکردند .......تحصیلات عالیه داشته .......و خیلی دیر ازدواج میکنند....... این خانم دختر سفیر ایران در انگلیس .... که عاشق دائی مامانم میشه ......با تفاوت ۲۷ سال زنش میشه
: خدای من.......الان زندن ؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ دائی علی خان ۱۵ سال پیش فوت کردند .....و همسرشون سال گذشته در اثر سکته مغزی از دنیا رفتن
: به هم وفادار موندن
ـ دائی جان استاد دانشگاه وجاهت خانم بودند .......بله اون دوتا همدیگرو میپرستیدند تا اخرین لحظه
------------------------
: این یکی قدیمی ترین عکس خانواده ماست عکس خاتون بانو مادر بزرگ پدرم ....چیز زیادی معلوم نیست .......کیفیتش پائینه .......ولی برای ما خیلی ارزش داره .....
ـ باید خانم زیبائی بوده باشند .......
: خاتون ۱۸۰ قدش بوده...........یک زن قد بلند .....با چشمان خاکستری.......یک شیر زن .....میگن اینقدر شوهرش فتحعلی خان رو چلزوند که بیچاره به کربلا فرار کرد و همه چیز رو برای خاتون گذاشت .........یادت باشه ........بابا به شدت مادر بزرگش رو دوست داره ........
ـ وا.........این خانم چقدر زیباست ؟؟؟؟؟؟؟
: تنها عمه تنی پدرو مادرم.....تاج الملوک بانو همسر جناب تیمسار جهانگیر ............ یکی از مقامات گارد .........
ـ گارد شاهنشاهی .......وای خدا چه باحال .........حالا ....چکار میکنن
: احتمالا تو قبرهاشون دارن یک قول دوقول بازی میکنند ..... شوخی کردم......عمه جان پدرم با بابا فقط ۸ سال فاصله سنی داشتند ........زمان انقلاب همراه همسرشون توسط انقلابیون به طرز فجیعی کشته شدند
ـ خدای من........کسی هم.....پسری .دختری......؟؟؟؟؟؟؟
: دخترشون الان فرانسه زندگی میکنه.......هی ...کوروش چطور نمیشناسیشون......میشن دختر خاله ناتنی دیبا خانم مادرتون
ـ راستش نه .......میفهمی که ......اینا ناتنی بودن .با هم بزرگ نشدن
----------------------
: خوب این جوانان رعنا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ ایشون مهندس عبدالکریم.......
: خیلی خوب .....شناختم....نمیخواد بگی
ـ هی بدجنس ..نترس....سلیقه مادرتون بد هم نبودها
: سارا ......
ـ معذرت میخوام
---------------------
ـ و این جماعت
: سران حزب ملی در تهران ....البته قبل از کودتا ۳۲ ......
ـ و این یکی کیه ؟؟؟؟؟؟؟ کنار دکتر ................
: بابا .......
ـ وای .....چه افتخاری........خدا.........این عکس میدونی چقدر ارزش داره
صدای بابا تو سرسرا : نمیشه ارزششو تخمین زد ........این میراث این خانوادس.......پسر جون مواظب باش.........این عکس ها به هر کسی نشون داده نمیشه......
کوروش : این .....این یکی ...........جناب سرهنگ شما با ........ هم عکس دارید ؟؟؟؟؟؟؟
و بابا با افتخار ایستاده : این عکس رو زیاد دوست ندارم.........افتخار اصلی ..........
و خودم..........پوزخند |